ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

بررسی نظریه جدایی دین از حکومت در مسیحیت و اسلام(بخش دوم)

<SPAN style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang=AR-SA& gt;در بخش قبلی عوامل پیدایی و پایایی نظریه جدایی دین از حکومت در عالم مسیحیت مورد اشاره قرار گرفت و در پایان تذکر داده شد که بسیاری از عوامل پیدایی این نظریه، در دین اسلام مطرح نبوده و از این نظر تطبیق این نظریه بر اسلام قیاس مع الفارق بوده و درست نخواهد بود. در این بخش نگاه کوتاهی به پیشینه ی این نظریه در اسلام می اندازیم .


پیشینه ی جدایی دین از حکومت در اسلام


در حکومت های اسلامی گذشته، عقب راندن دین از عرصه ی سیاست و حکومت و انحصار وظایف عالمان دین به آیین های فردی و اجتماعی، آنگونه که در آیین مسیحیت سپری گردیده است، سابقه ندارد، هرچند در برهه هایی از زمان این رویکرد خواستگاه هایی داشته و تلاش هایی هم در این جهت از طرف حکومت هایی صورت گرفته است، از جمله در زمان معاویه در سال 40 هجری قمری، وی پس از صلح با امام حسن(ع) اندیشه ی درونی خود را اینگونه ابراز کرد که: من با شما جنگ نکردم که نماز بخوانید، روزه بگیرید و حج برگزار کنید و یا زکات دهید، شما خود این کار ها را انجام می دهید، بلکه من با شما جنگ کردم تا بر شما حکومت کنم.[1]

&#x 0D;

یزید نیز پس از معاویه تظاهر به دین را کنار گذاشت و شعر معروف «لعبت هاشم بالملک فلا خبر جاء ولاوحی نزل» را سرداد. [2] حاکمان بعدی اموی و عباسی نیز به خاطر پیروی از خواسته های خود شان به دیانت حقیقی تن نمی دادند؛ دلیل واضحش در حاشیه ماندن امامان معصوم علیهم السلام است.


باوجود این در طول دوازده قرن، حاکمان سرزمین های اسلامی اغلباً تلاش شان این بود که در ظاهر خود را حامی دین و سایه ی خدا در زمین بنامند و با عالمان دینی بامدارا رفتار کنند. اما وقتی خلافت عثمانی، توسط مصطفی کمال و با مساعدت ناسیونالیست های عرب و دولت های غربی فرو ریخت، حکومت سکولار و لائیک در ترکیه بنیان نهاده شد و رضاخان نیز در ایران برای حذف روحانیت از سیاست و طرد دین و آئین های اجتماعی آن مانند حجاب، قدم هایی برداشت در کشور افغانستان امان الله نیز در این جهت قدم هایی برداشت، اما برای حذف دین از حکومت آنگونه که انتظار داشتند موفق نشدند و با وجود رونق گرفتن حکومت های سکولار در غرب، نقش دین و روحانیت در تحولات اجتماعی و سیاسی در ایران و افغانستان هم چنان برجسته باقی ماند و نقش روحانیت در پیروزی انقلاب اسلامی ایران و مقاومت مردم افغانستان علیه اشغال شوروی نمونه ای بارز آن است، پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، زمزمه ای برای جدایی روحانیت از سیاست به تقلید از دنیای مسیحیت به گوش رسید و روشنفکران از روحانیت خواستندکه وظیفه آنان به سر آمده و می بایست در حوزه ها و مساجد به نقش هدایت مردم بپردازن
د و مصادر امور را به آنها تحویل دهند.


دراین میان برخی از روشنفکران متعهد مانند جلال آل احمد مقایسه اسلام بخصوص تشیع با جهان مسیحیت را یک تقلید کورکورانه نامید.[3] علامه اقبال لاهوری نیز تفکیک دستگاه دین و دستگاه دولت را نادرست دانسته و اسلام را حقیقت واحد و غیر قابل تجزیه دانست.[4] و جدایی دین از دولت را در اسلام غیر قابل تحقق معرفی کرد و نوشت: «اسلام از همان آغازین، دین اجتماعی، دنیایی و کشوری بوده است».[5]


دکتر شریعتی نیز اندیشه ی جداانگاری دین و سیاست را حربه ای استعمار دانست و بیان داشت که:


«ببینید دین و دنیا چه جور در اسلام قابل تفکیک نیست و اصلاً قابل شناخت نیست و چگونه استعمار به دهان ما انداخت که مذهب از زندگی جدا است و روشنفکران ما هم طوطی وار بازگو کردند به خیال این که دارند ادای روشن فکران اروپایی را در برابر کلیسا در می آورند. غافل از اینکه این قیاس مع الفارق است.»[6] در جای دیگر اظهار داشته است
:


«مبارزه روشن فکران علیه مذهب در جامعه های اسلامی بزرگ ترین خدمت را به عمّال جنایت و ارتجاع و دشمنان فریبنده ی مردم کرده است. روشن فکران جامعه ما باید دو اصل را بدانند که اولاً جامعه ی ما اسلامی است و ثانیاً اسلام یک حماسه ی اجتماعی و متحرک است».[7]


مهندس بازرگان نیز پیش از پیروزی انقلاب اسلامی از نظریه ی همبستگی دین وحکومت دفاع و در تفسیر «اِنِ الحکم الا لله» نوشته است: این همان عدم تفکیک دین از سیاست است بلکه آمریت دین بر سیاست».[8]


نظریه همبستگی اسلام با حکومت از دیدگاه ی قرآن کریم


قابل یادآوری است که یکی از عوامل تحقق جدایی آئین مسیحیت از حکومت در غرب، عامل درونی و نبود برنامه های اجتماعی و سیاسی در کتاب مقدس و پذیرش تفکیک سیاست از دیانت
توسط آبای کلیسا بود، در این بخش این عامل را از نظر اسلام بررسی خواهیم کرد و نشان خواهیم داد که این عامل در دین مقدس اسلام وجود نداشته و اسلام هم برنامه های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و خلاصه احکام حکومتی دارد و هم نظریه ی تفکیک دیانت از سیاست با سیره ی عملی و گفتاری رهبران دینی و آموزه های اسلامی سازگاری ندارد.


قرآن و حکومت


اشاره گردید که در این بخش می خواهیم دیدگاه ی قرآن کریم در مورد حکومت و پرداختن به امور اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و… را بررسی نمائیم تا مشخص گردد که آیا قرآن کریم مانند کتاب مقدس، مخالف هر گونه نظام و فلسفه ی سیاسی و اجتماعی است، یا کاملاً بین دین و دولت همبستگی و اتحاد قائل است.؟


از نظر قرآن کریم، دین همان حکم خدا و تسلیم بودن در برابر آن است،[9] حکم خدا ناشی از گزینش و اراده ی الهی است،[10] حکم و اراده ی الهی حکیمانه و مستند به علم و قدرت مطلق خداوند است،[11] کاشف از حکم الهی، دلیل دینی نام دارد، دلیل دینی یا نقل است و یا عقل و هر کدام برای خودش معیاری دارد که در جای خودش بیان شده است. اما توضیح مطلب:


اختصاص حکم رانی به خداوند


از دیدگاه اسلام همه ی انسان ها تکویناً آزاد آفریده شده و کسی بر دیگری حق برتری و حکمرانی ندارد و هرگز بر پذیرش هیچ حاکمیتی ـ اعم از الهی و غیر الهی ـ مجبور نیست، از این رو نه در اصل دین، تحمیل روا است «لااکراه فی الدین»[12] و نه حکومت دینی می تواند به صورت اجباری تشکیل شود.


اما از نظر تشریعی از آنجائیکه انسان موجود اجتماعی است و بدون قانون و نظم نمی تواند زندگی اجتماعی خویش را سپری نماید، ناگزیر است حاکمیتی را بپذیرد.


اما اینکه این حاکمیت توسط چه کسی و به چه حقی باید اِعمال گردد، نظر قرآن این است که این حاکمیت باید حاکمیت الهی باشد؛[13] زیرا تنها او مالکیت مطلق نسبت به جهان و انسان دارد،[14] انسان در پرتو مالکیت الهی با اندیشه ها، افکار، رفتار و اعضاء خود و با دیگر انسان ها و اشیاء و موجودات دیگر ارتباط برقرار می کند، همه­ی این موجودات اعم از انسان، اعضاء و جوارحش و دیگر موجودات عالم امکان، وابسته به خداوند و مملوک او به حساب می آیند و براهین عقلی و فلسفی وجود این موجودات را عین ربط و عین وابستگی به خداو
ند می داند که در هیچ آنی از آنات و در هیچ شأنی از شئون خود مستقل نبوده و نمی تواند بدون فیض لایزال الهی به حیات و ظهور و بروز خود ادامه دهد.


بنابراین تنها خداوند موجود مستقل، مالک تام و عهده دار تدبیر و تقدیر عالم است.[15] در خصوص نعمت هایی که به انسان داده است و انسان در اثر غفلت خیال می کند که مالک آنها خود او است، خداوند یادآوری می­کند که اعضای مثل دوچشم[16]، و زبان و دولب[17] و چشم و گوش[18] و… همه از آنِ خداوند و مِلک او است.


در آیات متعدد دیگر وقتی از ظلم انسان بر نفسش سخن می گوید[19] این حقیقت را بیان می کند که حتی هویت و نفس انسان مِلک خود انسان نیست و گرنه هر نوع تصرفِ مالک در مِلک خویش و تحمیل هر صفتی ولو پست و رذل مانند کبر، عُجب، حسد، ریا و … بر هویت ونفس خویش، نباید ظلم محسوب ­شود، ظلم در جایی است که شخص خود سرانه و بدون اجازه­ی دیگری در حق وی تصرف کند. از تحقق ظلم انسان بر نفسش معلوم می شود که انسان امینِ نفس و اعضای خود است نه مالکِ آنها و هر نوع تصرف و ارتباط بدون اِذن و اجازه­ی مالک حقیقی ظلم خواهد بود.


بنابراین انسان برای برقراری ارتباط با خود، دیگران و دیگر موجودات باید مملوکیت خود و مالکیت خداوند را در نظر گرفته و برای انجام هر کاری اجازه­ی مالک مطلق عالم را به دست بیاورد.


تحصیل اجازه­ی مالک جهان، درگِرو پیروی از اوامر و نواهی او است که از طریق انبیاء در قالب دین و شریعت ارائه و تبیین شده است از این رو دین حق قانون گزاری و حاکمیت را منحصر به خداوند می داند.[20]


حکومت ها و دستگاه هایی که مسئولیت تنظیم چگونگی ارتباط انسان با خود، دیگران و اشیاء و موجودات دیگر را برعهده دارند، در صورتی که با دین هماهنگ نبوده و برای تحصیل اجازه و اذن پروردگار عالم در تلاش نباشند، تصرف و دخالت شان در امور، دخالت نابجا و تصرف در مِلک غیر و از مصادیق ظلم خواهد بود[21] که درآیات متعدد مراجعه­ی مردم به چنین مراکز و حکومت های غیر الهی نظیر حکومت های خودکامه و طاغوتی به شدت منع شده است.[22] در برخی از آیات، متخلف از حاکمیت الهی با عناوین «کافر»، «ظالم» و «فاسق» یادشده که در بردارنده ی تهدید به عذاب الهی است.[23]


دلیل دیگر برای اثبات حاکمیت الهی مبتنی بر این مسائل کلامی است که در ورای آگاهی و حقوقی که هر فرد و هر جامعه بر خویش دارد منبع عالِم، فیاض و ذی حق دیگری به نام خدا وجود دارد که: هم آگاهی و احاطه اش برخیر و صلاح انسان از او بیش تر است: والله من ورائهم محیط.[24]


و هم رعایت و توجه به او و رضای او
نسبت به رضا و رعایت دیگران سزاوارتر است: تحشونهم فالله احق ان تخشوه ان کنتم مومنین.[25] آیا از آنان می ترسید؟ با اینکه اگر مومنید خدا سزوارتر است که از او بترسید. وَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَحَقُّ أَنْ يُرْضُوهُ إِنْ کَانُوا مُؤْمِنِينَ‌ ؛[26] در صورتى كه اگر مؤمن باشند [ بدانند ] سزاوارتر است كه خدا و فرستاده او را خشنود سازند .


و همو مولای واقعی است:ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلاَهُمُ الْحَقِّ أَلاَ لَهُ الْحُکْمُ وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحَاسِبِينَ‌؛[27] آن گاه به سوى خداوند مولاى بحقشان برگردانيده شوند . آگاه باشيد كه داورى از آنِ اوست، و او سريعترين حسابرسان است .


او خالق [28]، معبود[29] و پروردگار مردم[30] است. با دیده رحمت به بندگانش می نگرد.[31]


بنابراین کسی حاکمیت دارد که عالم تکوین از آن اوست و او نه تنها مالک یوم الدین است که مالک آسمان ها و زمین نیز می باشد[32] و ملکیت، یکی از راه های زمینه ساز جواز تصرف است، خداوند نه تنها مالک آسمان و زمین که مالک مُلک و پادشاهی آن نیز هست[33] و حکم منحصر در او است[34]. ولایت حق انحصاری او است، فالله هوالولی،[35] این ولایت عام و گسترده، اقتضا دارد که تمام شئون انسان وتدبیر جامعه منحصراً در اختیار او باشد و علاوه بر ولایت حقیقی او که سراسر هستی را فرا گرفته است، ولایت اعتباری نیز به او منتسب باشد. در عرصه هایی که از سوی مقام ربوبی دستور آمده باشد، مشروعیت حکومت از نظر مسلمانان به پیروی از فرامین الهی است. در مواردی که در زمینه مشروعیت دستور خاصی صادر نشده باشد و یا مثلاً به مردم و… واگذار شده باشد زمینه طرح مشروعیت های دیگر نظیر مشروعیت مردمی و… به تجویز خداوند فراهم خواهد شد.[36]


تعیین قانون و حاکم به اذن الهی


وقتی دانسته شد که مالکیت مطلق و به دنبال آن حاکمیت از آنِ خداوند است، از آنجائیکه خداوند مستقیماً حاکمیت خود را بر بشر اِعمال نمی­کند، این کار را توسط حاکم منصوب و قوانین نازل شده از جانب خود، بر مردم انجام می­دهد و قرآن کریم به عنوان آخرین کتاب آسمانی اهتمام خاصی به این مسئله داشته و تعیین قانون اساسی را از شئون الهی توصیف نموده که خداوند به آن اقدام کرده است.[37]در آیات متعدد دیگر به تعیین حاکم پرداخته است و به مردم دستور داده است که در کنار اطاعت از خدا، از رسول خدا(ص) نیز اطاعت کنند. [38] در جای دیگر تنها اطاعت از رسول خدا(ص) و حاکم منصوب از جانب حق را اطاعت از خدا دانسته [91] و تخلف از او
امرش را تخلف از امر الهی محسوب نموده است.


در آیه ای دیگر نشانه ای محبت راستین به خداوند، اطاعت و پیروی از رسول خدا (ص) دانسته شده است.[40] در آیات دیگر بر ولایت و اختیارات مطلقة حاکم الهی تأکید کرده و به مردم خاطرنشان نموده که در مقابل اوامر حکومتی پیامبر(ص) باید مطیع محض باشند و در برابر آن چون و چرا نداشته باشند.[41]


تا این جا مشاهده می شود که از نظر تشریع، حق حاکمیت تنها از آنِ خداوند بوده و به هیچ بشری حق حاکمیت بر بشر دیگرداده نشده است، خداوند این حق خود را از طریق قانون برگزیده و حاکم منتخب از جانب خودش اِعمال می کند و اجازه ی تخلف از قانون و حاکم منتخب خود را به دیگران نداده است.


در مقابل این مشروعیت الهی، اقسام دیگری از مشروعیت وجود دارد که در بخش بعدی به آنها اشاره شده و مشروعیت الهی انبیاء و شخص پیامبراکرم(ص) و ائمه اطهار(علیهم السلام) مورد بررسی بیشتر قرار خواهد گرفت.


پی نوشت:


[1] وَ قَالَ فِي خُطْبَتِهِ إِنِّي وَ اللَّهِ مَا قَاتَلْتُكُمْ لِتُصَلُّوا وَ لَا لِتَصُومُوا وَ لَا لِتَحُجُّوا وَ لَا لِتُزَكُّوا إِنَّكُمْ لَتَفْعَلُونَ ذَلِكَ وَ لَكِنِّي قَاتَلْتُكُمْ لِأَتَأَمَّرَ عَلَيْكُمْ وَ قَدْ أَعْطَانِي اللَّهُ ذَلِكَ وَ أَنْتُمْ لَهُ كَارِهُونَ أَلَا وَ إِنِّي كُنْتُ مَنَّيْتُ الْحَسَنَ وَ أَعْطَيْتُهُ أَشْيَاءَ وَ جَمِيعُهَا تَحْتَ قَدَمَيَّ لَا أَفِي بِشَيْ‏ءٍ مِنْهَا لَهُ … مجلسی، بحار الأنوار (ط – بيروت)، ج‏44، ص 49 باب 19


[2] لعبت‏ هاشم‏ بالملك فلا خبر جاء و لا وحى نزل لست من خندف إن لم انتقم‏ من بنى أحمد ما كان فعل‏ فأهلّوا و استهلّوا فرحا ثمّ قالوا: يا يزيد لا تشل‏ قد قتلنا القرم من ساداتهم‏ و عدلناه ببدر فاعتدل هاشم با سلطنت بازى كرد، زيرا نه خبرى آمده است و نه وحيى نازل شده است‏، من از خندف نباشم اگر از فرزندان احمد در برابر آنچه كرده انتقام نگيرم‏؛ كاش اشياخ (اجداد) من كه در بدر كشته شدند. ناله خزرج را از درد نيزه شاهد بودند، ‏ پس برخيزند و پايكوبى كنند و بگويند: اى يزيد دست مريزاد، ارباب و سادات آنان را كشتيم و انتقام بدر را گرفتيم‏؛ سید ابن طاووس، لهوف / ترجمه مير ابو طالبى، ص 188 .


&l t;SPAN style=”LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: ‘Tahoma’,’sans-serif’; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: ‘Times New Roman'” lang=AR-SA>[3] جلال آل احمد، خدمت و خیانت روشنفکران، تهران: نشر بهروز،۱۳۵۶، ص 77، وی در صفحه 75 همان کتاب می نویسد که: «اغلب روشن فکری و نهضت های روشن فکران ندانسته و نسنجیده عَلم مخالفت با مذهب و روحانیت را برداشتند».


[4] اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام، ترجمه احمدآرام، تهران: رسالت قلم، بی تا، ص 176.


[5] همان، ص 178.


[6] علی شریعتی، مجموعه آثار، ج 5، تهران: انتشارات الهام، 1375، ص 75.


[7] همان، ص 76.


[8] رک: مهدی بازرگان، دین و تمدن، تهران: انتشارات بعثت، 1350، ص 63، هر چند بعداً از این نظریه برگشت و حتی حق حاکمیت خدا را منکر شد.


[9] إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلاَمُ ؛ آل‏عمران‏، 19.


[10] إِنّ اللَّهَ اصْطَفَى لَکُمُ الدِّينَ فَلاَ تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ‌؛ خداوند براى شما اين دين را برگزيد ; پس، البته نبايد جز مسلمان بميريد . »؛البقرة، 132.


[11] ذٰلِکُمْ حُکْمُ اللَّهِ يَحْکُمُ بَيْنَکُمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَکِيمٌ‌ ؛اين حكمِ خداست [ كه ] ميان شما داورى مى‏كند، و خدا داناى حكيم است ؛الممتحنة، 10؛ تَنْزِيلُ الْکِتَابِ مِنَ اللَّهِ الْعَز
ِيزِ الْحَکِيمِ‌ ؛فرو فرستادن اين كتاب، از جانب خداى ارجمند و حکیم است ؛الجاثية، 2؛قَالَ رَبُّکِ إِنَّهُ هُوَ الْحَکِيمُ الْعَلِيمُ‌ ؛ الذاريات‏، 30؛


[12] بقره، آیه 256.         


[13] رک: جوادی آملی، نسبت دین و دنیا، قم: مرکز نشر اسراء، 1381، ص23،


[14] قُلِ اللَّهُمَّ مَالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِي الْمُلْکَ مَنْ تَشَاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ ؛بگو: « بار خدايا، تويى كه فرمانفرمايى ؛ هر آن كس را كه خواهى، فرمانروايى بخشى ؛ و از هر كه خواهى، فرمانروايى را باز ستانى ؛ و هر كه را خواهى، عزت بخشى ; و هر كه را خواهى، خوار گردانى ؛ آل‏عمران‏، 26؛وَ لِلَّهِ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اللَّهُ عَلَى کُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ ؛ و فرمانروايىِ آسمانها و زمين از آنِ خداست، و خداوند بر هر چيزى تواناست ؛آل‏عمران‏، 189؛أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ ؛ مگر ندانسته‏اى كه فرمانروايى آسمانها و زمين از آنِ خداست ؛المائدة، 40؛إِنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ مَا لَکُمْ مِنْ دُون
ِ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لاَ نَصِيرٍ ؛ در حقيقت، فرمانروايى آسمانها و زمين از آنِ خداست . زنده مى‏كند و مى‏ميراند، و براى شما جز خدا يار و ياورى نيست؛ التوبة، 116؛يَوْمَ هُمْ بَارِزُونَ لاَ يَخْفَى عَلَى اللَّهِ مِنْهُمْ شَيْ‌ءٌ لِمَنِ الْمُلْکُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ؛ آن روز كه آنان ظاهر گردند، چيزى از آنها بر خدا پوشيده نمى‏ماند . امروز فرمانروايى از آنِ كيست ؟ از آنِ خداوند يكتاى قهّار است ؛غافر، 16.


[15] دلایل نقلی و قرآنی فراوانی در این خصوص وجود دارد که بیان می کنند:وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ ؛ و مشرق و مغرب از آنِ خداست ; پس به هر سو رو كنيد، آنجا روى [ به ] خداست ؛البقرة، 115؛وَ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي الْأَرْضِ وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ ؛و آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آنِ خداست، و [ همه ] كارها به سوى خدا بازگردانده مى‏شود ؛آل‏عمران‏، 109 و 129؛ نساء، 126 و 131و 132؛ وَ لِلَّهِ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ ؛ و فرمانروايىِ آسمانها و زمين از آنِ خداست؛آل‏عمران‏، 189، نور، 42؛ جاثیه،27؛ فتح،14؛ وَ لِلَّهِ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مَا بَيْنَهُمَا؛فرمانروايى آسمانها و زمين و آنچه ميان آن دو است از آن خداست؛ المائدة، 17 و 18؛ بَلْ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ کُلٌّ لَهُ قَانِتُونَ‌؛ بلكه هر چه در آسمانها و زمين است، از آنِ اوست، [ و ] همه فرمانپذير اويند ؛البقرة، 116.


[16] أَ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ‌؛آيا ما دو چشمش نداده‏ايم ؟البلد، 8.

&#x0D ;

[17] وَ لِسَاناً وَ شَفَتَيْنِ‌ ؛ و زبانى و دو لب ؛ البلد، 9.


[18] إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعاً بَصِيراً ؛ ما انسان را از نطفه‏اى اندر آميخته آفريديم تا او را بيازماييم و وى را شنوا و بينا گردانيديم ؛الإنسان‏، 2.


[19] وَ مَا ظَلَمُونَا وَ لٰکِنْ کَانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ‌؛ و [ لى آنان ] بر ما ستم نكردند، بلكه بر خويشتن ستم روا مى‏داشتند ؛البقرة، 57؛ اعراف، 160؛ وَ مَا ظَلَمَهُمُ اللَّهُ وَ لٰکِنْ أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ ؛ و خدا به آنان ستم نكرده، بلكه آنان خود بر خويشتن ستم كرده‏اند ؛آل‏عمران‏، 117؛سَاءَ مَثَلاً الْقَوْمُ الَّذِينَ کَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَ أَنْفُسَهُمْ کَانُوا يَظْلِمُونَ‌ ؛چه زشت است داستان گروهى كه آيات ما را تكذيب و به خود ستم مى‏نمودند ؛ الأعراف‏، 177؛ فَمَا کَانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَ لٰکِنْ کَانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ‌؛ خدا بر آن نبود كه به آنان ستم كند ولى آنان بر خود ستم روا مى‏داشتند ؛التوبة، 70؛ روم، 9؛ رک:عنکبوت، 40؛ إِنَّ اللَّهَ لاَ يَظْلِمُ النَّاسَ شَيْئاً وَ لٰکِنَّ النَّاسَ أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ‌ ؛خدا به هيچ وجه به مردم ستم نمى‏كند، ليكن مردم خود بر خويشتن ستم مى‏كنند ؛ يونس‏، 44؛ وَ مَا ظَلَمَهُمُ اللَّهُ وَ لٰکِنْ کَانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ ؛ و خدا به ايشان ستم نكرد، بلكه آنان
به خود ستم مى‏كردند ؛النحل‏، 33؛ وَ مَا ظَلَمْنَاهُمْ وَ لٰکِنْ کَانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ‌؛ النحل‏، 118؛ وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً ؛ و اگر آنان وقتى به خود ستم كرده بودند، پيش تو مى‏آمدند و از خدا آمرزش مى‏خواستند و پيامبر [ نيز ] براى آنان طلب آمرزش مى‏كرد، قطعاً خدا را توبه‏پذيرِ مهربان مى‏يافتند؛النساء، 64؛وَ مَا ظَلَمْنَاهُمْ وَ لٰکِنْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ؛ و ما به آنان ستم نكرديم، ولى آنان به خودشان ستم كردند ؛هود، 101؛ قَالاَ رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَ تَرْحَمْنَا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ‌؛گفتند: « پروردگارا، ما بر خويشتن ستم كرديم، و اگر بر ما نبخشايى و به ما رحم نكنى، مسلماً از زيانكاران خواهيم بود . »؛الأعراف‏، 23؛وَ مَا ظَلَمْنَاهُمْ وَ لٰکِنْ کَانُوا هُمُ الظَّالِمِينَ‌ ؛و ما بر ايشان ستم نكرديم، بلكه خود ستمكار بودند ؛ الزخرف‏، 76؛


[20] مثل: ان الحکم الالله؛ انعام آیه 57؛ له الحمد فی الاولی و الآخرة و له الحکم، قصص، آیه 70؛ الا له الحکم و هو اسرع الحاکمین، انعام آیه 62…


[21] رک: جوادی آملی، نسبت دین و دنیا، ص 142-137


[22] أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أ
َنَّهُمْ آمَنُوا بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْکَ وَ مَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحَاکَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَکْفُرُوا بِهِ وَ يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلاَلاً بَعِيداً ؛آيا نديده‏اى كسانى را كه مى‏پندارند به آنچه به سوى تو نازل شده و [ به ] آنچه پيش از تو نازل گرديده، ايمان آورده‏اند [ با اين همه ] مى‏خواهند داورىِ ميان خود را به سوى طاغوت ببرند، با آنكه قطعاً فرمان يافته‏اند كه بدان كفر ورزند، و [لى] شيطان مى‏خواهد آنان را به گمراهىِ دورى دراندازد؛النساء، 60.


[23] وَ مَنْ لَمْ يَحْکُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْکَافِرُونَ‌ ؛ و كسانى كه به موجب آنچه خدا نازل كرده داورى نكرده‏اند، آنان خود كافرانند ؛المائدة، 44؛ وَ مَنْ لَمْ يَحْکُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ‌ ؛ و كسانى كه به موجب آنچه خدا نازل كرده داورى نكرده‏اند، آنان خود ستمگرانند ؛ المائدة، 45؛ وَ مَنْ لَمْ يَحْکُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ‌ ؛و كسانى كه به آنچه خدا نازل كرده حكم نكنند، آنان خود، نافرمانند ؛ المائدة، 47.


[24] بروج، 20.


[25] توبه، 13.


[26] التوبة، 62


[27] الأنعام‏، 62


[28] ذٰلِکُمُ اللَّهُ رَبُّکُمْ لاَ إِلٰهَ إِلاَّ هُوَ خَالِقُ کُلِّ شَيْ‌ءٍ فَاعْبُدُوهُ‌؛ اين است خدا، پروردگار شما: هيچ معبودى جز او نيست، آفريننده هر چيزى است . پس او را بپرستيد ؛الأنعام‏، 102؛قُلِ اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَيْ‌ءٍ ؛الرعد، 16؛اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَيْ‌ءٍ ؛الزمر، 62.


[29] يَا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّکُمُ الَّذِي خَلَقَکُمْ وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ ت
َتَّقُونَ‌؛ اى مردم، پروردگارتان را كه شما، و كسانى را كه پيش از شما بوده‏اند آفريده است، پرستش كنيد ; باشد كه به تقوا گراييد؛البقرة، 21.


[30] قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ‌ مَلِکِ النَّاسِ‌ إِلٰهِ النَّاسِ‌ ؛ بگو: « پناه مى‏برم به پروردگار مردم، پادشاه مردم، معبودِ مردم ؛ الناس،1-3.


[31] الله لطیف بعباده، ؛شوری، 19؛ قُلْ لِمَنْ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ قُلْ لِلَّهِ کَتَبَ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ بگو: « آنچه در آسمانها و زمين است از آنِ كيست ؟ » بگو: « از آنِ خداست » ; كه رحمت را بر خويشتن واجب گردانيده است؛ الأنعام‏، 12.


[32] وَ لِلَّهِ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ؛ و فرمانروايىِ آسمانها و زمين از آنِ خداست ؛آل‏عمران‏، 189.


[33] أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ؛ مگر ندانسته‏اى كه فرمانروايى آسمانها و زمين از آنِ خداست ؛المائدة، 40.


[34] إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ ؛ الأنعام‏، 57؛ یوسف، 40و 67.


[35] شوری، 9.


[36] رک: قاضی زاده، کاظم، سیاست و حکومت در قرآن، ص 109-107


[37] در مورد پیامبراکرم(ص) می فرماید:…وَ إِنْ حَکَمْتَ فَاحْکُمْ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ‌ ؛ و اگر داورى مى‏كنى، پس به عدالت در ميانشان حكم كن كه خداوند دادگران را دوست مى‏دارد ؛ المائدة، 42؛ در آیه دیگر می فرماید: وَ أَنْزَلْنَا إِلَيْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْکِتَابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ فَاحْکُمْ بَيْنَهُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاءَهُمْ عَمَّا جَاءَکَ مِنَ الْحَقِّ … ؛ و ما اين كتاب [ قرآن ] را به حقّ به سوى تو فرو فرستاديم، در حالى كه تصديق‏كننده كتابهاى پيشين و حاكم بر آنهاست . پس ميان آنان بر وفق آنچه خدا نازل كرده حكم كن، و از هواهايشان [ با دور شدن ] از حقّى كه به سوى تو آمده، پيروى مكن ؛المائدة، در مورد حضرت داود می فرماید: يَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَ لاَ تَتَّبِعِ الْهَوَى فَيُضِلَّکَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ …؛ اى داوود، ما تو را در زمين خليفه [ و جانشين ] گردانيديم ; پس ميان مردم به حقّ داورى كن، و زنهار از هوس پيروى مكن كه تو را از راه خدا به دركند . ؛ ص‏، 26؛


[38] قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لاَ يُحِبُّ الْکَافِرِينَ‌؛ بگو: « خدا و پيامبر [ او ] را اطاعت كنيد . » پس اگر رويگردان شدند، قطعاً خداوند كافران را دوست ندارد ؛آل‏عمران‏، 32؛وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ‌ ؛خدا و رسول را فرمان بريد، باشد كه
مشمول رحمت قرار گيريد .؛آل‏عمران‏، 132؛يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْ‌ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ذٰلِکَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً ؛ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياى امر خود را [ نيز ] اطاعت كنيد ; پس هر گاه در امرى [ دينى ] اختلاف نظر يافتيد، اگر به خدا و روز بازپسين ايمان داريد، آن را به [ كتاب ] خدا و [ سنت ] پيامبر [ او ] عرضه بداريد، اين بهتر و نيك‏فرجام‏تر است ؛النساء، 59؛وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ احْذَرُوا فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّمَا عَلَى رَسُولِنَا الْبَلاَغُ الْمُبِينُ‌ ؛ و اطاعت خدا و اطاعت پيامبر كنيد و [ از گناهان ] بر حذر باشيد، پس اگر روى گردانديد، بدانيد كه بر عهده پيامبر ما، فقط رساندن [ پيامِ ] آشكار است ؛المائدة، 92؛يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لاَ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ أَنْتُمْ تَسْمَعُونَ‌؛ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، خدا و فرستاده او را فرمان بريد و از او روى برنتابيد در حالى كه [ سخنان او را ] مى‏شنويد ؛ الأنفال‏، 20؛قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمَا عَلَيْهِ مَا حُمِّلَ وَ عَلَيْکُمْ مَا حُمِّلْتُمْ وَ إِنْ تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا وَ مَا عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاَغُ الْمُبِينُ‌ ؛ بگو: « خدا و پيامبر را اطاعت كنيد . پس اگر پشت نموديد، [ بدانيد كه ] بر عهده اوست آنچه تكليف شده و بر عهده شماست آنچه موظّف هستيد . و اگر اطاعتش كنيد راه خواهيد يافت، و بر فرستاده [ خدا ] جز ابلاغ آشكار [ مأموريتى ] نيست ؛ النور، 54؛وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَإِنَّمَا عَلَى رَسُولِنَا الْبَلاَغُ الْمُبِينُ‌؛ و خدا را فرمان بريد و پيامبر [ او ] را اطاعت نماييد، و اگر روى بگردانيد، بر پيامبر ما فقط پيام‏رسانىِ آشكار است .التغابن‏، 12و…


<A name=_ftn31& gt;[39] مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ وَ مَنْ تَوَلَّى فَمَا أَرْسَلْنَاکَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً ؛ هر كس از پيامبر فرمان بَرَد، در حقيقت، خدا را فرمان برده ; و هر كس رويگردان شود، ما تو را بر ايشان نگهبان نفرستاده‏ايم ؛النساء، 80.


[40] قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْکُمُ اللَّهُ وَ يَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ‌ ؛بگو: « اگر خدا را دوست داريد، از من پيروى كنيد تا خدا دوستتان بدارد و گناهان شما را بر شما ببخشايد، و خداوند آمرزنده مهربان است . »؛ آل‏عمران‏، 31.


[41] إِنَّمَا کَانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِينَ إِذَا دُعُوا إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ لِيَحْکُمَ بَيْنَهُمْ أَنْ يَقُولُوا سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ‌ ؛ گفتار مؤمنان وقتى به سوى خدا و پيامبرش خوانده شوند تا ميانشان داورى كند تنها اين است كه مى‏گويند: « شنيديم و اطاعت كرديم . » اينانند كه رستگارند؛النور، 51؛إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ إِذَا ک
َانُوا مَعَهُ عَلَى أَمْرٍ جَامِعٍ لَمْ يَذْهَبُوا حَتَّى يَسْتَأْذِنُوهُ …؛ جز اين نيست كه مؤمنان كسانى‏اند كه به خدا و پيامبرش گرويده‏اند، و هنگامى كه با او بر سر كارى اجتماع كردند، تا از وى كسب اجازه نكنند نمى‏روند ؛النور، 62؛وَ مَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاَ مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَکُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلاً مُبِيناً ؛ و هيچ مرد و زن مؤمنى را نرسد كه چون خدا و فرستاده‏اش به كارى فرمان دهند، براى آنان در كارشان اختيارى باشد ; و هر كس خدا و فرستاده‏اش را نافرمانى كند قطعاً دچار گمراهىِ آشكارى گرديده است ؛ الأحزاب‏، 36؛النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ؛ پيامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر [ و نزديكتر ] است؛ الأحزاب‏، 6.


http://aaeena.blogfa.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید