ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

بخشى از کرامات امام کاظم/2

بخشى از کرامات امام کاظم/2

بخشى از کرامات امام کاظم/2

ابن طلحه مى گويد(973) وى امامى “جليل القدر، عظيم الشاءن و كثير التهجد” بود. كسى كه در راه اجتهاد كوشا بود و كراماتى از او مشاهده شده و به عبادت مشهور و بر طاعات مواظب بود و شب را به سجده و قيام، و روز را به صدقه و صيام، سپرى مى كرد.

 

و به دليل حلم زياد و گذشت فراوانشاز تجاوزگران، به آن جناب كاظم گفته اند در برابر كسى بدى كرده بود، نيكى مى كرد و بر آن كه جسارت ورزيده بود عفو و اغماض مى نمود. به خاطر عبادتهاى بسيارى وى را عبد صالح مى خواندند و در عراق به خاطر آنكه حاجت متوسلان به خداى تعالى را بر مى آورد، به باب الحوائج مشهور مى باشد، كراماتش باعث حيرت خردمندان گرديد از آن رو كه وى در پيشگاه خدا پايدار و استوار بوده است.

 

ابن طلحه مى گويد: وى چندين لقب دارد كه مشهورترين آنها، كاظم است. و از جمله آنها صابر، صالح و امين مى باشد. و امّا مناقب آن حضرت فراوان است و اگر هيچ يك از آنها نبود جز عنايت پروردگار به وى، همين يك منقبت او را بس بود.

 

شيخ مفيد – رحمه اللّه – مى گويد: ابوالحسن موسى عليه السلام عابدترين و فقيه ترين اهل زمانش بود و از همگان بخشنده تر و بزرگوارتر بود. نقل شده است كه آن حضرت نافله هاى شب را تا نماز صبح ادامه مى داد، سپس تعقيبات نماز را تا طلوع آفتاب به جا مى آورد و به سجده مى رفت و سرش
را از دعا و حمد خدا تا نزديك ظهر بلند نمى كرد زياد دعا مى كرد و مى گفت:

 

“اللهم انى اءساءلك الراحة عند الموت و العفو عند الحساب” و اين عبارات را تكرار مى كرد.

 

و از جمله دعاهاى آن حضرت است:

 

“عظم الذنب من عبدك، فليحسن العفو من عندك”.

 

همواره از ترس خدا مى گريست به حدى كه محاسنش با اشك چشمهاتر مى شد و از همه كس بيشتر، با خانواده و خويشاوندان صله رحم داشت. در شب هنگام از مستمندان مدينه دلجويى مى كرد؛ در زنبيلش پول نقد از درهم و دينار و همچنين آرد و خرما به دوش مى كشيد و به فقرا مى رساند به طورى كه نمى دانستند از كجا مى آيد.(974)

 

محمّد بن عبيداللّه بكرى مى گويد: به مدينه رفتم، وامى داشتم كه از بس طلبكار آن را مطالبه مى كرد، درمانده شده بودم، با خود گفتم نزد ابوالحسن موسى عليه السلام بروم و درد دل كنم. در مزرعه اى كه داشت خدمت آن حضرت رسيدم؛ غلامى در حضورش بود، داخل غربال بزرگى قطعات گوشت خشكيده اى بود، من هم با او خوردم، آنگاه پرسيد چه حاجت دارى؟ جريان را گفتم، وارد خانه شد، چندان زمانى نگذشت كه بيرون آمد، به غلامش فرمود: برو! آنگاه دستش را به طرف من دراز كرد، كيسه اى را كه سيصد دينار داشت به من داد سپس از جا بلند شد و رفت. بعد من برخاستم و بر مركبم سوار شدم و مراجعت كردم.(975)

 

آورده اند كه مردى از اولاد عمر بن خطاب در مدينه بود، همواره موسى بن جعفر عليه السلام را مى آزرد و هر وقت وى را مى ديد دشنامش مى داد و به على عليه السلام ناسزا مى گفت، اصحاب عرض كردند: به ما اجازه دهيد تا اين فاجر را بكشيم! امام عليه السلام آنها را نهى كرد و به شدت از اين كار باز داشت.

 

روزى پرسيد عمرى كجا است؟ گفتند: به كشتزارش رفته است، امام عليه السلام از شهر بيرون شد، سوار بر الاغش به مزرعه او رفت، مرد عمرى فرياد بر آورد، زراعت ما را پا مال نكن امّا ابوالحسن عليه السلام با الاغش همان طور مى رفت تا به نزد وى رسيد، پياده شد و نشست، با او خوشرويى كرد وى را خنداند و فرمود: چقدر براى كشتزارت خرج كرده اى؟ گفت: صد دينار. فرمود: چقدر اميدوارى كه محصول بردارى؟ عرض كرد: علم غيب ندارم.

 

فرمود: گفتم: چقدر اميدوارى كه عايدت شود؟ گفت: اميد دويست درهم عايدى دارم. امام عليه السلام كيسه اى را بيرون آورد كه سيصد درهم داشت به او داد و فرمود: اين را بگير، زراعتت هم به حال خودش باقى است و خداوند به قدرى كه انتظار دارى نصيب تو خواهد كرد. مى گويد: آن مرد عمرى از جا برخاست سر حضرت را بوسيد و تقاضا كرد از لغزش او بگذرد. امام عليه السلام لبخندى به او زد و برگشت و راهى مسجد شد ديد عمرى در مسجد نشسته است. همين كه چشمش به امام افتاد، عرض كرد: خدا مى داند كه رسالتش را در كجا قرار دهد.

 

راوى مى گويد: اصحاب امام عليه السلام به جانب آن مرد شتافتند و گفتند: جريان تو چيست، تو كه عقيده ديگرى داشتى؟ جواب داد: شما هم اكنون شنيديد كه من چه گفتم. و همچنان امام عليه السلام را دعا مى كرد ولى آنها با وى و او با ايشان مخاصمه مى كردند. همين كه امام عليه السلام به منزلش برگشت به اصحابى كه پيشنهاد كشتن عمرى را كرده بودند، فرمود: ديديد چگونه كار او را اصلاح كردم و شرش را كفايت نمودم.(976)

 

گروهى از دانشمندان نقل كرده اند كه ابوالحسن عليه السلام همواره دويست تا سيصد دينار صله مى داد و كيسه هاى (مرحمتى) موسى بن جعفر عليه السلام ضرب المثل بود.(977)

 

على بن عيسى مى گويد: (چنان كه گفتيم: آن حضرت) فقيه ترين مردم زمان خويش و از همه بيشتر حافظ قرآن بود. قرآن را خوش ص
داتر از همه تلاوت مى كرد؛ وقتى كه قرآن مى خواند غمگين بود و مى گريست و شنوندگان را نيز مى گريانيد. مردم مدينه او را زينت متهجدان مى ناميدند و به دليل آنكه خشم خود را فرو مى خورد، كاظم نام گرفت. آن حضرت به قدرى در برابر ستمگران بردبارى كرد كه سرانجام در زندان و كنده و زنجير ايشان شهيد شد
.(978)

 

کرامات الکاظمیه

 

امّا كرامات آن حضرت، از كتاب ابن طلحه(979) به نقل از حسام بن حاتم اصم آمده است كه وى از ابى حاتم نقل كرده است كه شقيق بلخى به من گفت: در سال 149 ه-ق. به قصد انجام فريضه حج بيرون شدم و در قادسيه فرود آمدم، در آن ميان كه من به كثرت مردم، و زيورهايى كه با خود داشتند، ناگاه چشمم به جوان خوش سيماى گندمگون لاغرى افتاد كه بالاى جامه هايش جامه اى پشمى پوشيده و عبايى به دور خود پيچيده و نعلينى در پا، يكه و تنها نشسته بود. با خود گفتم، اين جوان از صوفيه است، مى خواهد در بين راه خود را بر مردم تحميل كند، به خدا سوگند كه هم اكنون نزد او مى روم و او را سرزنش مى كنم. نزديك او رفتم، چون مرا ديد كه به سمت او مى روم، فرمود: “اى شقيق از بسيارى گمانها دورى كن كه برخى گمانها گناه است” سپس مرا ترك گفت و به راه خود رفت. با خود گفتم اين كار شگفتى است كه وى آنچه را در باطنم گذشته بود به زبان آورد و نام مرا گفت.

 

اين كسى جز بنده صالح خدا نبايد باشد، نزد او مى روم و از او درخواست مى كنم تا مرا به خدمتگزارى بپذيرد، با عجله به دنبالش رفتم امّا به وى نرسيدم و از چشمم ناپديد شد. چون در محل واقصه فرود آمديم، ديدم نماز مى خواند و در حال نماز، بدنش مى لرزد و اشكهايش جارى است. با خود گفتم: اين همان همسفر من است، نزد او بروم و حليت بطلبم، صبر كردم تا نشست، به طرف او رفت همين كه ديد به سمت او مى روم فرمود: “يا شقيق بخوان: “و انى لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثم اهتدى”“ (980) سپس مرا ترك كرد و رفت. با خود گفتم اين جوان از ابدال است؛ دوبار از دل من خبر داد، همين كه در منزل زباله فرود آمديم، ديديم آن جوان كنار چاهى ايستاده است؛ در دستش مشك آب كوچكى است و مى خواهد آب خوردن تهيه كند، مشك از دستش در چاه افتاد و من به او نگاه مى كردم ديدم چشم به آسمان دوخت و شنيدم كه مى گفت:

 

“انت ربى اذا ظماءت الى الما             وقوتى اذا اردت طعاما.” (981)

 

خداوندا اى مولاى من، من چيزى جز آن را ندارم، نگذار از دستم برود!

 

شقيق مى گويد: به خدا سوگند، ديدم آب چاه بالا آمد و آن جوان دستش را دراز كرد و مشك را گرفت و پر آب كرد، وضو گرفت و چهار ركعت نماز خواند، سپس به دو طرف توده اى از شن رفت، آنها را با مشت بر مى داشت، ميان مشك مى ريخت و تكان مى داد و ميل مى كرد. جلو رفتم، سلام دادم، جواب سلام مرا داد. عرض كردم: از زيادى نعمتى كه خداوند به شما داده، به من بخورانيد. فرمود: اى شقيق! نعمت ظاهرى و باطنى خداوند همواره به ما مى رسد، پس به پروردگارت خوشبين باش. سپس مشك را به من داد مقدارى خوردم ديدم تلخان و شكر است.

 

به خدا سوگند كه هرگز خوشمزه تر و خوشبوتر از آن را نخورده بودم. سير غذا و سير آب شدم چندان كه چند روزى ميل به غذا و آب نداشتم. بعدها او را نديدم تا وارد مكه شديم، شبى او را كنار ناودان طلا ديدم؛ در آن نيمه شب با خشوع و آه و گريه نماز مى خواند، همچنان بود تا شب گذشت و چون فجر طلوع كرد در جاى نمازش نشست و تسبيح مى گفت سپس از جا بلند شد و نماز صبح خواند، هفت شوط طواف كرد و از مسجد بيرون شد. دنبالش رفتم، ديدم دوستان و غلامانى دارد، برخلاف آنچه بين راه ديده بودم، مردم اطرافش مى گردند و به او سلام مى دهند. از كسى كه نزديكش بود، پرسيدم: اين جوان كيست؟

 

گفت: اين موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليه السلام است. با خود گفتم: اگر اين امور شگفت آور جز از چنين آقايى بود، تعجب مى كردم.

 

از كتاب شيخ مفيد – رحمه اللّه – در باب دلايل و آيات و معجزات و علامات امامت ابوالحسن موسى عليه السلام از هشام بن سالم نقل شده است كه مى گويد: پس از وفات امام صادق عليه السلام من به همراه محمّد بن نعمان، صاحب طاق در مدينه بوديم و مردم در اطراف عبداللّه بن جعفر به عنوان اين كه پس از پدرش او صاحب امر است، جمع مى شدند. ما در حالى وارد شديم كه مردم در نزد او بودند، از زكات پرسيديم كه در چه مقدار واجب مى شود؟ گفت: در دويست درهم، پنج درهم. گفتيم: در صد درهم چه قدر؟ گفت: دو درهم و نصف، گفتيم: به خدا سوگند كه مرجثه هم چنين حرفى را نزده اند. گفت: به خدا قسم من نمى دانم كه كجا برويم.

 

من با ابوجعفر احول در يكى از كوچه هاى مدينه نشسته بوديم و مى گريستيم، و نمى دانستيم به كجا رو آوريم و نزد چه كسى برويم. به عقيده مرجثه معتقد شويم، يا به قدريه مراجعه كنيم، با معتزله هم عقيده شويم يا به زيديه رجوع كنيم؟ ما همچنان متحير بوديم كه ناگاه پيرمرد ناشناسى آمد و با دستش به من اشاره كرد. ترسيدم كه از جاسوسهاى ابوجعفر منصور باشد؛ چون او در مدينه جاسوسهايى داشت تا ببينند پس از امام صادق عليه السلام مردم به چه كسى مراجعه مى كنند تا او را بگيرند و گرد
نش را بزنند.

 

من ترسيدم كه اين مرد، از آنها باشد، به احول گفتم: من بر خود و بر تو بيمناكم، تو از من فاصله بگير، او تنها هدفش منم نه تو، پس تو از من دور شو تا هلاك نشوى و به نابودى خودت كمك نكنى. مقدار زيادى از من دور شد و من در پى آن پيرمرد رفتم. چون اميدى به خلاصى خود از دست او نداشتم، همچنان به دنبال او مى رفتم و آماده مرگ بودم تا اين كه مرا به در خانه ابوالحسن موسى عليه السلام رساند، آنگاه مرا به حال خود گذاشت و رفت.

 

ناگاه خدمتگزارى از بيرون منزل، گفت: وارد شو، خدا تو را بيامرزد! من وارد شدم، ناگاه ديدم ابوالحسن بن موسى بن جعفر عليه السلام بى مقدمه رو به من كرد و فرمود: به سوى من! به سوى من! نه به سمت مرجثه برو، نه به سوى قدريه و نه سوى معتزله و نه به جانب زيديه! عرض كردم: فدايت شوم، پدرت از دنيا رفت؟ فرمود: آرى، عرض كردم: به اجل خود از دنيا رفت؟ فرمود: آرى، عرض كردم: بنابراين بعد از آن حضرت چه كسى امامت و رهبرى ما را عهده دار است؟ فرمود: اگر خدا بخواهد تو را هدايت كند، هدايت خواهد كرد. عرض كردم: برادرت عبداللّه گمان مى برد كه بعد از پدرش او امام و رهبر مردم است؟ فرمود: عبداللّه مى خواهد كسى خدا را عبادت نكند.

 

عرض كردم: به اين ترتيب، بعد از پدر بزرگوارتان امام كيست؟ فرمود: اگر بخواهد تو را هدايت كند، هدايت خواهد كرد. عرض كردم: فدايت شوم، پس تو امام و رهبر مايى؟ فرمود: من چنين سخنى نمى گويم. هشام بن سالم مى گويد: با خود گفتم: همانا راه درستى را در مساءله نرفتم. آنگاه عرض كردم: فدايت شوم، آيا شما خود امامى داريد؟ فرمود: نه. با شنيدن اين پاسخ، بزرگى و هيبت آن حضرت چنان بر قلب من وارد شد كه جز خدا كسى نمى داند! سپس گفتم: فدايت شوم، آيا مى توانم چيزى را از شما بپرسم كه از پدرت مى پرسيدم!

 

فرمود: جهت اطلاع خودت بپرس ولى به ديگران نگو زيرا اگر بين مردم منتشر شود باعث كشتن من شده اى! مى گويد: پس سؤالاتى كردم، ديدم درياى بى پايانى است، عرض كردم: فدايت شوم، شيعيان پدرت سرگردانند، اجازه مى فرماييد اين مطلب را به ايشان بگويم و آنها را به جانب شما بخوانم در حالى كه شما از من خواستيد مطلب را پوشيده نگه دارم؟ فرمود: كسى را كه اطمينان به هدايتش داشتى بگو ولى از او قول بگير كه مطلب را مخفى بدارد زيرا اگر آن را پخش كند سر مرا بر باد خواهد داد – با دست مبارك اشاره به گلويش كرد – هشام مى گويد: از محضر امام عليه السلام بيرون آمدم، ابوجعفر احول را ديدم، پرسيد: از خانه موسى بن جعفر چه خبر؟

 

گفتم: هدايت. و جريان را نقل كردم، سپس زراره و ابوبصير را ديديم آنها خدمت امام رفتند و سخن آن حضرت را شنيدند و براى آنها يقين حاصل شد. بعدها مردم را گروه گروه ديديم، هر كس كه خدمت آن حضرت شرفياب شد (به امامت او) اطمينان يافت و جز گروه عمار ساباطى، و جز اندكى از مردم كسى به سراغ عبداللّه نرفت.

 

ادامه دارد…

 

پاورقى ها:

 

973– “مطالب السؤ ول، ص 83.
974
– ارشاد، ص 277.
975
– همان ماءخذ، همان ص.
976
– همان ماءخذ، ص 278.
977
– همان ماءخذ، همان ص.
978
– “كشف الغمه،” ص 247.
979
– “مطالب السؤ ول،” ص 83.
980
– طه / 82: من كسانى را كه توبه كنند و ايمان آوردند و عمل صالح انجام دهند و سپس هدايت شوند، مى آمرزم.
981
– خداوندا تو پروردگار منى چون تشنه شوم، آب و چون غذا بخواهم، طعامم مى دهى.

 

www.aviny.com

صفحه اصلی – موسسه قرآن و نهج البلاغه

کانال جامع دو نور در ایتا:
https://eitaa.com/twonoor
کانال جامع دو نور در تلگرام:
https://t.me/twonoor

 

 

بخشى از کرامات امام کاظم/2. بخشى از کرامات امام کاظم/2. بخشى از کرامات امام کاظم/2. بخشى از کرامات امام کاظم/2. بخشى از کرامات امام کاظم/2. بخشى از کرامات امام کاظم/2. بخشى از کرامات امام کاظم/2. بخشى از کرامات امام کاظم/2. بخشى از کرامات امام کاظم/2. بخشى از کرامات امام کاظم/2. بخشى از کرامات امام کاظم/2. بخشى از کرامات امام کاظم/2. بخشى از کرامات امام کاظم/2 . بخشى از کرامات امام کاظم/2. بخشى از کرامات امام کاظم/2. بخشى از کرامات امام کاظم/2. بخشى از کرامات امام کاظم/2. بخشى از کرامات امام کاظم/2. بخشى از کرامات امام کاظم/2. بخشى از کرامات امام کاظم/2. بخشى از کرامات امام کاظم/2. بخشى از کرامات امام کاظم/2. بخشى از کرامات امام کاظم/2. بخشى از کرامات امام کاظم/2. بخشى از کرامات امام کاظم/2. بخشى از کرامات امام کاظم/2. بخشى از کرامات امام کاظم/2 . بخشى از کرامات امام کاظم/2.
به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید