ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

تنها امید

«تنها اميد» حکايتي ديگر از حکايات توجهات و عنايات امام عصر عجل الله تعالي فرجه به شيعيانشان را در دوران غيبت بازگو مي کند. در اين داستان بار ديگر خورشيد غايب (مهدي عليه السلام) از پس ابر تيره غيبت بيرون مي آيد و با عنايت خاص خود، قلب دوستداران را گرمي مي بخشد و دل دشمنان را به سختي مي لرزاند[ صفحه 4] پروردگارا، گوهر يک دانه ات را از صندوقچه غيبت به در آور، تا ديدگان توانگران جهان از تلالو وجودش خيره ماند. چشمانمان را به سرمه ديدارش روشني بخش، تا در سايه حضورش مستضعفان عالم برتري يابند. [صفحه 5]


چه جرات و جسارتي دارد. عجيب است که از خليفه مرجان، نمي ترسد. – آري، خدا نگهدارش باشد. مگر سخن حق از زبان ابوراجح شنيده شود! خدا کند دل خفته مردم، بيدار شود. ناگهان صداي فرياد و شيون بلند شد. هر کس به سويي دويد. سربازان خليفه مي آمدند. مردم پراکنده شدند و ابوراجح در شلوغي جمعيت از ديده ها پنهان شد.


ابوراجح حمامي از شيعيان علي عليه السلام بود و در حله زندگي مي کرد. سالها از شهادت امام حسن عسکري عليه السلام [ صفحه 6] و آغاز دوران غيبت امام عصر عليه السلام مي گذشت. مدتها بود که ناپا
کان، حکومت و فرمانروايي مسلمانان را به دست گرفته بودند. يکي از آنان، حاکم حله، مرجان صغير نام داشت و از دشمنان متعصب حضرت علي عليه السلام و خاندانش بود. مرجان فرمان داده بود که همه جا از علي عليه السلام و خاندانش به بدي ياد کنند و آنها را مورد
لعن و دشنام قرار دهند. او با اهل بيت پيامبر آن چنان دشمني مي ورزيد که پشت به حرم اميرالمومنين عليه السلام بر تخت فرمانروايي مي نشست و دوستداران آن حضرت را هر چه مي توانست آزار و اذيت مي کرد.&lt ;/P>

شهر حله با حکومت مرجان ناصبي، [1] به شهري خاموش و مرده تبديل شده بود، اما هميشه سکوت شهر با اين فريادها بر هم مي خورد: مردم چرا خاموشيد؟! مگر از دين خارج شده ايد؟! چرا در مقابل توهين به خاندان علي سکوت  & lt;/SPAN>صفحه 7] نموده ايد؟! لعنت بر کساني که با دين خدا و دستورات پيامبر مخالفت کردند. لعنت بر کساني که با علي و خاندانش دشمني ورزيدند. خدا لعنت کند آنان را که سخنان خاندان پيامبر را زير پا گذاشتند. اين سخنان ابوراجح بود. او بود که هر روز با فريادهايش کوچه و بازار حله را مي لرزاند. خليفه را چه مي شود؟ چرا سکوت کرده اند؟ چرا بايد مردي بي سر و پا عقايد ما را در کوچه و بازار به مسخره بگيرد؟ مردم ديگر مانند گذشته از فرمان ما اطاعت نمي کنند. هر طور هست بايد صدايش را خاموش کنيم! پس از اين سخنان که وزير خطاب به خليفه گفت، از پنجره قصر به بيرون نگاه کرد و به فکر فرورفت. سخنان تکان دهنده وزير، خليفه را به فکر واداشت. [صفحه 8] دقايقي سکوت بر فضاي قصر حاکم بود. ناگهان خليفه فرياد زد: وزير!! پس شماها چکاره ايد؟! چرا
اين مرد کافر را خاموش نمي کنيد؟ نمي خواهم او، صبح فردا را ببيند.


ماموران خليفه دسته دسته به کوچه بازارهاي شهر سرازير شدند. دستگيري ابوراجح، فرمان خليفه بود. مردم حله از جستجوي نگهبانان به وحشت افتاده بودند. ابوراجح در گوشه اي از بازار، عده اي از مردم را دور خود جمع کرده بود و با صداي بلند، سخنان هميشه گي اش را تکرار مي کرد. ناگاه، همه از اطراف ابوراجح پراکنده شدند. سربازان امير، اطراف مرد را محاصره کرده بودند. [صفحه 9] کسي نمانده بود جز ابوراجح. ابوراجح دستگير شد.


دستورات لازم به سربازان داده شده بود. عده اي از آنها شروع به کتک زدن کردند. دو نفر از ماموران دستان او را گرفتند و ديگري با ضربات دردناک شلاق، پشتش را مي شکافت. آهنگ ضربات سهمگين شلاق که بر بدن لاغر و نحيف ابوراجح فرود مي آمد، دل هر بيننده اي را آزرده مي ساخت و بر سراسر آن شهر کوچک رعب و وحشت را سايه گسترانده بود. شرق! شرق!… آه! آه!… دست از سر من برداريد، مگر شيعه بودن جرم است؟! مگر مولايم علي چه کرده است که با او اين چنين دشمني مي ورزيد؟! آيا علي اولين مومن به پيامبر نبود؟ آيا علي نبود که پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم، او را برادر، جانشين و خليفه و مولاي مومنين بعد از خود تعيين فرمود؟ [2] . [ صفحه 10]&l t;/SPAN> چه کسي بود که در شب حمله دشمنان به خانه رسول خدا ذره اي ترس به دل راه نداد و آرام در بستر پيامبر آرميد؟ [3] چه کسي بود که در تمامي جنگها زخم برداشت تا زخمي به رسول خدا وارد نيايد؟ [4] کدام جوان
مرد بود که در نبرد با جنگ آوري که عرب از رويارويي با او مي ترسيد تن به تن جنگيد و مردانه به خاکش انداخت؟ [
5] کدام قهرمان دلاوري بود که به خاطر اطاعت امر خدا، در برابر بزدلاني فرومايه، مردانه، صبر پيشه کرد، تا آنجا که ريسمان در گردنش افکندند و در کوچه بر صورت همسرش، دختر پيام آور خدا، سيلي سختي نواختند؟! [6] چه خوب پاداش داديد رسول خدا را! که اجرش را مهرباني و اطاعت از خاندانش قرار داد (7) … اين بود اجر سالها رنج او… واي بر شما… خدا لعنت کند شما را[صفحه 11]خفه اش کنيد. فرياد فرمانده حکومتيان، بر شدت ضربات افزود.


حالا ديگر سخني از ابوراجح شنيده نمي شد. از هر طرف کسي او را مي زد، پس از مدتي يکي از ماموران، جسم بي جان او را با لگد بر روي زمين غلطاند. تمام صورت مرد، غرق در خون بود. دندانهايش شکسته بود و به لبان خشکيده اش آويزان شده بود. آثار ضربات شلاق که بر چشمان بي فروغ ابوراجح نواخته شده بود دل هر بيننده اي را مي لرزاند. ماموران هنوز هم دست بردار نبودند. مرجان ستمکار فرمان داده بود تا& lt;/SPAN> زبان ابوراجح را سوراخ کنند و او را در شهر بگردانند. يکي از مزدوران، دهان ابوراجح را به شدت باز کرده زبانش را با درفشي آهنين، شکافت و ريسماني از آن عبور داد. پس از آن عده اي از سربازان ريسمان را گرفتند و او را کشان کشان روي زمين حرکت داده در [ صفحه 12] شهر گرداندند. او را گرداندند تا همه ببينند که دوستداران خاندان پيامبر چه سر نوشتي دارند! تا هيچ کس جرات نکند از آن پس دم از علي بزند و هيچ زباني مظلوميت علي و خاندانش را بازگو ننمايد. اما… ديگر صدايي از ابوراجح به گوش نمي رسيد. هر کس او را مي ديد نمي شناخت. ديگر او به زندگان شباهتي نداشت. لبخند بر لبان خليفه و وزيرش نقش بسته بود. جام شرابشان را به ميمنت پيروزي مي نوشيدند و گزارش سرباز را از اوضاع ابوراجح به دقت مي شنيدند. مرجان با خنده مستانه گفت: ديگر بس است، او را بکشيد و از زندگي نجاتش [ صفحه 13] بخشيد… چه تفريح لذت بخشي... بالاخره صداي علي و دوستانش را در گلو خفه کردم… قهقهه مرجان در و ديوار قصر را لرزاند و صداي گوش خراشش
در فضا طنين افکند


بکشيدش، سرش را از تن جدا کنيد. فرياد سر کرده ماموران لرزه بر اندام مردم افکند. شيون و زاري از هر طرف به گوش مي رسيد. دوستان و خويشاوندان ابوراجح به سربازان التماس مي کردند: اين مرد، مردني است، رهايش کنيد و بگذاريد در خانه اش جان بدهد. خواهشهاي بسيار، ماموران را که از ادامه کار خسته شده بودند از کشتن آن جسم بي جان منصرف نمود. [صفحه 14]رهايش کنيد. اين دشمن خدا به همين حال خواهد مرد. نگذاريد بدنش در کوچه ها بماند. اين آخرين دستور سرپرست ماموران بود. نزديکان ابوراجح او را کشان کشان به خانه بردند و در گوشه
اتاق خواباندند. آنها به انتظار صبح بودند تا مراسم دفن او را به انجام برسانند. دلهره و هراس بر آسمان شهر سنگيني مي کرد. دوستداران اميرالمومنين سرافکنده، در خانه هايشان
گريه مي کردند. دشمنان اهل بيت، آن شب، به سرور و پاي کوبي پرداختند و پيروزيشان را جشن گرفتند. مرجان صداي ابوراجح را براي هميشه خاموش کرده بود. ديگر هيچ کس جرات سخن گفتن و مخالفت نداشت! سکوت و تاريکي، سراسر شهر را پوشانده بود. [صفحه 15] صداي جيرجيرکها از دور دست به گوش مي رسيد. ابوراجح در اتاق تنها بود. حتي نزديکانش پس از مدتي گريه و زاري بر جنازه او، به خيال اينکه زندگاني را ترک گفته است، تنهايش گذاشته و از فرط غصه و خستگي به خواب رفتند. ساعتي چند گذشت. ناگهان فريادي خفتگان را بيدار کرد. همه وحشت زده به طرف صدا دويدند. – خداي بزرگ!! حتما خواب مي بينم. – ببينيد!! او نيست. خيالاتي شده ايم!! هر يک از اهل خانه، زير لب، چيزي زمزمه مي کرد و برخي دست بر دهان، حيرت زده چشمها را مي ماليدند. بوي عطر، اتاق را پر کرده بود. فضا سراسر نور بود. جواني خوش سيما بر روي سجاده به عبادت مشغول بود. سبحان الله… سبحان الله[صفحه 16] ابوراجح بود که تسبيحات مي گفت. حقيقت بود، خواب و رويا نبود! يکي از ميان جمع به خود جرات داد و نزديک رفته، پرسيد: ابوراجح، چه شده است؟! چه معجزه اي روي داده؟!


ابوراجح پس از لحظه اي سکوت، ماجراي شب پيشين خود را اين چنين آغاز نمود: بعد از آن که مرا تنها گذاشتيد، از شدت درد و رنج به حال بي هوشي بودم. پس از لحظاتي، قدري به هوش آمدم. با سختي از لابلاي پلکهاي مجروح و سنگينم نگاه کرده دريافتم که در اتاق خانه ام تنهاي تنهايم. نه زبانم زبان بود تا سخن بگويم و نه مي توانستم بدن خود را حرکت دهم. فقط دلم بود که مي توانست سخن بگويد!! بي اختيار، اشک بر صورت پر خونم جاري شد. دلم شکسته بود، با امام زمان عليه السلام شروع به صحبت کردم. همه اش در اين فکر بودم که از اين پس در اين شهر، [ صفحه 17] جايي براي زندگي دوستداران علي و خاندانش نمي ماند… مگر ما صاحب نداريم که دشمنان، خود را اين چنين صاحب عزت و جلال يافته اند و خوار و ذليلمان مي پندارند؟ چرا بايد ما در برابر ناصبيان اين گونه حقير و ناچيز باشيم؟... خلاصه هر چه در دل داشتم به امام زمان عليه السلام گفتم:


يا صاحب الزمان من که خودم را پيرو خوبي نمي دانم. يا صاحب الزمان من که وظيفه ام را نسبت به شما درست انجام نداده ام. يا صاحب الزمان اگر من در اين وضع بميرم، ديگر دوستداران شما نمي توانند در اين شهر زندگي کنند. يا صاحب الزمان ببينيد چه به روز من آورده اند. اي امام بزرگوار، شما را به مادرتان فاطمه قسم مي دهم توجهي به من بکنيد! من که جز شما کسي را ندارم. خودتان فرموده ايد در گرفتاريها صدايتان بزنيم! تاريکي شب، تنهايي من، ضعف و درد [صفحه 18] طاقت فرساي جسم و جان، مرا از خود، بي خود کرده بود! همين طور که داشتم گريه مي کردم و امام عليه السلام را صدا مي زدم، در باز شد!! جواني خوش سيما وارد شد. مرا به اسم صدا زد و لحظاتي با نگاه محبت آميزش نگاهم کرد، سپس فرمود: ابوراجح چرا گريه مي کني؟! فکر مي کني که ما احوال شما را نمي دانيم؟! مگر ما سختيهاي شيعيانمان را نمي بينيم؟! گمان مي کني از ياد شما غافل هستيم؟! ما به بيماري شيعيان خود بيمار مي شويم و هيچ گاه آنان را فراموش نمي کنيم. بلند شو ابوراجح، بلند شو!! من که از ورود ناگهاني آن جوان خوش سيما بهت زده شده و ترسيده بودم، بي اختيار از جا بلند شدم. احساس کردم هيچ دردي ندارم. نه استخواني شکسته، نه زبانم شکافته شده، کاملا سالم هستم… ناگاه به خود آمدم… به طرف در دويدم!… اما… مدتي بود که از آنجا  صفحه 19] رفته بود. تنها چيزي که برايم مانده بود، حسرت بود و افسوس...


خبر شفاي ابوراجح به دست امام عصر عليه السلام به سرعت در شهر پيچيد و خليفه نيز از جريان با خبر شد. وحشت حکومتيان را فراگرفته بود. دوستداران علي عليه السلام گروه گروه به ديدار ابوراجح مي رفتند و شکست ناصبيان را به يک ديگر تبريک مي گفتند. مرجان بعد از اين واقعه جرات تکرار اعمال گذشته را نداشت. رعب و وحشت، او و اطرافيانشان را در خود فرو برده بود. از فرداي آن روز مکان تخت
خليفه، تغيير کرد. وقت نشست، رو به بارگاه امير مومنان عليه السلام مي نشست. با مردم حله به مدارا
رفتار مي کرد، ولي دست از گمراهي بر نداشت و در دل، عقايد باطلش را حفظ نمود. پس از مدت کمي، مرجان صغير از دنيا رفت و داستان ابوراجح به عنوان يکي ديگر از عنايات امام  صفحه 20] عصر عليه السلام در دوران غيبت براي هميشه در خاطره ها به جاي ماند و هرگز فراموش نشد. [صفحه 21]


يا ايها العزيز، مسنا و اهلنا الضر، و جئنا ببضائه مزجاه، فاوف لنا الکيل و تصدق علينا، ان الل
ه يجزي المتصدقين. اي يوسف چهره در نقاب غيبت کشيده، بر ما و اهل ما دشواريهاي بسيار رسيده، با متاعي اندک به درگاهت پناه آورده ايم، بر ما ترحم کن و لطف و کرمت را ارزاني فرما که همانا خداي بزرگ، صاحبان جود و کرم را پاداش
خير عطا مي فرمايد. (قرآن مجيد، سوره يوسف، آيه 88)


http://akhlagh.net

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید