ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

اشارات تاریخى امام على (ع) در خطبه شقشقیه، بخش دوم

خطبه شقشقيه، بخش دوم

على امامى فر

 

 

 

2ـ بدعت ها و انحرافات پس از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)

 

حضرت در بخش هاى دیگر خطبه شقشقیه، به این نکته توجه مى دهند که پس از پیامبر(صلى الله علیه وآله) در هر سه محور هدف حکومت، ویژگى هاى حاکم و ویژگى هاى حکومت ـ که در بخش پیش اشاره شد ـ انحراف ایجاد شده است. در ذیل به این انحرافات اشاره مى شود:

 

الف ـ انحراف در اهداف حکومت اسلامى: هدف حکومت اسلامى در نهایت، هدایت انسان ها و فراهم کردن زمینه هاى لازم براى تحقق آن است. از نظر حضرت على(علیه السلام)، در حکومت خلفا، این اهداف مهم نه تنها تحقق پیدا نکرد، بلکه مردم در جهاتى خلاف جهت اصلى حرکت کرده اند. آن حضرت وضعیت حاکم بر زمان خلافت عمر را این گونه بیان مى نمایند: «سوگند به پروردگار، مردم در چنین خلافت نابهنجارى به مرکبى ناآرام و راهى خارج از جاده و سرعت در رنگ پذیرى و حرکت در پهناى راه ـ به جاى سیر در خط مستقیم ـ مبتلا گشتند.»( [۱۱])

 

پس از عمر، نه تنها وضع بهتر نشد، بلکه به مراتب بدتر هم شد. حضرت به آن ها نیز اشاره نموده اند. در مجموع، مى توان انحراف در اهداف را به دو بخش تقسیم کرد:

 

 

 

1. انحرافات فکرى و فرهنگى: حضرت امیر(علیه السلام) مى فرماید: «مردم پس از پیامبر، از صراط مستقیم، که همان راه خداست که در سیره رسول خدا تجلّى یافته، خارج شدند و به بیراهه رفتند.»اماچگونه این کارانجام گرفت؟

 

اولین و بزرگ ترین انحراف در دین و امّت اسلامى، محروم کردن مسلمانان از وجود امام معصومى بود که به تصریح قرآن کریم، وجودش سبب «تکمیل دین» و ضامن بقاى هدایت الهى است. با توجه به این که پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرصت کافى پیدا نکردند تا امّت اسلامى را، که اکثریت قاطع آن ها در سال هاى آخر عمر شریفشان به اسلام گرایش پیدا کرده بودند، تربیت کنند، قطعاً نیاز بود انسا
نى الهى و پیامبرگونه، که توانایى و لیاقت هدایت آن ها را داراست، در مقام رهبرى جامعه و جانشین آن حضرت قرار گیرد. البته رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به فرمان الهى، چنین فردى را براى رهبرى به جامعه معرفى و نصب فرمودند. محروم کردن جامعه از وجود چنین رهبرى، بزرگ ترین خیانت به مردم و از مصادیق بارز «صدّ عن سبیل الله» است.

 

حضرت على(علیه السلام) در این فراز از خطبه که مى فرماید: «موقعیت من نسبت به خلافت، موقعیت محور آسیاب به چرخى است که به دور آن مى گردد»،([۱۲]) به این حقیقت اشاره دارد; یعنى همان گونه که آسیاب بدون محور، بى اثر و بى خاصیت مى شود، خلافت نیز بدون وجود شخصى مثل حضرت على(علیه السلام)بى ارزش و بى خاصیت است.

 

با این وجود، آیا کنار زدن شخصى که مى فرماید: «سیل فضیلت هاى الهى و انسانى از قلّه هاى روح من به سوى انسان ها سرازیر مى شود و امتیازات سر به ملکوت کشیده من بلندتر از آن است که پرندگان دورپرواز بتوانند هواى پریدن بر ارتفاعات آن را در سر بپرورانند»( [۱۳]) و یا مى فرماید: «اى مردم، پیش از آن که مرا از دست بدهید، آن چه مى خواهید بپرسید; زیرا من به راه هاى آسمان، از راه هاى زمین آشناترم»( [۱۴]) و پیروى از کسى که «دایم در حال لغزش و اشتباه است و در پى آن، عذرخوا
هى مى کند
»( [۱۵]) بزرگ ترین خیانت به امّت اسلامى نیست؟!

 

البته برترى علمى آن حضرت چیزى نیست که نیاز به بحث داشته باشد; چرا که براى دوست و دشمن این حقیقت روشن است. ابن ابى الحدید معتزلى ضمن این که على(علیه السلام) را منشأ تمام علوم مى داند، مى گوید: «مراجعه و استمداد عمر از على در بسیارى از مشکلاتى که براى او و دیگر صحابه پیش مى آمد، روشن است و این که عمر مکرّر گفته است: «اگر على نبود، عمر هلاک مى شد». و «خدا نکند من باقى باشم و مشکلى پیش آید و ابوالحسن (على) براى حل آن وجود نداشته باشد.»( [۱۶])

 

جلوگیرى از تدوین احادیث پیامبر(صلى الله علیه وآله): علاوه بر محروم کردن مردم از وجود امام معصوم(علیه السلام) مردم را نیز از سیره و احادیث پیامبر(صلى الله علیه وآله)محروم کردند. خلفا تصمیم گرفتند سنّت رسول الله(صلى الله علیه وآله) را نیز کنار بگذارند تا راه را براى تحقق منویات و آرزوهاى خود هموار سازند. آن ها به بهانه هاى واهى، از کتابت و نقل احادیث پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) جلوگیرى مى کردند، این ممنوعیت به هر دلیلى که باشد، نتیجه قهرى اش محروم شدن امّت اسلامى از سیره صحیح پیامبر(صلى الله علیه وآله) بود که به تصریح قرآن کریم، واجب الاتباع است و به عنوان الگو باید مورد عمل قرار گیرد.

 

از بین رفتن بسیارى از احادیث، شیوع کذب و نسبت دادن احادیث ساختگى و دروغ به پیامبر(صلى الله علیه وآله)، نقل به مضمون کردن احادیث، اختلاف و تفرقه در آراء مسلمانان و شیوع آراء باطل بر اثر نبودن احادیث، برخى از آثار ممانعت از کتابت حدیث است.

 

ابوریه مى گوید: وقتى احادیث پیامبر(صلى الله علیه وآله) بدون تدوین رها شد و صحابه در جهت تألیف آن ها اقدامى نکردند، باب نقل روایت براى هر صاحب عقده یا عقیده اى باز شد و بدون این که از کسى ترسى باشد، هرچه را خواستند، روایت کردند.»([۱۷])

 

محدود کردن اصحاب پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله): حبس اصحاب خاص رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در مدینه و نسپردن کارها به آن ها در همین زمینه، قابل توجه است; خلفا نمى خواستند که آن ها دور از چشم خودشان با مردم تماس داشته باشند و چیزى از سیره رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را براى مردم بیان کنند که با خواست آن ها سازگارى ندارد.

 

اگرچه بعضى خواسته اند این کار خلفا، به خصوص عمر، را در راستاى محدود کردن قریش براى جلوگیرى از فسادشان توجیه کنند([۱۸]) ولى واگذارى حکومت شام به فرزندان ابوسفیان و به ویژه معاویه، چگونه قابل توجیه است؟( [۱۹]) شاید این گونه قابل توجیه باشد که حکومت شام در مقابل سکوت و حمایت قریش و به خصوص ابوسفیان واگذار شده است! چنان که این پیشنهاد را به عباس ـ عموى پیامبر(صلى الله علیه وآله) ـ نیز دادند، ولى وى نپذیرفت.( [۲۰])

 

 

 

2. انحرافات اجتماعى ـ اقتصادى: «شخص سومى از آن جمع، در نتیجه شورا به خلافت برخاست. او در مسیر انباشتن شکم و خالى کردن آن بود و بالا کشیدن پهلوهایش. به همراه او و فرزندان پدرش برخاستند و چونان شترى که علف هاى باطراوت بهارى را با احساس خوشى مى خورد، مال خدا را با دهان پر مى خوردند.»([۲۱])

 

شعار اسلام، عدالت در همه زمینه ها، حتى با دشمنان اسلام است. عدالت اجتماعى و اقتصادى سنگ بناى رشد و تعالى و تربیت انسان هاست و بدون آن، امکان تربیت اجتماعى از بین خواهد رفت. پیامبر گرامى(صلى الله علیه وآله) تمام همّ خود را در راه تحقق بخشیدن به این مهم مصروف داشت و با تمام موانعى که در جامعه جاهلىوجود داشت،موفق شدآن را متحقق سازد. اما چند سال پس از رحلت آن حضرت،اساس این بناى الهى درهم ریخت.

 

آغاز این انحرافات در زمان خلیفه اول و دوم بود و در زمان خلافت عثمان به اوج خود رسید، به گونه اى که حضرت امیر(علیه السلام)مى فرماید: بدانید که وضعیت و مشکلات امروز شما همانند زمان بعثت پیامبرتان (دوران جاهلیت) گردیده است.( [۲۲])

 

یعقوبى مى گوید: «عمر در سال بیست هجرى دواوین را نوشت و مرتب کرد. او در تقسیم غنایم، مردم را بر اساس ترتیب قبیله، و سابقه دینى آن ها طبقه بندى کرد. او بر خلاف سیره رسول الله و ابوبکر عمل کرد، ولى در پایان عمرش از این عمل پشیمان شد و گفت: من به آنچه کردم و برخى را بر دیگران برترى دادم، در مقام دل جویى مردم بودم و اگر امسال زنده بمانم، مردم را برابر خواهم نهاد و چنان که پیامبر خدا و ابوبکر کردند، سرخى را بر سیاهى و عربى را بر عجمى برترى نخواهم داد.»( [۲۳])

 

این اقدام او سبب شد تا در میان مسلمانان طبقه بندى و تعصّبات قبیله اى مجدداً استحکام یابد و برخى قبایل و افراد به استناد همین کار عمر، بر کسان دیگر بى سبب ترجیح یابند; عده اى از صحابه که پاى بندى کم ترى به اصول اسلام داشتند، به ثروت انبوهى دست یافتند و عده اى دیگر در فقر کامل به سر بردند. این موضوع در زمان خلافت حضرت على(علیه السلام)، از عمده ترین مشکلات آن حضرت بود; زیرا افرادى که بى سبب به ثروت هاى انبوه دست یافته بودند، تاب عدالت او را نداشتند و در مقابل آن حضرت قیام نمودند. فریاد ابوذر نیز در برابر همین بى عدالتى ها بود که در گلو خفه شد، هدف عمر از این تبعیضات آن بود که صحابه و به خصوص قریش را از خود راضى نگه دارد. عمر در زمان حکومت خودش، با زهد شخصى و خشونتى که داشت، مانع از آن شد که این اقدام از مهار او خارج شود، ولى در زمان عثمان، او نه تنها مانع این انحراف نشد، بلکه خود به آن شدت بخشید. او در ابتداى خلافتش براى ساکت نگه داشتن رقیبان و به خصوص اصحاب شورا بذل و بخشش هاى فراوانى نسبت به آن ها کرد. اما پس از تثبیت نسبى حکومتش، به آن ها کم تر توجه نمود و بنى امیّه را بر آن ها ترجیح داد. به همین دلیل بود که برخى از آن ها مثل طلحه و زبیر در مقابل عثمان ایستادند و اعتراض کردند.

 

 

 

نمونه هایى از بى عدالتى هاى عثمان:

 

ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه، نمونه هایى بیان کرده است; از جمله:

 

«ـ افریقا در زمان عثمان فتح شد و تمامى خمس غنایم افریقا را به مروان بن حکم داد و احدى را با او سهیم نکرد. عبدالله بن خالد بن اسیر از او درخواست صله کرد و عثمان به او چهارصد هزار درهم صله داد.

 

ـ حکم بن ابى العاص را که تبعید شده رسول خدا بود و در زمان ابوبکر و عمر اجازه ندادند به مدینه برگردد، به مدینه بازگرداند و به او یکصد هزار درهم پول داد.

 

ـ فدک، که حق فاطمه، فرزند پیامبر، بود و در زمان خلیفه اول و دوم به او ندادند، در زمان عثمان، به مروان بن حکم واگذار شد.

 

ـ تمامى چراگاه هاى اطراف مدینه را براى بنى امیّه قرق کرد و مسلمانان را از آن محروم کرد.

 

ـ تمامى غنایمى را که در غرب افریقا (از طرابلس تا طنجه) به دست مسلمانان افتاد، یک جا به عبدالله بن ابى سرح داد. بدون این که احدى را در آن شریک کند.

 

ـ عثمان در یک روز یکصدهزار درهم به مروان بن حکم داد و در همان روز، دویست هزار درهم به ابوسفیان داد. زید بن ارقم خزانه دار عثمان بود وقتى چنین وضعى را دید، کلیدهاى خزانه را آورد و به عثمان داد، در حالى که گریه مى کرد. عثمان گفت: آیا به خاطر این که من صله رحم مى کنم گریه مى کنى؟ زید در جواب گفت: نه، بلکه براى این گریه مى ک
نم که گمان مى کنم تو این اموال را به جاى اموالى که در زمان رسول خدا و در راه خدا خرج کرده اى، برمى دارى. به خدا قسم، اگر به مروان صد درهم هم بدهى زیاد است. عثمان هم به او گفت: کلید را به زمین بگذار، اى پسر ارقم، ما کلیددار دیگرى پیدا خواهیم کرد.

 

ـ ابوموسى اشعرى اموال زیادى از عراق پیش عثمان آورد. او در جا، همه را بین بنى امیّه تقسیم کرد. او به داماد خود، حارث بن حکم، صدهزار درهم از بیت المال پرداخت کرد، البته بعد از عزل زید بن ارقم.»( [۲۴])

 

مسعودى ثروت خود عثمان را در زمان مرگش چنین نقل کرده است: او یکصد و پنجاه هزار دینار (سکه طلا) و یک میلیون درهم (سکه نقره) نقد داشت. اموال او در وادى قرا و حنین و غیر از این ها یکصد هزار دینار بود، به علاوه، شتران و اسبان فراوانى که داشت.

 

ثروت بعضى از صحابه، که در زمان عثمان به دست آورده اند، از قرار ذیل است:

 

زبیر بن عوام: او خانه اى در بصره بنا کرد که در این سال (۳۳۲ ق.) باقى است و کاروان سراى تجّار دریایى است. چنین خانه اى نیز در مصر، کوفه و اسکندریه داشته که وجودآن هامعروف ومشهوراست. اموال زبیر مقدار پنجاه هزار دینار و هزار اسب و هزار نفر کنیز و غلام بوده است.

 

طلحه: در کوفه، خانه بزرگى بنا کرد که اکنون (زمان مورّخ) هم هست و معروف به (کناسه) است. در مدینه خانه اى از آجر و گچ و ساج ساخت. درامد او از غلّه عراق روزى هزار دینار و بعضى گفته اند بیش تر از این بوده و بیش از آنچه گفتیم، درامد او از منطقه شراه مى باشد.

 

عبدالرحمن بن عوف: کاخى در مدینه ساخت، صد اسب و هزار شتر و هزاران گوسفند داشت و هنگام مرگش یک چهارم از یک هشتم اموالش (یعنى اموال منقول او که به همسرانش به ارث رسید) بر هشتاد و چهار هزار دینار بالغ شده است که مى شود: ۲۶۸۸۰۰۰ = ۸×۴×۸۴۰۰۰

 

سعد بن ابى وقاص: در منطقه عقیق، کاخى با ستون هاى برافراشته و با طبقات متعدد و وسیع داشت.

 

زید بن ثابت: او در هنگام مرگش، آن قدر طلا و نقره داشت که با تبر، آن ها را خرد مى کردند و این غیر از اموال و اثاثیه اى بود که به قیمت یکصدهزار دینار بر جاى گذاشته بود.

 

یعلى بن منیه: پانصدهزار دینار و اموالى دیگر به قیمت سیصدهزار دینار از خود به جاى گذاشت.» وى پس از این ها مى گوید: «این قصه سر دراز دارد.»( [۲۵])

 

 

 

تبعیض نژادى: از دیگر انحرافات اجتماعى که در زمان خلفا به وجود آمد، تبعیض نژادى و طبقاتى بین افراد جامعه اسلامى بود. او عرب ها را بر مسلمانان غیرعرب ترجیح مى داد

 

عمر دستور داد که بردگان عرب را از بیت المال آزاد کنند( [۲۶]) و این به معناى تفاوت گذاشتن بین نژادهاى گونانون بود، در صورتى که وقتى حضرت على(علیه السلام) بر اساس حکم خدا و رسول او(صلى الله علیه وآله)، بین افراد به تساوى حکم کرد، به او اعتراض کردند. این مشکل آن چنان در جامعه رسوخ کرده و جا افتاده بود که حتى خواهر آن حضرت نیز به او اعتراض کرد که چرا بین من عربى و کنیز عجمى ام فرقى نمى گذارى؟

 

یکى از مشکلات حضرت امیر(علیه السلام) در زمان خلافتش همین مسأله بود که مى خواست بین همه مسلمانان بر طبق قرآن کریم عمل (حجرات: ۱۳) کند

 

عمر بر خلاف حکم خدا و براى رضایت عرب، به خصوص قریش این انحراف را ایجاد کرد، پس از او نیز از بین نرفت و سپس در زمان بنى امیه به اوج خود رسید و موجب قیام مردم ایران علیه بنى امیّه و سقوط دولت آنان گردید.

 

 

 

ب ـ انحراف در حاکمان و عاملان آن ها: «من کى در برابر شخص اولشان در استحقاق خلافت مورد تردید بودم که امروز با اعضاى این شورا قرین شمرده شوم؟»( [۲۷])

 

گفته شد که از دیدگاه اسلام، حاکم باید داراى ویژگى هایى باشد. اعلمیت و عصمت و یا عدالت از اساسى ترین آن هاست. پس از رحلت پیامبر(صلى الله علیه وآله)، افرادى به حاکمیت رسیدند که هیچ یک از ویژگى هاى مذکور را نداشتند، نه
از لحاظ علمى و نه از لحاظ عملى.

 

حضرت على به این نکته اعتراض دارند و از آن شکوه مى کنند:

 

ابوبکر: «او در حالى رداى خلافت را بر دوش افکند که خود مى دانست موقعیت من نسبت به خلافت، موقعیت محور آسیاب به چرخ آن است.»( [۲۸])

 

ابوبکر مکرر اعتراف کرده که بهترین افراد نیست: «مرا رها کنید و به سراغ دیگرى بروید; زیرا من بهترین شما نیستم.» یا مى گفت: «ولایت بر شما را پذیرفتم، در حالى که بهترین شما نیستم.»( [۲۹])

 

حضرت امیر(علیه السلام) مى فرمای
د: «ابوبکر در این ادعاها دروغ مى گفت: «شگفتا! با این که شخص یکم در دوران زندگى اش، انحلال خلافت و سلب آن را از خویش مى خواست، به شخص دیگرى بست که پس از او زمام خلافت را به دست بگیرد. آن دو شخص چه سخت پستان هاى خلافت را میان خود تقسیم کردند.»( [۳۰])

 

ابوبکر، خود به برترى حضرت على(علیه السلام) اعتراف داشت.( [۳۱]) ابن ابى الحدید در مقدمه جلد اول شرح نهج البلاغه، نظر رهبران و دانشمندان فرق اسلامى را برمى شمارد که بیش تر، بلکه اتفاق آن ها بر برترى و افضلیت على نسبت به خلفاى سه گانه است.

 

عمر: «عمر زمام دارى را در طبعى خشن قرار داد که دل ها را سخت مجروح مى کرد و تماس با آن خشونتى ناگوار داشت. در چنان طبعى خشن، که منصب زمام دارى به آن تفویض شد، لغزش هاى فراوان به جریان مى افتد و پوزش هاى مداوم به دنبالش.»( [۳۲])

 

حضرت على(علیه السلام)«خشونت» و «جهالت» را دو ویژگى عمر برمى
شمارد، در حالى که هر یک از این صفات مانع از استحقاق حاکمیت الهى و خلافت پیامبر(صلى الله علیه وآله) است. مصداق این صفت ها و بروز آن ها در طول زندگى عمر فراوان است. مرحوم علاّمه امینى در جلد ششم الغدیر و ابن ابى الحدید در جلد ۱ شرح نهج البلاغه، نمونه هاى متعددى از هر دو نمونه را ذکر کرده اند.

 

عثمان: «او در مسیر انباشتن شکم و خالى کردن آن بود و بالاکشیدن پهلوهایش. به همراه او فرزندان پدرش برخاستند و چونان شترى که علف هاى باطراوت بهارى را با احساس خوشى مى خورند، مال خدا را با دهانى پر مى خوردند.»( [۳۳])

 

عملکرد عثمان به گونه اى است که حتى براى اهل سنّت نیز غیرقابل دفاع مى باشد.

 

حضرت على(علیه السلام) در جاى دیگرى مى فرمایند: «او استبداد ورزید و در آن شدت به خرج داد.»( [۳۴]) بنابراین، عثمان نیز فاقد صلاحیت خلافت پیامبر(صلى الله علیه وآله) بود.< /SPAN>

 

 

 

ج ـ انحراف در حکومت: «مى دیدم حقى که به من رسیده و از آن من است، به یغما مى رود و از مجراى حقیقى اش منحرف مى گردد.»( [۳۵])

 

درباره رهبرى سیاسى در اسلام، دو دیدگاه کلى وجود دارد: دیدگاه شیعه و دیدگاه اهل سنّت. دیدگاه شیعه مستند به آیات قرآن و سنّت پیامبر گرامى(صلى الله علیه وآله)است; معتقدند که امامت و رهبرى یکى از ارکان دین و امرى الهى است و هر کسى نمى تواند در این جایگاه قرار گیرد، بلکه باید با وجود ویژگى هاى ذکر شده از طرف خدا و رسول او(صلى الله علیه وآله) منصوب شود; زیرا رهبر مسؤول هدایت مردم به سوى مقام خلیفه اللهى است و این از عهده هر کسى برنمى آید.

 

اما اهل سنّت اعتقاد دارند پیامبر(صلى الله علیه وآله)جانشینى براى خود معیّن نکرده و انتخاب رهبر را به مردم واگذار نموده است; زیرا معتقدند رهبرى یک امر دنیوى است و ربطى به دین ندارد. آنان در حقیقت، با شعار «حسبُنا کتابُ اللّه» مى گویند به کسى که آن ها را هدایت و راهنمایى کند نیازى ندارند، در صورتى که این سخن بر خلاف نصوص قرآنى و اوامر نبوى است و این بزرگ ترین و سنگ اول انحراف بوده است.

 

ابن ابى الحدید مى گوید: از استادم درباره نص بر امامت على پرسیدم و گفتم: آیا به راستى ممکن است آنان نص را به کنارى نهاده باشند؟ او گفت: آن مردم خلافت را در شمار معالم دینى همچون نماز و روزه نمى دانستند، بلکه آن را از امور دنیوى و در شمار مسائلى چون امامت بلاد، تدبیر جنگ و سیاست مى دانستند و در این موارد نیز اگر مصلحت مى دیدند، مخالفت با نص رسول الله را نیز جایز مى شمردند.»( [۳۶])

 

جالب است که به همین ادعاى دروغین هم، که پیامبر(صلى الله علیه وآله)حکومت را به انتخاب مردم وانهاده است، عمل نکردند: «لقد تَقَمّصها ابن ابى قحافه.»( [۳۷])

 

بدین روى خلیفه اول بدون مشورت با خانواده پیامبر(صلى الله علیه وآله) و بسیارى از اصحاب خاص رسول الله روى کار آمد. بنا به نقل بیش تر مورّخان معتبر اسلامى، بنى هاشم از بیعت با ابوبکر امتناع کردند تا پس از شهادت حضرت زهرا(س) و به نقلى تا شش ماه پس از رحلت پیامبر(صلى الله علیه وآله) بیعت نکردند. البته پس از به آتش کشیدن خانه آن حضرت و ضرب و جرح دختر عزیز رسول خدا(صلى الله علیه وآله) و تهدید به قتل حضرت على(علیه السلام)، ابوبکر به این ظلم اعتراف و در آخر عمرش نسبت به آن اظهار پشیمانى کرد و گفت: «اى کاش خانه فاطمه را تفتیش نمى کردم.»( [۳۸]) همچنین جمع کثیرى از اصحاب و شخصیت هاى بزرگ جامعه اسلامى از بیعت با ابوبکر خوددارى کردند که از جمله آن ها سعد بن عباده بود که همان گونه که عمر تهدید کرده بود، او را کشت و کشتن او را به جنّیان نسبت داد.( [۳۹])

 

تهدید، ارعاب و فریب مردم مسلمان در تثبیت خلافت ابوبکر نقش مهمى داشت. ابن ابى الحدید مى گوید: «عمر همان کسى است که پایه هاى خلافت ابوبکر را محکم کرد و مخالفان او را درهم شکست; او بود که شمشیر زبیر را هنگامى که از نیام بیرون آمده بود (و مى گفت: خلافت باید به على برسد)، شکست و به سینه مقداد کوبید، سعد بن عباده را در سقیفه زیر لگد گرفت و گفت: «بکشید سعد را، خدا او را بکشد»; بینى حباب بن منذر را له کرد; همو بود که هاشمیانى را که در خانه فاطمه (س) پناهنده شده بودند، تهدید کرد و آن ها را از آن جا بیرون نمود و اگر عمر نبود کار ابوبکر و امور او روبه راه نمى گشت.»( [۴۰])

 

عمر و دوستانش مردم را به زور و با تهدید به مسجد مى بردند تا با ابوبکر بیعت کنند و هر که را در کوچه ها مى دیدند، به زور دست او را به عنوان بیعت در دست ابوبکر مى گذاشتند.( [۴۱]) ابوبکر و عمر نیز به این واقعیت اعتراف کرده اند که بیعت با ابوبکر غیرصحیح و بدون مشورت و ناگهانى بوده و تنها خدا شرّ آن را نگاه داشته است و کسى حق ندارد با بیعتى همانند بیعت با ابوبکر سرکار بیاید، وگرنه باید کشته شود.( [۴۲])

 

مسأله «ارتداد» نیز بهانه اى شد براى سرکوبى افرادى که حاضر به پذیرش بیعت با ابوبکر نبودند; آن ها را به اتهام «ارتداد» از میان برمى داشتند. نمونه اش مالک بن نویره بود که خالد بن ولید او را کشت و در همان شب، با همسرش ازدواج کرد و وقتى مسلمانان به ابوبکر شکایت بردند و خواستار اجراى حکم الهى بر خالد شدند، ابوبکر مانع شد و قبول نکرد.( [۴۳])

 

ادامه دارد…

 

 

 

پى نوشت ها:

 

 ۱ـ سعد بن عبدالله اشعرى قمى، المقالات و الفرق، ص ۲ / شهرستانى، الملل و النحل، ج ۱، ص ۲۴

 

2ـ علامه محمدتقى جعفرى(رحمه الله) در مقدمه تفسیر این خطبه، به تفصیل در مورد اسناد این خطبه و اعتبار آن بحث فرموده اند. (ر. ک. به: جلد دوم شرح و تفسیر نهج البلاغه.) ابن ابى الحدید نیز در جواب اشکالى که مطرح شد و آن این که این خطبه ازساخته هاى سیدرضى است، مفصلاًاز صحت استناد این خطبه به آن حضرت دفاع کرده است.ر.ک.به:شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۲۰۵

 

3ـ در تذکره الخواص ابن جوزى به نقل از ابن عباس، زمان ایراد این خطبه را پس از بیعت با آن حضرت (اوایل خلافت) ذکر کرده اند، ولى همان گونه که اشاره شد، این مطلب صحیح به نظر نمى رسد و در کتاب الاحتجاج، ج ۱، ص ۲۸۹ مى گوید: این خطبه پس از جنگ نهروان ایراد شده است.

 

4ـ در خطبه هاى ۵ و ۱۷۲ و ۲۰۵ نهج البلاغه به این مسائل اشاره شده است.

 

5ـ بخشى از خطبه ۱۳۱

 

6ـ مقدمه خطبه ۳۳

 

7ـ خطبه شقشقیه

 

8ـ خطبه ۱۷۳

 

9ـ خطبه ۹۲

 

10ـ «وافسدتم رأیى بالعصیان و الخذلان …»

 

11ـ۱۲ـ۱۳ خطبه شقشقیه

 

14ـ خطبه ۱۸۹ / سعید بن مسیب مى گوید: «کسى غیر از على بن ابى طالب این حرف را نزده است.» (على بن محمد الشیبانى المعروف بابن الاثیر، اسدالغابه، ج ۳، ص ۵۹۶)

 

15ـ خطبه شقشقیه

 

16ـ ابن ابى الحدید، پیشین، ج ۱، ص ۱۸

 

17ـ ر. ک. به: مجله نور علم، ش. ۹ و ۱۱ و ۱۲

 

18ـ رسول جعفریان، تاریخ سیاسى اسلام، ج ۲، ص ۷۱

 

19ـ عبدالفتاح عبدالمقصود، الامام على بن ابیطالب، ج ۱، ص ۳۷۸

 

20ـ ابن ابى الحدید، پیشین، ج ۲، ص ۵۲

 

21ـ خطبه شقشقیه

 

22ـ خطبه ۱۶

 

23ـ یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ترجمه محمدابراهیم آیتى، ج ۲، ص ۴۲<o:p&gt ;

 

24ـ ابن ابى الحدید، پیشین، ج ۱، ص ۱۹۸ و ۱۹۹

 

25ـ على بن حسین مسعودى، مروج الذهب، ج ۲، ص ۳ ـ ۳۴۲

 

26ـ دکتر حسن مصطفوى، الحقایق، ص ۱۵۵

 

27ـ رسول جعفریان، پیشین، ج ۲، ص ۲۳۳

 

28 و ۲۹ـ خطبه شقشقیه

 

30ـ ابن ابى الحدید، پیشین، ج ۱، ص ۱۶۹ / الاحتجاج، ج ۱، ص ۷۹ / مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۰۸

 

31ـ خطبه شقشقیه

 

32ـ الامام على بن ابى طالب، از تاریخ دمشق، ج ۳، ص ۵۴

 

33ـ۳۴ خطبه شقشقیه

 

35ـ خطبه ۳۰

 

36ـ خطبه شقشقیه

 

37ـ رسول جعفریان، پیشین، به نقل از: ابن ابى الحدید، ج ۱۲، ص ۸۲

 

38ـ خطبه شقشقیه

 

39 و ۴۰ـ مروج الذهب، ج ۲، ص ۸ و ۳۰۷ / ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، ج ۲، ص ۲۲۷ و ص ۳۳۱ / احتجاج، ج ۱، ص ۸۰

 

41ـ ابن ابى الحدید،پیشین، ج ۱، ص۱۷۴/ الکامل فى التاریخ، ج ۲، ص ۳۲۵

 

42ـ رسول جعفریان، پیشین، ج ۲، ص ۲۱

 

43ـ الحقایق، ص ۱۲۵

 

44ـ تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۱۰ / ابن ابى الحدید، پیشین، ج ۱، ص ۱۷۹ / الکامل فى التاریخ، ج ۲، ص ۳۵۸

 

معرفت / شماره ۳۷

 

www.nahjnews.com

صفحه اصلی – موسسه قرآن و نهج البلاغه

کانال جامع دو نور در ایتا:
https://eitaa.com/twonoor
کانال جامع دو نور در تلگرام:
https://t.me/twonoor

 

خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم. خطبه شقشقیه، بخش دوم.
به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید