ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

دم مسیحایی بر تن های بی سر/ کرامتی از امام هادی علیه السلام

مرحوم ابن حمزه طوسى – كه یكى از علماء قرن ششم است – در كتاب خود آورده است:


شخصى به نام بلطون حكایت كرد: من مسئول حفاظت خلیفه – متوكّل عبّاسى – بودم و نیروهاى لازم را پرورش و آموزش مى دادم تا آن كه روزى، پنجاه نفر غلام از اهل خزر براى خلیفه هدیه آوردند.


متوكّل آن ها را تحویل من داد و گفت: آموزش هاى لازم را به آن ها بده تا در انجام هر نوع دستورى آمادگى كامل داشته باشند، همچنین دستور داد تا نسبت به آن ها محبّت و از هر جهت كمك شود تا خود را مطیع و فدائى خلیفه بدانند.


پس از آن كه یك سال سپرى شد و سعى و تلاش بسیارى در آموزش و پرورش و تربیت آن ها انجام گرفت، روزى در حضور خلیفه ایستاده بودم كه ناگهان حضرت ابوالحسن، علىّ هادى علیه السلام وارد شد.


هنگامى كه حضرت در جایگاه مخصوص قرار گرفت، خلیفه دستور داد تا تمام پنجاه غلام را در حضور ایشان احضار كنم.


پس وقتى آن ها در مجلس خلیفه حضور یافتند و چشمشان به حضرت هادى علیه السلام افتاد، براى احترام و تعظیم در مقابل حضرت روى زمین به سجده افتادند.


متوكّل با دیدن چنین صحنه اى بى حال و سرافكنده شد و در حالى كه توان راه رفتن نداشت، با زحمت مجلس را ترك كرد و با بیرون رفتن متوكّل، حضرت هم از مجلس خارج شد.


پس از گذشت ساعتى متوكّل مراجعت كرد و به من گفت: واى به حال تو! این چه كارى بود كه غلام ها انجام دادند؟ از آن ها سؤ ال كن كه چرا چنین كردند؟!


هنگامى كه از غلامان سؤ ال كردم، كه چرا چنین تواضعى را در مقابل آن شخص ناشناس انجام دادید؟


هنگامى كه حضرت در جایگاه مخصوص قرار گرفت، خلیفه دستور داد تا تمام پنجاه غلام را در حضور ایشان احضار كنم. پس وقتى آن ها در مجلس خلیفه حضور یافتند و چشمشان به حضرت هادى علیه السلام افتاد، براى احترام و تعظیم در مقابل
حضرت روى زمین به سجده افتادند


اظهار داشتند: این شخص در هر سال یك مرتبه نزد ما مى آید و مسائل دین را به ما مى آموزد و مدّت ده روز براى تبلیغ احكام و معارف دین، نزد ما مى ماند، ما او را مى شناسیم، او خلیفه و وصىّ پیغمبر اسلام مى باشد.


وقتی این مطلب به گوش متوکل رسید، دستور داد آن پنجاه نفر كشته شوند، به همین جهت تمامى آن غلامان را سر بریدند؛ و فرداى آن روز من به سمت منزل حضرت ابوالحسن هادى علیه السلام رفتم، همین كه نزدیك منزل رسیدم، دیدم شخصى جلوى منزل ایستاده كه ظاهراً خادم حضرت بود، پس نگاهى عمیق به من كرد و گفت: وارد شو!


موقعى كه وارد منزل شدم، دیدم حضرت در گوشه اى نشسته و مشغول دعا و تسبیح مى باشد، به من خطاب نمود و فرمود: اى بلطوم ! با آن غلامان چه كردند؟


عرضه داشتم: یاابن رسول اللّه ! تمامى آن ها را سر بریدند.


فرمود: آیا خودت دیدى كه سر تمامى آن ها را بریدند و همه آن ها كشته شدند؟


پاسخ دادم: بلى، به خدا سوگند، من خودم شاهد بودم.


فرمود: آیا مایل هستى آن ها را زنده ببینى؟


گفتم: آرى، دوست دارم.


سپس حضرت به من اشاره نمود كه آن پرده را كنار بزن و داخل برو تا آن ها را ببینى.


هنگامى كه پرده را
كنار زدم و وارد شدم، ناگهان دیدم كه تمام آن افراد زنده شده اند و صحیح و سالم كنار هم نشسته اند و مشغول خوردن میوه مى باشند.


بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان


منبع: ثاقب فى المناقب، ص 529، ح 465؛ مدینة المعاجز، ج 7، ص 491، ح 2483. (نقل از کتاب «چهل داستان و چهل حدیث از امام هادی علیه السلام»، عبدالله صالحی).

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید