ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

قضاوت هایی از امیرالمومنین/۱

قضاوت هایی از امیرالمومنین/1

قضاوت هایی از امیرالمومنین/۱

۱– سفرى که بازگشت نداشت
امیرالمومنین علیه السلام وارد مسجد گردید، ناگهان جوانى گریه کنان در حالى که گروهى او را تسلى مى دادند، جلوى آن حضرت آمد.
امام علیه السلام به جوان فرمود: چرا گریه مى کنى؟
جوان: یا امیرالمومنین! سبب گریه ام حکمى است که شریح قاضى درباره ام نموده، که نمى دانم بر چه مبنایى استوار است؛ و داستان خود را چنین شرح داد: پدرم با این جماعت به سفر رفته و اموال زیادى به همراه داشته و اینها از سفر بازگشته و پدرم با ایشان نیامده است، حال او را از آنان مى پرسم، مى گویند: مرده است. از اموال و دارایى او مى پرسم، مى گویند: مالى از خود برجاى نگذاشته است. ایشان را به نزد شریح برده ام و او با سوگندى آنان را آزاد کرده، با این که مى دانم پدرم اموال و کالاى زیادى به همراه داشته است.
امیرالمومنین علیه السلام به آنان فرمود: زود به نزد شریح برگردید تا خودم در کار این جوان تحقیق کنم، آنان برگشتند و آن حضرت نیز نزد شریح آمده به وى فرمود: چگونه بین ایشان حکم کرده اى؟
شریح: یا امیرالمومنین! این جوان مدعى بود که پدرش با این گروه به سفر رفته و اموال زیادى با او بوده و پدرش با ایشان از سفر بازنگشته است. و چون از حالش جویا شده، به وى گفته اند: پدرش مرده است. و من به جوان گفتم: آیا بر ادعاى خود گواه دارى؟ گفت نه، پس این گروه منکر را قسم دادم و آزاد شدند.
امیرالمومنین علیه السلام به شریح فرمود: بسیار متاسفم که در مثل چنین قضیه اى این گونه حکم مى کنى؟!
شریح: پس حکم آن چیست؟
امام علیه السلام فرمود: به خدا سوگند اکنون چنان بین آنان داورى کنم که پیش از من جز داود پیغمبر کسى به آن حکم نکرده باشد.
اى قنبر! ماموران انتظامى را حاضر کن! قنبر آنان را آورد. آن حضرت هر مامورى را بر یک نفر از آنان موکل ساخت و آنگاه به صورتهایشان خیره شد و فرمود: چه مى گویید آیا خیال مى کنید که من از جنایتى که بر پدر این جوان آگاه نیستم؟! و اگر اطلاع نداشته باشم نادانم. سپس به ماموران &l t;/SPAN>فرمود: صورتهایشان را بپوشانید و آنان را از یکدیگر جدا سازید پس هر یک را در کنار ستونى از مسجد نشاندند در حالى که سر و صورتشان با جامه هایشان پوشیده شده بود، آنگاه امام علیه السلام منشى خود، عبدالله بن ابى رافع را به حضور طلبیده به او فرمود: قلم و کاغذ بیاور! و خود در مجلس قضاوت نشست و مردم نیز مقابلش نشستند. و آن حضرت علیه السلام به مردم فرمود: هر وقت من تکبیر گفتن شما نیز تکبیر بگویید و سپس مردم را از مجلس قضاوت بیرون نمو و یکى از آن گروه را طلبیده مقابل خود نشانید و صورتش را باز کرد و به عبدالله بن ابى رافع فرمود: اقرار این مرد را بنویس و به باز پرسى او پرداخت و پرسید: در چه روزى شما و پدر این جوان از خانه هایتان خارج شدید؟
در فلان روز.
در چه ماهى؟
در فلان ماه.
در چه سالى؟
در فلان سال.
در کجا بودید که پدر این جوان مرد؟
در فلان محل.
در خانه چه کسى؟
در خانه فلان.
به چه بیمارى؟
با فلان بیمارى.
مرضش چند روزى طول کشید؟
فلان مدت.
در چه روزى
مرد؛ چه کسى او را غسل داده کفن نمود و
پارچه کفنش چه بود و چه کسى بر او نماز گزارد و چه کسى با او وارد قبر گردید؟
و چون بازجوئى کاملى از او به عمل آورد صدایش به تکبیر بلند شد، و مردم همگى تکبیر گفتند، سایرین که صداى تکبیرها را شنیدند یقین کردند که آن یکى سر خود و دیگران را فاش ساخته است، آن حضرت علیه السلام دستور داد مجددا سر و صورت او را پوشانده وى را به زندان ببرند.
سپس دیگرى را به حضور طلبیده مقابل خود نشانید و صورتش را باز کرده به وى فرمود: آیا تصور مى کنى که من از جنایت و خیانت شما اطلاعى ندارم؟
در این هنگام که مرد شک نداشت که نفر اول نزد آن حضرت به ماجرا اعتراف کرده چاره اى جز اقرار به گناه خویش و تقریر داستان ندید و عرضه داشت: یا امیرالمومنین! من هم یک نفر از آن جماعت بوده و به کشتن پدر جوان، تمایلى نداشتم؛ و این گونه به تقصیر خود اعتراف نمود.
پس امام علیه السلام تمام شهود را پیش خوانده ی
کى پس از دیگرى به کشتن پدر جوان و تصرف اموال او اقرار کردند، و آنگاه مرد اول هم که
اقرار نکرده بود اعتراف نمود، و آن حضرت علیه السلام آنان را عهده دار خونبها و اموال پدر جوان گردانید. در این موقع که خواستند مال مقتول را بپردازند باز هم اختلافى شدید بین جوان و آنان در گرفت و هر کدام مبلغى را ادعا مى کرد، پس امیرالمومنین انگشتر خود و انگشترهاى آنان را گرفت و فر
مود: آنها را مخلوط کنید و
هر کدامتان که انگشتر مرا بیرون آورد در ادعایش راست گفته است؛ زیرا انگشتر من سهم خداست و سهم خدا به واقع اصابت مى کند.
پس از فیصله و اتمام قضیه شریح گفت: یا امیرالمومنین! حکم داوود پیغمبر چه بوده است؟
آن حضرت علیه السلام فرمود: داوود از کوچه اى مى گذشت، اتفاقا به چند کودک برخورد نمود که سرگرم بازى بودند، و شنید کودکى را به نام مات الدین؛ مرد دین صدا مى زنند، داوود کودکان را به نزد خود فراخواند و به آن پسر گفت: نام تو چیست؟
گفت: مات الدین.
داوود گفت: چه کسى این نام را براى تو معین کرده؟
گفت: پدرم.
داوود پسر را به نزد مادرش برده پرسید اى زن! اسم فرزندت چیست؟
گفت: مات الدین.
داوود: چه کسى این نام را بر او نهاده است؟
زن: پدرش.
داوود: به چه مناسبت؟
زن: زمانى که این فرزند را در شکم داشتم، پدرش با گروهى به سفر رفت، ولى با آنان بازنگشت، احوالش را از ایشان جویا شدم گفتند: مرده. گفتم: اموالش چطور شده؟ گفتند: چیزى از خود برجاى ننهاده! گفتم: پس هیچ وصیت و
سفارشى براى ما به شما
نکرد؟ گفتند: چرا تنها یک وصیت نمود، وى مى دانست که تو باردارى، سفارش نمود به تو بگوییم فرزندت پسر باشد یا دختر، نامش را مات الدین بگذارى.
داوود گفت: آیا همسفرهاى شوهرت مرده اند یا زنده؟
گفت: زنده.
گفت: مرا به خانه هایشان راهنمایى کن.
زن، داوود را به خانه هاى آنان برد، داوود همه آنان را گردآورده به همان ترتیب از ایشان بازجویى نمود و چون جنایت ایشان برملا گردید خونبها و مال مقتول را بر عهده آنان گذاشت و به زن گفت: حالا نام پسرت را عاش الدین؛ زنده است دین بگذار (۱۸).
و همین خبر را کلینى (ره ) نیز به اسنادى
دیگر از اصبغ بن نباته نقل کرده که مى گوید: امیرالمومنین علیه السلام در قضیه چنان قضاوت شگفت انگیزى نمود که هرگز مانند آن را نشنیده ام و سپس همین داستان را نقل نموده تا آنجا که مى گوید: امام علیه السلام با آن گروه به نزد شریح برگشتند و آن حضرت این مثل معروف را براى شریح مى خواند:

 

اوردها سعد و سعد مشتمل

 

 

 

یا سعد ما تروى على هذا الابل

 

مردى به نام س
عد،
شتران خود را براى آب دادن وارد رودخانه کرده در حالى که خود را در میان لباسش پیچانده بود؛ اى سعد! با این وضع نخواهى توانست شترانت را آب دهى.
کنایه از این که لازم بود شریح در اطراف قضیه، تحقیق زیادترى نموده و به قضاوتى ظاهرى و پوشالى اکتفا نکند (۱۹).
و مضمون این خبر را عامه نیز نقل کرده اند، چنانچه صاحب مناقب (۲۰) از زمخشرى در مستقصى و ابن مهدى در نزهه
از ابن سیرین آن را نقل کرده اند.
آرى، از اخبارى که تا اینجا نقل گردید معلوم شد که آن حضرت علیه السلام هم مانند سلیمان پیغمبر داورى نموده (که در آخر داستان سوم از</SPAN&gt ; فصل اول ذکر شد) و هم مثل دانیال پیغمبر و در این خبر نیز همچون داوود پیغمبر.
و به همین جهت بوده که پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله در اخبار زیادى آن حضرت علیه السلام را به پیامبران تشبیه کرده است، و چه زیبا سروده شاعر پارسى زبان: آنچه خوبان همه دارند تو تنها دارى.

۲– حیله گرى با امیرالمومنین!
هنگامى که رسول خدا صلى الله علیه و آله از مکه به مدینه هجرت نمود، امیرالمومنین علیه السلام را در مکه وکیل و نایب خود گرداند، تا آن حضرت امانتها و سپرده هایى را که مردم نزد پیامبر داشتند به صاحبانشان رد نموده، آنگاه به مدینه رود.
در آن روزهایى که على علیه السلام امانتها را به مردم تحویل مى داد، حنظله بن ابى سفیان، عمیر بن وائل ثقفى را تطمیع نمود تا نزد آن حضرت رفته و هشتاد مثقال طلا از او مطالبه کند، و به وى گفت: اگر على از تو گواه بخواهد ما گروه قریش براى تو شهادت خواهیم داد، و صد مثقال طلا به عنوان پاداش به وى داد که از جمله آنها گردن بندى بود که به تنهایى سیزده مثقال طلا وزن داشت.
عمیر نزد امیرالمومنین علیه السلام رفت و از آن حضرت مطالبه سپرده نمود. على علیه السلام هر چند ودایع و امانات را ملاحظه کرد
، سپرده اى به نام عمیر
ندید و دانست که او دروغ مى گوید، پس او را موعظه نمود تا از ادعایش دست بردارد ولى اندرزها سودى نبخشید و عمیر همچنان برگفته خود ثابت بود و مى گفت: من بر ادعاى خود گواهانى از قریش دارم که آنان برایم گواهى مى دهند؛ مانند ابوجهل، عکرمه، عقبه بن ابى معیط، ابوسفیان و حنظله.
امیرالمومنین علیه السلام فرمود: این نیرنگى است که به تدبیر کننده اش بر مى گردد. و آنگاه دستور داد همه شهود حاضر شده در خانه کعبه بنشینند و به عمیر رو کرده و فرمود: اکنون بگو بدانم امانت را چه وقت تسلیم پیامبر صلى الله علیه و آله نمودى؟
عمیر: نزدیک ظهر بود که سپرده را به او تحویل دادم و او آن را از دستم گرفته به غلام خود داد.
و آنگاه ابوجهل را طلبیده همان سوال را از او پرسید، ولى ابوجهل گفت: مرا حاجتى به پاسخ گفتن نیست، و بدین وسیله خود را رها کرد.
پس از آن ابوسفیان را به نزد خود فراخواند و همان سوالها را از او پرسید ابوسفیان گفت: نزدیک غروب آفتاب بود که عمیر امانتش را تسلیم پیامب
ر صلى الله علیه و آله نمود و
آن حضرت مال از او گرفت و در آستین خود قرار داد.
نوبت به حنظله رسید او گفت: بخاطر دارم که آفتاب در وسط آسمان بود که عمیر ودیعه را به پیامبر داد و آن حضرت امانت را در پیش رو گذاشت تا وقتى که خواست برخیزد، آن را به همراه خود برد.
و سپس عقبه را احضار کرد و کیفیت را از او جویا شد، وى گفت: به هنگام عصر بود که عمیر امانتش را تحویل پیامبر صلى الله علیه و آله داد و آن حضرت امانت را فورا به منزل فرستاد و پس از او عکرمه را خواست و چگونگى را از او پرسش نمود، عکرمه گفت: اول روز بود که عمیر امانت را به پیامبر تحویل داده پیامبر آن را تحویل گرفت و فورا به خانه فاطمه فرستاد.
و عمیر آنجا نشسته بود و تمام جریانات و تناقض گوییهاى آنان را مى شنید. آنگاه امیرالمومنین علیه السلام به عمیر رو کرده فرمود: مى بینم رنگ صورتت زرد شده و حالت دگرگون گشته است!
عمیر گفت: الان حقیقت حال را به شما خواهم گفت: زیرا شخص حیله گر، رستگار نخواهد شد. به خدا سوگند من هرگز امانتى را نزد محمد نداشته ام و تنها عامل محرک من حنظله و ابوسفیان بوده اند و اینکه دینارهایى که مهر هند، زن ابوسفیان بر آنها نقشین است نزد من موجود مى باشند که آنها را به عنوان پاداش به من داده اند. و آنگاه امیرالمومنین علیه السلام فرمود: بیاورید شمشیرى را که در گوشه خانه پنهان است، شمشیر را آوردند.
على علیه السلام شمشیر را به دست گرفت و به حاضران نشان داد و فرمود: آیا این شمشیر را مى شناسید؟ گفتند: آرى، این شمشیر حنظله مى باشد، از آن میان ابوسفیان گفت: این شمشیر از حنظله سرقت شده است.
امیرالمومنین به وى فرمود: اگر راست مى گویى پس غلام تو مهلع؛ سیاه چکار کرد؟
ابوسفیان گفت: او فعلا براى انجام ماموریتى به طائف رفته است.
آن حضرت فرمود: اى کاش! مى آمد و تو یک بار دیگر او را مى دیدى و اگر راست مى گویى او را احضار کن بیاید.
ابوسفیان خاموش شده سخنى نگفت سپس آن حضرت به ده نفر از غلامان اشراف قریش فرمود تا محل معینى را حفر کنند، چون حفر کردند ناگهان به جسد کشته مهلع برخوردند، آن حضرت فرمود: آن را بیرون بیاورید، جسد را بیرون آورده و به طرف خانه کعبه حمل کردند، مردم از مشاهده پیکر بیجان مهلع در شگفت شده سبب قتلش را از آن حضرت پرسیدند.
امام علیه السلام فرمود: ابوسفیان و پسرش این غلام را تطمیع کرده وبه پاداش آزادیش او را وادار نمودند تا مرا به قتل برساند تا این که در راهى برایم کمین کرد و بناگاه به من حمله نمود و من هم مهلتش نداده گردنش را زدم و شمشیرش را گرفتم. و چون مکر و نیرنگ آنان در این دفعه بجایى نرسید خواستند بار دیگر حیله اى به کار برند ولى آن هم نقش بر آب گردید (۲۱)!

 

پی نوشت:

 

18– فروع کافى، کتاب الدیات، باب النوادر، حدیث ۸. تهذیب، باب الزیادات فى القضایاء و الاحکام، حدیث ۸۲. من لا یحضر، ابواب القضایا و الاحکام، باب الحیل فى الحکام، حدیث ۱۱.
-۱۹
کنایات جرجانى، ص ۹۷.
۲۰– مناقب سروى، ج ۱، ص ۵۰۶، قضایاه علیه السلام فى خلافته.
۲۱– مناقب سروى، قضایاه علیه السلام والنبى حى.

 

www.ghadeer.org

صفحه اصلی – موسسه قرآن و نهج البلاغه

کانال جامع دو نور در ایتا:
https://eitaa.com/twonoor
کانال جامع دو نور در تلگرام:
https://t.me/twonoor

 

 

قضاوت هایی از امیرالمومنین/۱. قضاوت هایی از امیرالمومنین/۱. قضاوت هایی از امیرالمومنین/۱. قضاوت هایی از امیرالمومنین/۱. قضاوت هایی از امیرالمومنین/۱. قضاوت هایی از امیرالمومنین/۱.قضاوت هایی از امیرالمومنین/۱. قضاوت هایی از امیرالمومنین/۱. قضاوت هایی از امیرالمومنین/۱. قضاوت هایی از امیرالمومنین/۱. قضاوت هایی از امیرالمومنین/۱. قضاوت هایی از امیرالمومنین/۱. قضاوت هایی از امیرالمومنین/۱. قضاوت هایی از امیرالمومنین/۱. قضاوت هایی از امیرالمومنین/۱. قضاوت هایی از امیرالمومنین/۱.قضاوت هایی از امیرالمومنین/۱. قضاوت هایی از امیرالمومنین/۱. قضاوت هایی از امیرالمومنین/۱. قضاوت هایی از امیرالمومنین/۱. قضاوت هایی از امیرالمومنین/۱. قضاوت هایی از امیرالمومنین/۱. قضاوت هایی از امیرالمومنین/۱. قضاوت هایی از امیرالمومنین/۱. قضاوت هایی از امیرالمومنین/۱. قضاوت هایی از امیرالمومنین/۱.قضاوت هایی از امیرالمومنین/۱. قضاوت هایی از امیرالمومنین/۱. قضاوت هایی از امیرالمومنین/۱. قضاوت هایی از امیرالمومنین/۱.
به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید