از این طرف اومدی: 

بهترین فیلم سال!

فهرست مطالب

چهار، پنج سالی بود که مدرسه نمی رفتم و مدام از این شغل به آن شغل وقت گذرانی می کردم. در هر کاری که می رفتم، از شاگردها و همکار های قدیمی می شد، که بعضی را
ببینم. موقع بستنی فروشی، رانندگی با تاکسی پدر همسرم، پیتزا و ساندویچ به در خانه ی مردم بردن، طراحی دکوراسیون داخلی خانه ها و پتینه و رنگ و نقاشی ساختمان، خرید و فروش خودرو و گوشی موبایل. چند وقتی هم می رفتم جوجه مینا می خریدم. سه چهار ماهی نگه می داشتم حرف زدن که یاد می گرفتند می بردم و در بازار پرنده فروش ها می فروختم. همین بود که دیگر شاگردها و همکارهای قبلی هم باورشان شده بود که اصلاً معلم نبودم و به اشتباه چند سالی را به عنوان معلم گذرانده بودم
.

اصلا معلمی را ول کرده بودم ، چون فکر می کردم معلمی زمان کافی برای سر وسامان دادن به فیلم نامه ها و نمایش نامه هایم را گرفته . اما همه ی فیلم نامه ها و نمایش نامه هایی که نوشته بودم روی دستم باد کرده بود و حتی برای دستیار سومی یک تله فیلم هم پیشنهادی نداشتم.


اصلاً معلمی را رها کرده بودم که بروم داخل سینما. هم پول در بیاورم و هم استعداد عجیب و غریب و منحصر به خودم را با دیگران قسمت کنم. اما نشده بود.


تا این که یک روز که  از بازار پرنده فروش ها برمی گشتم و چهار تا مینای هفت ماهه را فروخته بودم و پنج تا جوجه ی ده دوازده روزه خریده بودم، تلفن دستی ام زنگ خورد . یکی از همکارهای قدیمی بود. مدیر دبیرستانی بود که شش سال قبل، پیش او کار می کردم و نمی دانم چرا به گوشش نرسیده بود که فلانی یعنی من، معلمی را رها کرده و در این چند سال به چه کارهایی مشغول شده. گفت که مدرسه ی جدیدی راه انداخته و برای معاونت پرورشی دنبال کسی می گردد و چه کسی بهتر از من. با این که از خوشحالی داشتم مثل جوجه میناها بال درمی آوردم، باز هم خودم را از تکتازی نینداختم و گفتم حالا اجازه بدهید فردا حضوری صحبت کنیم. فردا صبح لباس مرتبی پوشیدم و به مدرسه شان رفتم. مدرسه ی خوبی بود از این خانه ها نبود که اجاره کنند و بخواهند به زور به شکل مدرسه درش بیاورند. اصلاً برای مدرسه ساخته شده بود. به اتاق مدیر رفتم و در مورد تعداد روزها و حقوق و شرح وظایف حرف زدیم و قرار شد از اول مهر کار را شروع کنم.


&lt ;P style=”TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 200%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl; BACKGROUND: white; mso-background-themecolor: background1; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto” dir=rtl class=MsoNormal align=justify>یکی از برنامه هایی که به عنوان فعالیت های فرهنگی بچه ها در نظر گرفتیم نمایش هفتگی فیلم بود. نمایش فیلم و جلسه ی نقد و بررسی با دانش آموزها. بعد که علاقه ی بچه ها را دیدم کلاس فیلم نامه نویسی گذاشتیم. کلاس خوب و شلوغی شد. یک روز دیدم سه نفرشان آمدند و گفتند دوربین و تجهیزات خریده اند و می خواهند فیلم بسازند و می خواهند یکی از فیلم نامه های من را کار کنند.


 تا این که یک روز که  از بازار پرنده فروش ها برمی گشتم و چهار تا مینای هفت ماهه را فروخته بودم و پنج تا جوجه ی ده دوازده روزه خریده بودم، تلفن دستی ام زنگ خورد و یکی از همکارهای قدیمی بود
.


اگر عاقل بودم و نباید به هر پیشنهادی ذوق زده می شدم، باید می گفتم برای شما زود است و دست کم باید با فیلم کوتاه شروع کنید. اما از آن جا که هر کس مورد بی مهری قرار بگیرد به اولین جواب سلامی روی خوش نشان می دهد و تصور می کند این بار دیگر به هدف و آرزویش می رسد، خب! من هم هول شدم و قبول کردم. قرار شد به اندازه ی ده، دوازده دقیقه ی تدوین شده از فیلم را بسازیم، ببینیم چطور است.


بندگان خدا، کلی زحمت کشیدند و الحق آن ده، دوازده دقیقه خوب از کار درآمد. تشخیص خوب بودن این ده دوازده دقیقه به ذهن هول و هیجان
زده ی من مربوط نبود. بعدتر هر که این ده دوازده دقیقه را دید تأیید کرد که همه چیز سر جای خودش است الا یک چیز
.


وقتی ده دوازده دقیقه آماده شد، به یکی از رفقایی که از اهل سینما برایم مانده بود و هنوز تحویلم می گرفت، گفتم که بیاید و این چند دقیقه را ببیند. به قول خودش چکشی بزند و سبک سنگینی بکند. آمد و دید و خیلی خوشش آمد. باور


نمی کرد این بچه ها، چنین چیزی ساخته باشند. گفت که به تهیه کننده معروفی، معرفیمان می کند. معرفی کرد و تهیه کننده گفت که همه چیزش خوب است ولی هنرپیشه ها که نمی شود ، نوجوان های پانزده شانزده ساله باشند. چند تا هنرپیشه ی درجه یک معرفی کرد و همان شاگرد مدرسه ها شدند عوامل سازنده. به روز سوم نکشیده ،هنرپیشه ها سر ناسازگاری گذاشتند و خب! معلوم است تهیه کننده هم عوامل حرفه ای آورد و فقط رضایت داد بچه ها موق
ع ساخت باشند و چیز یاد بگیرند. کارگردان جدید هم دو روز از حضورش که گذشت از فیلم نامه نویسی دعوت کرد که بیاید و تغییراتی بدهد. قصه را نمی پسندید
. فیلم نامه نویس فقط دیالوگ ها را عوض کرد و پایان را تغییر داد. اما گفت که باید در تیتراژ نامش به تنهایی بیاید و قبول نمی کند که فیلم نامه را شریک باشد. فیلم ساخته شد. فیلم بدی نشد و آخر فیلم ، آن هم در تیتراژ پایانی از من و شاگردها، تشکری شد. ولی فیلم به عنوان بهترین فیلم سال شناخته شد. شاگرد مدرسه ای ها آنقدر از این که رفتم و کسی را آوردم آن ده دوازده دقیقه را ببیند کفری بودند که رفتند پیش مدیر و زیرآبم را زدند و آن ها هم سال بعد عذرم را خواستند. حالا در راسته پرنده فروش ها، میناهای من از همه ی میناها گران ترند.  دیالوگ فیلم های معروف را می گویند. و دیالوگ فیلم هایی که نساختم.


<P style="TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 200%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl; BACKGROUND: white; mso-background-themecolor: background1; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto" dir=rtl class=MsoNormal align=justify& gt;مجتبی شاعری


بخش ادبیات تبیان

به این مطلب امتیاز دهید:

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید