ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

لشكركشى ابرهه به مكه، به روايت تاريخ و قرآن- بخش سوم

2. چگونگى شكست و هلاكت ابرهه 


مسئله بسيار مهم و اساسى ديگر در ماجراى حمله اصحاب فيل به مكه، چگونگى شكست و عقب نشينى آن هاست. تمام پژوهشگرانى كه لشكركشى ابرهه را به مكه به عنوان واقعيتى تاريخى در معرض بحث گذاشته اند، در اين نكته، اتفاق نظر دارند كه اين اقدام با ناكامى و بدفرجامى روبه رو شد، حتى بعضى خاورشناسان يا نويسندگانى هم كه اصرار دارند قضيه را طبق اشاره پروكوپيوس بر موضوع حمله به ايران تطبيق كنند، از انصراف و عقب نشينى فورى سپاه ابرهه سخن به ميان آورده و دليل آن را هم وجود خطرها و پايان ناگوار ذكر كرده اند. امّا اين لشكركشى چرا و چگونه متوقف شد و عاقبت سرنوشت ابرهه به كجا انجاميد؟


همان گونه كه قبلاً گفتيم متأسفانه در منابع غربى درباره اين تهاجم و سرانجام آن و حتى پايان حكومت و سرنوشت ابرهه چيزى يافت نمى شود، به همان دلايلى كه ذكرش رفت. اما خوشبختانه، اصل واقعه و بعضى از جزئيات آن به تواتر از سوى شاهدان عينى صحنه، يعنى مردم مكه براى نسل بعد بازگو و نقل شده و اندكى بعد در كتاب ها و نوشته ها ثبت گرديده است. عظمت، خارق العادگى و دهشتناكى حادثه از يك سو، و گره خوردنش با تاريخ اسلام به علت تقارن آن با ميلاد پيامبر اسلام از سوى ديگر، خاطره آن را براى هميشه در ياد مسلمانان در طول قرن ها جايگزين و تثبيت نمود،103 و اهتمام آنان را در حفظ و نقل آن مضاعف كرد.104 اگر چه ممكن است پيرايه هايى به آن راه يافته باشد يا گوشه هايى از آن، دست مايه قصه پردازى ها شده باشد، آن گونه كه مقتضاى همه رخدادهاى ناگهانى و عظيم است، اما اين نارسايى ها آن قدر زياد نيست كه اصل حادثه را تغيير شكل داده يا آن را به گونه اى دست خوش تحول كرده باشد كه به زعم برخى از خاورشناسان در رديف داستان هاى عاميانه اى در آمده باشدكه به دل خواه به شخصيتى مشهور ارتباط
داده شده باشد.105 اصل حادثه به حدى روشن است كه نياز به اثبات ندارد. گذشته از اين ها، سندى كه اولين منبع مدوّن براى تاريخ عرب عصر جاهلى است وحتى از نظر تاريخى بالاترين اعتبار را در اين زمينه دارد;106 يعنى قرآن، چگونگى آن را به خوبى بازگفته است.


به هر حال با وجود مسكوت گذاشته شدن گزارش حادثه در منابع غربى و شرح و توضيح نسبتاً مفصل آن در منابع اسلامى و عربى و نيز با توجه به تصوير اجمالى آن در قرآن، پاسخ هاى داده شده به سؤال از چرايى و چگونه توقف و شكست لشكركشى اصحاب فيل را به مكه از يك نظر، ذيل دو ديدگاه كلى مى توان دسته بندى كرد:


الف ـ به اعتقاد بيشتر مورخان، مفسران و محققان تاريخ اسلام و عرب، كشتى جنگى ابرهه تا ساحل مكه پيش رفت، اما در آن جا به گل نشست و به قول نولدكه چيزى اتفاق افتاد كه در هيچ محاسبه اى نيامده بود.107 دست قدرت خداوند پرده اى از مجازات و عذاب را براى آنان به نمايش گذاشت كه سابق بر آن، تنها قوم لوط را بدان گرفتار و هلاك كرده بود.108 البته مأموران الهى اين بار پرندگانى بودند كه فوج فوج، از سوى دريا (غرب مكه) پياپى برآمدند و با گلوله هاى آتشين سجيل، انبوه سپاه ابرهه را سنگ باران نمودند109 و در زمانى اندك آنان را به شكلى خارق العاده درهم شكستند: «وَ أَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً أَبابِيلَ * تَرْمِيهِمْ بِحِجارَة مِنْ سِجِّيل * فَجَعَلَهُمْ كَعَصْف مَأْكُول»


در برخى روايات در توضيح جزئيات واقعه آمده است: اين سنگ ها به هر عضوى از بدن كه اصابت مى كرد موجب دريده شدن و درهم شكستن آن مى شد يا موجب بروز تاول هاى شديدى مى گرديد110 و سپس آن زخم هاى تاول زا منجر به مرگ مجروحين مى شد.111 نيز در برخى نقل ها آمده است: آنان پس از آن كه در اثر سنگ باران از پاى در آمدند خداوند سيلى توفنده فرستاد و اجسادشان را به دريا افكند112 يا كسانى كه از صحنه گريخته بودند در مسير بازگشت يك به يك ساقط مى شدند113 و يا اين كه در مسير راه به سيل گرفتار آمدند و از بين رفتند.114 سر كرده آنان يعنى ابرهه نيز مورد اصابت قرار گرفت، اما او را از صحنه مهلكه بدر بردند. او با وضع فجيعى به صنعاء رسيد و آن جا هلاك شد.115


در هر صورت، آن چه به وقوع پيوست و در ساعاتى كوتاه بساط قدرت نمايى لشكرى عظيم را برچيد، چيزى جز عذاب الهى نبود; معجزه اى بود كه به دست قدرت خدا ظاهر شد، حتى از جنس عذاب هايى نبود كه امت هاى پيشين را بدان نابود كرده بود، همچون زلزله و بادهاى كشنده كه در طبيعت، اصل آن را مى توان سراغ گرفت; در طبيعت هرگز چنين پديده اى را نمى توان سراغ گرفت كه دسته اى از مرغان با حمل سنگ ريزه هايى به سر قوم خاصى، و نه غير آنان، درآيند و با سنگ باران نابودشان كنند.116


ب ـ در مقابل، تعدادى از خاورشناسان و نويسندگان شرقى و مسلمان مايل اند شكست و ناكامى سپاه فيل را در پيوند با عوامل طبيعى و اسباب عادى، همچون امراض مسرى، جنگ يا صلح بين ايران و روم و امثال آن، تحليل و تفسير كنند. اين ديدگاهِ طيفى از نويسندگان وحتى مفسران اسلامى را شامل مى شود كه همگى در انتساب منشأ و عامل شكست و نابودى سپاه فيل به عوامل طبيعى و عادى هم داستانند، اما در چگونگى گرفتار آمدن آنان در چنگ اين بلايا آرا و بيان هاى متفاوتى ارائه كرده اند.


1. تعدادى از اين پژوهشگران علت شكست ابرهه را يك بيمارى سارى پنداشته اند. براى نمونه، كارادووو، بلاشر،117 محمد عبده،118 فريد وَجدى119 و حتى استاد جواد على120 چنين نظرى دارند.


1ـ1. به گمان بعضى بازگشت و بد فرجامى حركت سپاه ابرهه به وباى سال 542 يا 554 ميلادى شهر پلوز مربوط مى شود كه پروكوپيوس بدان اشاره كرده است121 و بعضى از نويسندگان شرقى نيز همين مطلب را تأكيد مى كنند122 و حتى از انتشار اين بيمارى در اسكندريه و فلسطين و سراسر جهان سخن به ميان آورده اند،123 و يا طاعون سال 569 ميلادى در قسطنطنيه را بر اساس گزارش پروكوپيوس با اين شكست مرتبط مى دانند و آن را با تاريخ لشكركشى ابرهه به مكه قابل تطبيق مى دانند.124


در ارزيابى آراى فوق مى توان گفت كه گزارش پروكوپيوس از طاعون يا وباء، مربوط به سال هاى 542 و 546 ميلادى است، نه 569. بنابراين، فاصله زمانى بين عام الفيل (حدود 570) و تاريخ وقوع طاعون هاى ياد شده بسيار زياد است و طبيعتاً نمى توان بين آن ها ارتباطى برقرار كرد.125 علاوه بر آن، اصولاً وقوع يك بيمارى در نقطه اى از جهان، مثل اروپا با فرسنگ ها فاصله، چگونه سر از صحراى عربستان و اردوگاهى نظامى درآورده و فورى دامنگير انبوه سپاهيان آن جا شده است؟ معلوم نيست طبق كدام سند تاريخى اين طاعون به اسكندريه و فلسطين سرايت كرده و بعد هم سراسر جهان را گرفته است؟! و عجيب اين است كه اين سخن به منابعى نسبت داده شده كه چيزى دال بر اين مطلب را در آن ها نمى توان يافت. پروكوپيوس هم كه سال 569 ميلادى زنده نبوده تا گزارشى از طاعون قسطنطنيه بدهد.126


1ـ2. جمعى ديگر با عنايت به واژه ابابيل يا بر حسب برخى روايات، عامل بروز آشفتگى و سپس از هم پاشيدگى لشكر ابرهه را شيوع بيمارى آبله يا حصبه (سرخچه يا سرخك) در ميان آنان دانسته اند.


در اين ميان، برخى براى اين ادعا به توجيهات لغوى روى آورده و بين ابابيل (در سوره فيل) و آبله ارتباط برقرار كرده اند. آرتور جفرى درباره ابابيل مى نويسد: بورت
ن از سرگرد پرايس نقل مى كند كه واژه ابابيل هيچ ربطى به پرندگان ندارد، بلكه نام بلايى است. و گذشته از آن، اين كلمه از ابيله به معناى تاول گرفته شده است. پيش تر اشپرنگل در 1974 ميلادى ميان اين واژه و بيمارى آبله رابطه اى حدس زده بود و آن را مشتق از «اب» به معناى پدر به اضافه «ابيل» به معناى نوحه و ندبه مى پنداشت و مى گفت ايرانيان واژه ابيله را به معناى آبله به كار مى برند. اين نظريه را روايات موجود كه مى گويد لشكريان ابرهه به بيمارى آبله دچار شده و نابود شدند تأييد مى كند. سپس جفرى اضافه مى كند: اما مشكل سخن اشپرنگل يا بورتن، اثبات فارسى بودن آبله است، زيرا آبله در زبان فارسى خود دخيل از عربى است و بى ترديد از همين آيه گرفته شده است. جفرى سپس ادامه مى دهد: كارادووو حدس مى زند كه اصل واژه ابابيل فارسى باشد و مى گويد طيراً ابابيل قرائت نادرست «تيربابيل» به معناى « تير بابلى » است كه مايه انهدام لشكر ابرهه گرديد. حدس كارادووو در خور توجه است، اما متقاعد كننده نيست، زيرا در هيچ كجا ما از اين تيرهاى بابلى اطلاعى به دست نمى آوريم!127


برخى محققان زبان شناس و عربى دان در نقد اين مطالب آورده اند: ريشه سازى اشپرنگل همان گونه كه جفرى هم اشاره كرده است، تهى از هرگونه ارزش علمى است، و حدس كارادووو به جهت عنايت نداشتن به متن و محيط تاريخى ـ لغوى، شايسته توجه نيست و از نظر قوانين تعريب نيز اشكال هاى متعددى دارد. اما قول يك افسر نظامى چگونه آن قدر اعتبار يافته كه برتن و جفرى بدان استناد كرده اند هم از عجايب است.128


مقاله يكى از نويسندگان به آشفتگى بيشتر موضوع در اين زمينه افزوده است. او مى نويسد: اكنون به نوشته دكتر جفرى دو يادداشت زير را مى توان افزود: 1. آبله واژه اى فارسى است و صورت پهلوى آن ابلك و ابلق هنوز در فارسى زنده است، به معنى داراى پيس و لك و هر چيز دو رنگ. و ابابيل، جمع معرب آبله است و شايد خود ابرهه صورت ديگرى از اين واژه باشد. 2. آبله بيمارى واگيردار معروف است و طيراً ابابيل نوعى مخصوص از اين بيمارى، و ترجمه آن آبله مرغان فارسى است.129


اما اين احتمال جديد هم از نظر علمى پايه اى ندارد، زيرا ظاهراً بين آبله و ابلك، رابطه اى وجود ندارد. آبله واژه اى كهن و به معناى تاول و بيمارى آبله است و به كرّات در متون فارسى آمده است و در زبان پهلوى هم به صورت آبلگ وارد شده است. در عوض، ابلك اگر نشانى از آن در زبان هاى كهن فارسى يافت شود بايد با «ابلق» قياس گردد كه يكى از واژه هاى معروف جاهلى است.130 به هر حال، اين سخنان فاقد هر گونه ارزش علمى است و بى سر و سامانى پژوهش ها در اين باب (واژه شناسى ابابيل و امثال آن) موجب اين احتمالات تازه شده است.131


مشابه احتمالات فوق را در آثار برخى ديگر از نويسندگان ايرانى مى توان يافت. به عقيده يكى از اين نويسندگان، ابابيل جمع آبله است و مؤيد اين عقيده، روايتى است كه به موجب آن هلاك قوم ابرهه به وسيله وباى جدرى كه همان آبله باشد صورت گرفته است، لكن وجود كلمه طير در آيه سوم سوره فيل موجب آن شده است كه طيور عجيب دريايى سنگ ها به ك
ف و منقار بگيرند و به جنگ ابرهه و لشكريان فيل سوار او بيايند، در صورتى كه ممكن است كلمه طير در اين آيه، چنان كه در كتب لغت هم مضبوط است، به معناى ناگهان و سريع باشد و به عبارت ادبى، طير در اين آيه مصدر به معناى فاعل است و در معناى مجازى به عنوان حال استعمال شده، البته بر ذوالحال مقدم گرديده است.132


مشكل اين سخن هم آن است كه در زبان عربى يا فارسى براى چنين ادعايى مستند و ريشه اى يافت نمى شود. در منابع لغوى معتبر، مفرد ابابيل، اباله، ابول و ابيل ذكر شده است يا به اعتقاد بعضى محققان، ابابيل مفردى از جنس خود ندارد.133در هر صورت، ابابيل به معناى جماعات يا دسته جات يا گروههايى است كه پشت سر هم وپياپى حركت كنند،134 بنابراين، نمى توان آبله را مفرد ابابيل يا ابابيل را جمع آبله دانست. گذشته از آن، اصلاً آبله در زبان فارسى اسم براى بيمارى خاصى است نه در زبان عربى; عرب از آن بيمارى به جدرى تعبير مى كند.135 تأويل طير به معناى مجازى سرعت و ناگهان هم نيازمند پشتوانه كاربردى براى اين معنا در زبان عربى است كه ظاهراً اين گونه استعمالى يافت نمى شود.


1ـ3ـ دسته اى ديگر از پژوهشگران با عنايت به رواياتى كه شكست و ناكامى اصحاب فيل در آن ها به عامل جدرى و حصبه پيوند خورده، از انتشار آبله در ميان سپاه مهاجم سخن به ميان آورده و سبب اصلى از پاى درآمدن آن ها را همين بيمارى ها دانسته اند.136بعضى نويسندگان تلويحاً نابودى معجزه آساى سپاه ابرهه را انكار كرده و با توجه به همين روايات و اخبار، از اين بيمارى ب
ه «وباء» يا «وباى جدرى» تعبير كرده اند.137 استاد جواد على معتقد است كه ابرهه با ناكامى سريع رو به رو شد، او و لشكرش دچار وبايى شديد گرديدند، نوعى بيمارى پوستى كه موجب بازشدن پوست و زخم و چركى شدن اندام ها مى گرديد يا وبايى كه حصبه و جدرى نام دارد. وى در ادامه مى نويسد: اولين چيزى كه به حبشى ها اصابت كرد وباء بود، از نوع همان وباهايى كه در گذشته، بشريت را جارو كرده بود و زمانى برچيده مى شد كه هزاران نفر را در كام خود مى كشيد.138


به نظر مى رسد اين گروه از نويسندگان، دقت لازم را در اين روايات نكرده باشند، زيرا چه در كتاب هاى امثال ابن اسحاق، ازرقى، ابن هشام و طبرى و چه در روايات مذكور در منابع ديگر، بين نابودى اصحاب فيل به واسطه سنگ باران پرندگان و بروز تاول و آماس بر بدن آن ها تفكيكى صورت نگرفته، و اصلاً اين روايات سبب جدرى را اصابت آن گلوله هاى آتشين سجيل شمرده اند. و مقصود از آن دو هم آثارى بود شبيه تاول و جوش هاى آبله و سرخك، كه در اندامشان پيدا شد، نه اين كه واقعاً اين دو بيمارى آن ها را مبتلا كرده باشد. مثلاً طبرى در تاريخ خود به نقل از ابن عباس آورده است: فاقبلت الطير من البحر ابابيل، مع كل طير منها ثلاثه احجار حجران فى رجليه و حجر فى منقاره، فقذفت الحجاره عليهم، لا تصيب شيئاً الاّ هشمته، و إلاّ نفط ذلك الموضع; هر جايى كه سنگ بر آن اصابت مى كرد آن را در هم مى شكست و گرنه آن موضع تاول مى زد». و بعد در ادامه مى گويد: «فكان ذلك اول ما كان الجدرى و الحصبه… فاهمدتهم الحجاره، و بعث اللّه سيلا اتيا، فذهب بهم فالقاهم فى البحر»139 يا در روايت كافى دارد:«فجعلت ترميهم بها حتى جدرت اجسادهم فقتلهم…140بنابراين، با تمسك به گوشه اى از روايات و اخبار رسيده در يك موضوع و ناديده گرفتن بخش هاى ديگر آن، نمى توان درك و تلقى درستى از قضيه اى تاريخى به دست داد. ضمناً اگر اصابت اين سنگ ها به نيروهاى مهاجم موجب پيدا شدن تاول هاى شديد و كشنده در پيكرهاى آ
نان شده باشد، به سادگى نمى توان از آن، بروز بيمارى آبله در ميان سپاه ابرهه يا آغاز شيوع آن را در سرزمين هاى عربى نتيجه گرفت زيرا اين دو بيمارى عامل و منشأ خاص خود را دارند و هيچ دليلى در دست نداريم كه آثار پيدا شده بر اندام قشون ابرهه ناشى از اين گونه عوامل بوده باشد. نيز بسيار بعيد مى نمايد كه در فاصله بسيار ناچيزى از مكه، دفعتاً يك بيمارى واگير و مهلك چنان گسترش پيدا كند كه لشكرى را ببلعد، اما اثرى از آن در شهر مكه يا ميان قبايل اطراف ديده نشود، به ويژه اگر اين بيمارى طبق گفته برخى، از نقاط ديگر دنيا وارد اين اردوگاه نظامى شده باشد.علاوه برآن، چگونه آبله و حصبه، لشكرى را ناگهان در يك روز و با اين سرعت از هم پاشاند و بساطش را برچيد؟ هيچ بيمارى اى هر چند هم كه مسرى و كشنده باشد هرگز در چند ساعت نمى تواند انبوه عظيمى از افراد را مبتلا سازد يا از پاى در آورد.141


نكته ديگر اين است كه در لغت عرب، جدرى به معناى تاول و آماس است، البته بعدها درمعناى آبله هم كاربرد يافته و نيز بر هر بيمارى واگير عام البلوى اطلاق شده است. و حصبه نيز اسم براى بيمارى سرخك يا سرخجه است.142 بنابراين، نمى توان از آن ها به بيمارى وباء به معناى طاعون تعبير كرد، زيرا، «وبا» بيمارى گوارشى است و با مختل كردن سيستم گوارش جان بيمار را مى گيرد، اما پوست بدن را دچار عارضه و تاول يا فساد نمى كند. در اين صورت، آسيب ديدگى پوست و پيدا شدن زخم و عفونت در آن، و حتى جدا شدن بند بند اجزاى بدن143 به تعبير اين روايات با فرض درستى آن ها، هرگز با علائم و لوازم بيمارى وبا قابل توجيه نيست.144 مگر اين كه بگوييم مراد شان از كلمه وبا هر نوع بيمارى عام و فراگير بوده نه طاعون.


4ـ1. در آثار تعدادى ديگر از پژوهشگران تاريخ عرب يا كسانى كه در صدد تفسير سوره بر آمده اند ماجرا به گونه اى تصوير شده كه هم تأويلى در ظاهر آيات صورت نگيرد و هم وقوع حادثه از مجراى طبيعى و عادى توجيه و تبيين گردد.


عبدالعزيز سالم به تبع احمد يوسف معتقد است سنگ ريزه هايى كه بر سر اصحاب فيل ريخته شد نوعى گل چسبنده آميخته به ذرات ماسه به اندازه عدس بود كه پرندگانى آن را از منطقه اى وبا زده در سرزمين هاى عربى يا مكانى ديگر به اردوگاه سپاه ابرهه منتقل كردند و بر سر آنان فرو ريختند و اين سنگريزه هاى آلوده، منجر به شيوع بيمارى وبا در بين سپاه ابرهه شد.145


نويسنده تفسير نوين نيز پس از طرح اين سؤال كه «آيا مورخان دانشمند اروپا عموماً جاهل يا مغرض بوده اند كه گفته اند لشكريان ابرهه با آبله هلاك شدند؟» تلاش مى كند بين سنگ باران قشون ابرهه و بروز آبله در ميان آنان و نيز روايات وارده در كتاب هاى سيره، مبنى بر رؤيت آبله و حصبه براى نخستين بار در سرزمين عرب در عام الفيل جمع كند، اما چيزى شبيه فرض يوسف احمد مصرى را پيشنهاد مى كند:


پس مى توان فرض كرد اين گل هاى چسبيده به پنجه هاى پرندگان، آلوده به ميكروب آبله بوده و در جمعيت متراكم قشون به سرعت انتشار يافته است. آن چه در سوره مباركه ذكر شده كيفيت عذاب است و آن چه تواريخ اروپا يا ديگران گفته اند آثار و نشانه هاى آن است. با اين فرض، منافاتى بين سنگ انداختن مرغان بر لشكر ابرهه و گرفتاريشان به آبله موجود نيست، و به اين ترتيب مى شود آن دو را با هم جمع كرد.146


شايد دغدغه پژوهشگرانى مثل عبدالعزيز سالم و احمد يوسف تا حدى قابل درك باشد، زيرا آن ها در برابر موج سنگين علم گرايى و علم زدگى اى كه در مصر و برخى كشورهاى اسلامى به راه افتاده بود، به همراهى و همگرايى با آن چندان بى ميل نبوده، لذا تفسيرى طبيعت گرايانه از اين حادثه ارائه كرده اند اما به كدام دليل تاريخى يا روايى مى توان اين ادعا را مدلل كرد كه سنگ ريزه هايى كه پرندگان حمل مى كردند حتماً آلوده به ميكروب و عامل بيمارى آبله يا حصبه بوده اند؟ اين در حالى است كه قرآن از آن به سجيل ياد مى كند، همان كه بر سر قوم لوط فرو باريد و آن ها را هلاك كرد.


اما تعجب بسيار از نويسنده دانشمند تفسير نوين است كه از يك سو، امثال شيخ محمد عبده و فريد و جدى را به باد انتقاد گرفته كه چرا درصدد تأويل و توجيه تعبير قرآن برآمده اند تا با گفتار اروپاييان سازگار شده و براى مسلمانان غرب زده
قابل قبول باشد، و تأكيد مى كند كه خود تلاش دارد به اين تأويلات تكلف آميز دچار نشود يا قرآن را تابع نظر ديگران نسازد147 اما از سوى ديگر تفسيرى را ارائه مى نمايد كه از گرفتار شدن در ورطه آن پرهيز داده است. ايشان توجه نكرده اند كسانى كه شيوع بيمارى آبله و امثال آن را باعث از هم پاشيدگى سپاه ابرهه دانسته اند، فى الواقع درصدد القاى اين نكته بوده اند كه اصولاً معجزه و مجازات خارق العاده اى از سوى خدا رخ نداده، بلكه شكست و عقب نشينى اصحاب فيل، امرى عادى و طبيعى بوده است، مانند همه بلاهاى بزرگى كه گاه و بيگاه در گوشه و كنار جهان جان هزاران نفر را در كام مرگ مى كشد و اين هم يكى از آن حوادث بوده است، نه اين كه خداوند با سنگ هاى سجيل و ارسال پرندگان به صورت خارق العاده جلوى پيشروى سپاه ابرهه را گرفته و آنان را تار و مار و متلاشى كرده باشد. بر اين اساس، آيا وجه جمع ياد شده خود مؤيد نظر غربى ها و مستلزم انكار معجزه بودن حادثه نيست؟ آيا اين تناقض نيست كه از يك سو بگوييم برخى غرب زدگى را به جايى رسانده اند كه اگر حتى اختلافى بين گفته هاى آنان (غربى ها) با قرآن كريم باشد، العياذ بالله سخن آن ها را بر گفتار پروردگار ترجيح مى دهند،148 اما خود در تلاش برآييم كه حادثه را بر وجهى حمل كنيم كه عدول از ظاهر، بلكه صريح قرآن باشد و با سخن غربى ها سازگار درآيد؟ قرآن صراحتاً اعلام مى كند كه خدا به واسطه پرندگان و با سنگ هاى سجيل (همان كارى كه با قوم لوط كرده بود)، آن جماعت عظيم نظامى را به صورت كاملاً غير متعارف پراكنده و نابود كرد، با اين حساب، به ميان كشيدن پاى عواملى، چون آبله و امثال آن چه معنايى دارد؟ آيا اين غير از سوق دادن وقوع مسئله به مجرايى عادى و طبيعى است؟


مشكل ديگر، فقدان هرگونه شاهد يا دليل تاريخى بر آلودگى اين گل هاى چسبيده به پنجه هاى پرندگان به ميكروب آبله است، آن زمان اين بيمارى در كجا شيوع داشته كه به اردوگاه لشكر ابرهه منتقل شده است؟<o:p&gt ;


1ـ5. در مكتوبات تفسيرى بعضى از عالمان مسلمان سده اخير، شكست و هلاكت اصحاب فيل با رويكردى علم گرايانه و تجربه محور، تحليل و تعليلى متفاوت يافته است. محمد عبده و به تبع او برخى ديگر149 مسئله را اين گونه تفسير كرده اند. وى بنابر بعضى روايات، ابتدا قضيه را چنين تصوير مى كند:


روز دوم اقامت سپاه ابرهه در نزديكى مكه ناگهان بيمارى آبله و حصبه در ميانشان درگرفت. بنابر نقل عكرمه آبله براى نخستين بار در سرزمين عرب، همان سال عام الفيل مشاهده شده است. اين بيمارى واگير با پيكرهاى آنان چنان كرد كه كمتر مثل آن اتفاق مى افتد، به گونه اى كه گوشت از اندامشان جدا شده و مى ريخت. اين بود كه آنان رو به فرار و بازگشت نهادند. بلاء دامنگير ابرهه نيز شد و به همان نحو اجزاء و گوشت بدنش قطعه قطعه و بند بند فرو ريخت تا به صنعا رسيد و هلاك شد.150


وى سپس مى افزايد:


اين مقدار، مورد اتفاق روايات است و اعتقاد به آن نيز صحيح است و در سوره مباركه فيل هم بيان شده كه اين آبله يا حصبه از سنگ هاى خشكى بود كه بر سر افراد لشكريان توسط گروه هاى عظيمى از پرندگان فرو ريخته شد. اين پرندگان را خدا به وسيله باد به آن جا فرستاد. بنابراين مى توان معتقد بود كه اين پرندگان از جنس مگس يا پشه بوده اند كه حامل و ناقل ميكروب بعضى از امراض و بيمارى ها هستند. و «حجاره»اى كه در سوره آمده، از گل سمى خشك شده اى بوده كه بادها آن را جابه جا مى كنند. ذرات اين گل مسموم به پاى آن حشرات چسبيده و معلق بوده است. اين ذرات آلوده هر گاه به بدن و جسم كسى برسد، از منفذهاى زيرپوست وارد بدن او شده و زخم هايى را در آن عضو بدن ايجاد مى كند و منجر به فاسد شدن و فرو ريختن گوشت آن مى شود. وقتى خداوند هلاكت كسى را اراده كرده باشد، بسيارى از اين حشرات ضعيف از بزرگ ترين لشكريان خدا محسوب مى شوند. و اين موجودات كوچكى كه از آن به ميكروب تعبير مى شود، در شمار جنود الهى اند. ميكروب ها داراى گروه ها و دسته جاتى هستند كه مقدار و تعدادشان را فقط خدا مى داند.151


و در ادامه اضافه مى كند:


لازم نيست مأموريت مجازات طغيان گران توسط پرندگانى، با حجم و اندازه بزرگ و عجيب و غريب يا با سنگ هاى خاص به گونه اى ويژه صورت پذيرد، بلكه
هر موجودى مى تواند لشكر خدا باشد. همه نيروها و قواى طبيعت تسليم خدايند و در اين جا هم آن طغيان گرى كه مى خواست خانه خدا را ويران كند خداوند حشره اى به سوى او فرستاد تا عامل آبله يا حصبه را به او منتقل كند و او را همراه لشكرش قبل از داخل شدن به مكه نابود سازد…»152 و در انتها تأكيد مى كند: اين مطلب همان چيزى است كه در تفسير سوره مى توان بدان اعتماد كرد و غير آن را نمى توان پذيرفت; مگر اين كه دست به تأويل بزنيم، تازه اگر روايت صحيحى براى آن داشته باشيم».153


تأويل اين آيات به گونه ياد شده از سوى عبده و برخى شاگردانش اختصاص به اين مورد ندارد، بلكه در موارد ديگرى هم با آيات دال بر اعجاز چنين برخوردى داشته اند.154 اين رويكرد، انتقاد بسيارى از محققان و مفسران بعدى را برانگيخته است. برخى آن را تأويلات خنك،155 بعضى نظريه اى مخالف با صريح آيات قرآن،156كسانى هم آن را تأويل و توجيه آيات و تعبيرات قرآنى براى سازگار شدن با گفتار اروپاييان157 و امثال آن دانسته اند. بعضى مفسران نيز ارائه چنين تفسيرى از آيات سوره فيل را نيازمند دليل قطعى يا عينى و حسى دانسته و گفته اند كه در غير اين صورت چنين تفسيرى نه مفيد علم است و نه مى تواند صادق و درست باشد. به همين دليل بر اخذ به ظاهر و پرهيز از تأويل و فهم و روش مسلمانان صدر اول در مواجهه با اين آيات، تأكيد كرده اند158


در اين ميان سيدقطب نويسنده و مفسر پرآوازه مصرى ضعف هاى اين نگرش را با تفصيل بيشترى ذكر مى كند. سيدقطب ابتدا به اين گونه رويكرد در تف
سير انتقاد كرده و مى نويسد: كسانى كه مايل به تنگ و محدود كردن دايره امور خارق العاده و غيبى هستند و تمايل دارند سنت ها و قوانين الهى را در طبيعت آن گونه بينند كه به صورت عادى و متعارف عمل كند، معتقدند كه تفسير اين گونه حوادث به وقوع يك بيمارى واگير، مثل آبله يا حصبه اقرب و اولى به واقعيت است. اينان طير را در آيه به معناى مگس يا پشه اى كه ميكروب ها را منتقل مى كند و به مطلق هر آن چه كه پرواز مى كند مى گيرند!!159


سيد قطب در ادامه، تمام مطلب عبده را عيناً نقل مى كند و بعد به بررسى و ارزيابى آن پرداخته مى نويسد: به اعتقاد ما وقوع حادثه آن گونه كه عبده تصوير كرده با وصفى كه در بعضى روايات آمده مبنى بر اين كه خود سنگ ها آنان را درهم مى شكست و متلاشى مى كرد، هيچ تفاوتى از جهت دلالت بر قدرت خدا يا اولى به تفسير بودن ندارند; هر دو از نظر ما از حيث امكان وقوع و دلالت بر قدرت و تدبير الهى، مثل هم هستند. هر دو در چارچوب سنت الهى است… به اعتقاد ما جريان امور بر اساس سنت معمول و مألوف و طبيعى، ارزش و دلالتش كمتر از جريان وقوع آن به صورت خارق العاده نيست. مسلط كردن موجودى پروازكننده و حامل ذرات آلوده به ميكروب آبله يا حصبه و انتقال آن به مكانى خاص و ابتلاى لشكرى به آن بيمارى هم امرى خارق العاده است، و كمتر از اين نيست كه خداوند پرندگانى را بفرستد كه سنگ هايى مخصوص با خود حمل كنند و بر پيكر آنان بنوازند و نابودشان كنند. اما خود اين حادثه (مورد بحث) به نظر ما به صورت خارق العاده و غير مألوف و معمول اتفاق افتاده و خداوند پرندگانى را به صورت پى در پى بر آنان فرستاد (البته در اين جا لازم نيست رواياتى كه اين پرندگان را به شكل خاصى توصيف كرده اند بپذيريم) كه سنگهايى غيرمعهود را حمل مى كردند و آن ها را بر سپاه ابرهه فرو ريختند و آن سنگ ها كارى با پيكر آنان كرد كه نامتعارف و نامعهود بود. اين تفسير، به سوره و فضاى حاكم بر حادثه نزديك تر و واقعى تر است، چرا كه
خداوند اين خانه را براى كارى مهم در نظر داشت; او اراده كرده بود كه آن را حفظ كند تا محل اجتماع و امان مردم باشد. مركز و نقطه عزيمت براى عقيده جديدى باشد كه از آن جا آزادانه به پيش رود، از سرزمينى آزاد و رها، دور از سلطه ديگران، بيرون از سيطره هر نوع حكومتى كه قادر بر محاصره اين دعوت جديد در زادگاهش باشد; خداوند خواسته بود اين حادثه را عبرتى آشكار براى همه ناظران و آگاهان در تمامى نسلها قرار دهد. پس آن چه با جو و فضاى سوره تناسب و تناسق دارد اين است كه حادثه و تمام مقومات و اجزائش به صورت غيرعادى و غيرمعمول اتفاق افتاده باشد، و هيچ داعى و دليلى وجود ندارد كه به رغم يگانه و نادر بودن حادثه ـ با توجه به شرايط و فضاى حاكم بر آن ـ باز در جهت رجحان و برگزيدن صورت عادى و شكل طبيعى وقوع آن تلاش شود.160


سيد قطب در ادامه چند اشكال ديگر را هم برابر اين گونه تفسير مى نهد: علائم و آثار بيمارى آبله و حصبه با آثارى كه در اندام هاى ابرهه و لشكريانش پيدا شد سازگار نيست، زيرا آبله يا حصبه موجب جدا شدن اعضاى بدن يا شكافتن سينه او نمى شوند، آن گونه كه در روايات آمده است، و اشاره قرآن، با تعبير «كعَصْف مأكول» درباره آثار حادثه، بسيار نزديك تر به واقع و عينى تر است.


روايت عكرمه يا حديث يعقوب بن عقبه هم نمى گفت كه آبله به سپاه ابرهه رسيد، بلكه فقط در اين حد بود كه در شبه جزيره در آن سال براى نخستين بار آبله ظاهر شد. علاوه بر اين ها گرفتارشدن ابرهه و سپاه او و عدم ابتلاى عرب ها، مردم مكه و اط
راف به بيمارى ياد شده در آن زمان، آن گونه كه استاد عبده تصوير كرده، خود با وجه خارق العاده و غير مألوف قضيه مى سازد. و وقتى چنين باشد چه اصرارى بر حمل و حصر آن بر صورتى است كه براى ادراك بشر مألوف و شناخته شده باشد.161


به نظر مى رسد خارج شدن از دايره دلالت هاى لفظى بدون وجود دليل عقلى يا نقلى معتبرى بر خلاف ظاهر، و دست زدن به تأويلات فاقد پشتوانه لغوى، ادبى، تاريخى يا روايى نه تنها تفسير نيست، بلكه اصولاً نمى توان بدان هيچ گونه اعتمادى كرد. عجيب اين است كه عبده درست عكس اين نكته را در پايان گفته است. وى تلقى خود را تنها تفسير قابل اعتماد مى داند و غير آن را تأويل نامقبول مى شمارد!


2. بعضى نويسندگان با طرح اين پرسش كه تضليل اصحاب فيل چگونه محقق شد، آيا تنها با ارسال پرندگانى از سوى خدا و سنگ باران آنان يا از طرق ديگرى هم؟ در پاسخ گفته اند: به نظر مى رسد آيه «الم يجعل كيدهم فى تضليل»، اشاره به حادثه ديگرى دارد كه مفسران ذكر نكرده اند، از جمله اين كه آنان شايد به امراض كشنده اى دچار شده باشند يا نزاع و دعوايى بين آن ها در گرفته باشد يا راه را گم كرده باشند يا فيل هاى آنان به سبب اختلاف آب و هوا و شرايط جوّى دچار مرضى شده باشند. بعضى از اين قضايا به اشاره در روايات آمده است. البته بى شك مهم ترين بلايى كه
بر سر آن ها آمد و جلوى حمله آن ها را سد كرد سنگ باران پرندگان ناشناخته اى بود كه از سوى دريا برآمدند و به آن ها حمله كردند.162


ظاهراً تلاش اين نويسنده، آن است كه به گونه اى بين همه عوامل محتمل جمع كند، اما به اين نكته توجه نكرده است كه چگونه مى توان هم قضيه را امرى خارق العاده تلقى كرد كه از جانب خدا براى تأمين اهدافى خاص رخ داده و هم به صورت عادى در قالب حوادث و جريان هاى ناگوار طبيعى تحقق يافته باشد. احتمالاتى هم كه ايشان ذكر كرده اند نه پشتوانه تاريخى دارد و نه روايى، تنها در بعضى از روايات آمده است كه پس از حادثه، سيلى توفنده جارى شد و بقايا و اجساد هلاكت شدگان را با خود به دريا برد كه ايشان ذكر نكرده اند.163 اما براى ساير موارد به جز رويت جدرى و حصبه در سرزمين عرب در عام الفيل، مستندى نمى توان يافت.


بر خلاف نظر وى، همان گونه كه قاطبه مفسران هم گفته اند آيه سوم و چهارم اين سوره، بيان كيفيت تضليل كيد مذكور در آيه دوم است، با اين حال ناديده گرفتن اين ارتباط بين آيات و سبب تراشى هاى بى اساس براى چگونگى وقوع حادثه، به رغم صراحت آيات بر وقوع معجزه آساى آن، تلاشى بيهوده است.


3. بعضى نيز عامل عقب نشينى و بازگشت سپاه ابرهه را به موضوع صلح ايران و روم در سال 546 ميلادى پيوند زده اند.164


اما اين سخن هم پذيرفتنى نيست، چون ـ همان گونه كه در محور اول گفتيم ـ اساساً حمله ابرهه به مكه با سال هاى 546 و 547 (تاريخ كتيبه دوم ابرهه) سازگار نيست; صلح ايران و روم مربوط به سال ها پيش بوده و طرفين هم هيچ كدام بدان پاى بندى چندانى نشان نداده اند، علاوه براين، رابطه ايران و روم حدود سال 570 ميلادى و وضع سياسى آن ايام، نشان مى دهد كه در حال جنگ بوده اند; سن جيبو به تحريك روم به ايران حمله مى كند و ملوك حيره (هواه خواهان ايران) به غسانيان (هواخواهان روم) حمله مى برند، و اغتشاشاتى در ارمنستان پيش مى آيد كه موجب جنگ تازه اى بين ايران و روم در 571 ميلادى مى شود و تا سال ها ادامه پيدا مى كند.165


4. نظر يكى از نويسندگان در مقوله شكست و هلاكت سپاه ابرهه به كلى متفاوت از سايرين است. او از يك سو معتقد است كه ابابيل جمع آبله است و بنابراين، سبب هلاكت آنان را وباى جدرى يا آبله دانسته166 و از سوى ديگر، آيه «ترميهم بحجارة من سجيل» را به جنگ ايران با يمن مربوط مى داند:


اگر سجيل را معرب سنگ و گل بدانيم بايد معتقد شويم كه آيه ناظر به لشكر كشى ايران به يمن در سال 570 يا 576 ميلادى است و مغلوبيت ايشان به وسيله لشكر انوشيروان، انتقام حمله و جسارت ايشان به كعبه بوده است و خداوند به وسيله انوشيروان، پيروان جسور ابرهه و فرزندان او را كيفر داده است. در صورتى كه سومين آيه از سوره فيل اشاره به لشكر كشى ايرانيان باشد، دور نيست كه طير با تيار و تياره كه بر لشكريان ساسانى اطلاق مى شده، رابطه اى داشته باشد، در اين صورت، آيه چهارم (ترميهم بحجارة من سجيل) با نوع جنگ ايرانى آن زمان تناسب دارد، زيرا مسلماً ايرانيان از قلل جبال يمن استفاده كرده و با منجنيق آنان را سنگ باران كرده اند و يا با منجنيق و سنگ، حصارهاى ايشان را به تصرف در آورده اند. مطلبى كه رابطه سوره فيل را با جنگ ايران و يمن تأييد مى كند نظر بعضى از مفسرين است كه سوره لإيلاف قريش را تا آخر ـ كه فعلا در قرآن سوره مستقلى است ـ جزء سوره فيل مى دانند و مى گويند لإيلاف متعلق به كيف فعل مى باشد.167


واقعاً چگونه مى توان بين گرفتارى سپاه ابرهه به آبله در نزديكى مكه و سنگ باران آنان در جنوب يمن توسط ايرانيان از نظر تاريخى ارتباط ايجاد كرد و آن را ابتدا و انتهاى حادثه اى واحد به حساب آورد به گونه اى كه سوره اى از قرآن، با طرح استفهام تقريرى، رؤيت يا آگاهى به آن را نزد اهل مكه مسلم تلقى نموده و آنان را به عبرت گيرى از آن تهديد كند؟ علاوه برآن، حدس و گمان هاى نويسنده درباره ارتباط سجيل با منجنيق، رابطه طير با تيار يا تياره، وحدت سوره فيل وقريش با جنگ ايران و يمن، و پيش از اين ها رابطه ابابيل با آبله، و طير با سرعت و امثال آن از آشفتگى خاصى در مواجهه او با مفاهيم و آيات قرآنى حكايت دارد، زيرا ايجاد چنين ارتباطاتى فاقد هر گونه مؤيد ادبى يا لغوى و يا تاريخى
است، بلكه بيشتر، جنبه خيال پردازى دارد. در كتاب هاى تاريخ و سيره و نيز روايات، داستان حمله وهريز، سردار ايرانى به يمن با جزئيات و تفاصيلش ذكر شده، اما هيچ يك از مراحل و جزئياتش با ادعا و تحليل نويسنده تطبيق ندارد.168


هلاكت اصحاب فيل، ارهاص براى نبوت پيامبر اسلام


باتوجه به چگونگى شكست لشكر متجاوز ابرهه هلاكت خارق العاده اصحاب فيل و تقارن اين حادثه عظيم با ولادت آخرين پيامبر الهى حضرت محمدبن عبدالله صلى الله عليه وآله آيا بين اين دو موضوع ارتباطى بوده است؟ آيا شكست معجزه آساى يك سپاه عظيم كه به قصد تصرف مكه و ويران سازى كعبه تا آستانه اين شهر پيش آمده بود با ظهور و بعثت پيامبر اسلام در اين شهر و كنار كعبه درآينده نزديك، رابطه اى مى توان يافت؟ چه نوع رابطه اى و چگونه؟


اين مسئله مورد توجه متكلمان قرار گرفته و نوعاً در مقام بحث از معجزات پيامبر اسلام بدان پرداخته اند. اين حادثه را بيشتر متكلمان و مفسران از معجزات پيامبر اسلام بر سبيل ارهاص دانسته اند كه قبل از بعثتِ آن حضرت رخ داده است. اما ارهاص چي
ست و چه ارتباطى با اعجاز و معجزات دارد؟ وچگونه با نبوت پيوند مى خورد؟


ارهاص برگرفته از رهص به معناى چينه بن ديوار است.169 اما در اصطلاح كارهاى خارق العاده اى است كه پيش از نبوت از سوى پيامبران انجام مى پذيرد و حكايت از نبوت آنان در آينده مى كند.170 در كشاف اصطلاحات الفنون آمده است: [ارهاص ]شرعاً نوعى از خارق عادت است كه پيمبران را پيش از برگزيده شدن به پيمبرى از جناب حق تعالى عطا مى شود و سبب تسميه آن به ارهاص اين است كه در لغت ارهاص به معناى بناى خانه است كه اين خارق عادت، اعلام به بناى خانه پيمبرى مى باشد.171 بنابراين، وقوع امور خارق عادت و عجيب پيش از بعثت و نبوت پيامبرى بر سبيل ارهاص، در واقع آماده كردن اذهان و تنبيه آن ها براى شنيدن دعوت آن پيامبر است. اما آيا اين مسئله اساساً ممكن است يا خير؟


دسته اى از متكلمان، همانند جمعى از معتزله كه اظهار كرامت به دست انبيا يا اوليا را قبول ندارند، منكر اين گونه معجزات قبل از دعوت و بعثت هستند، اما اكثر متكمان شيعه وسنى (اشاعر وتعدادى از معتزله) براين باورند كه وقوع معجزات قبل از بعثت انبيا ممكن است و اين امر در مورد پيامبر اسلام فراوان واقع شده كه از آن جمله حادثه هلاكت اصحاب فيل است.


معجزه در اين جا به معناى كارهاى غريب و خارق العاده اى است كه از طاقت و توان بشر خارج است و بر فضيلتى در صاحب آن، دلالت دارد، و معجزه اى كه براى اثبات نبوت است، منظور نيست، چه، اين نوع معجزه پس از نبوت و همراه با دعوى نبوت و براى اثبات صدق آن دعوى است. شايد هم به همين جهت باشد كه علامه شعرانى معتقدند ارهاص، لطف است وشرط نيست كه معجزه باشد، گرچه معجزه نوعى ارهاص است.172


محقق طوسى براى جواز ظهور معجزه بر سبيل ارهاص، به وقوع معجزات پيامبر اسلام قبل از نبوت استدلال كرده است «و معجزاته عليه السلام قبل النبوه تعطى الارهاص» سپس علامه حلّى مواردى از اين ارهاصات را شمرده است، همانند شكاف برداشتن طاق كسرى، خشك شدن درياچه ساوه، خاموش شدن آتشكده فارس و نابودى و شكست اصحاب فيل كه همگى مقارن با ولادت آن حضرت اتفاق افتاده است، و نيز سايه افكندن ابرى بر سر آن حضرت و حركت آن همراه با او و نيز سلام كردن سنگ ها بر او، و امثال آن.173


به تعبير علامه شعرانى پى در پى اتفاق افتادن حوادث در بلاد فارس موجب شد كه آنان فال زنند بر اين كه دولتشان زوال خواهد يافت و اين نوعى آمادگى بود براى قبول دين اسلام.174 اما شاهدى كه درآن نمى توان شك كرد قصه اصحاب فيل است كه در سال ولادت پيغمبر ما صلى الله عليه وآله اتفاق افتاد و در قرآن صريح آمده است، و آن هنگام كه اين قضيه در قرآن آمد هنوز كسانى كه
آن واقعه را ديده بودند از دنيا نرفته و آن را به خاطر داشتند… و وقوع اين امر قريب پيش از نبوت موجب آمادگى مردم براى ديدن خوارق عادت و اعتقاد به قدرت پروردگار و عنايت او به تعظيم كعبه است175 و براى احتجاج، قصه اصحاب فيل كافى است.176


بنابراين، وقوع حادثه فيل در مرئى و منظر مردم مكه، زمينه ساز و طليعه پرداز حادثه عظيم ديگرى بود كه در همين شهر و دربين همين مردم در شرف وقوع بود و بنا بود كه از اين مبدأ و با نماد همين بيت و خانه، عالم گير شود، و به تعبيرمرحوم راميار لشكر جرارى كه به يغما و ويرانى كعبه آمده بود به ناگهان پراكنده و نابود شد. اين يكى از نشانه هاى ظهور پيامبرى بزرگ بود، اين يك ارهاص بود، هشدارى بر نزديكى ظهور خاتم پيمبران.177


كتاب نامه 


1. آذرنوش، آذرتاش، مدخل ابابيل، دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 2، زير
نظر كاظم موسوى بجنوردى، چ اول: تهران، مركز دايرة المعارف بزرگ اسلامى،1370.


2. آلوسى، محمود الشكرى، تاريخ الارب فى معرفة أحوال العرب، تحقيق محمد بهجة اثرى، بيروت، دارالكتب العليمه، [بى تا].


3. ابان بن عثمان، المبعث والمغازى و الوفاه و السقيفه و الرده، تحقيق رسول جعفريان، چ اول، قم، مكتب الأعلام الاسلامى، 1417 ق.


4. ابن اسحاق، محمد، كتاب السير و المغازى، تحقيق سهيل زكار، چ اول، قم، دفتر مطالعات تاريخ و معارف اسلامى، 1368.


5. ابن خلدون، عبد الرحمان، العبر، بيروت، موسسة الأعلمى، 1391 ق / 1971 م.


6. ابن كثير، اسماعيل بن عمر، البداية و النهايه، بيروت، داراحياء التراث العربى، موسسة التاريخ العربى، 1408 ق.


7. ابن هشام، عبدالملك، السيرة النبويه، تحقيق مصطفى سقاء و ديگران، چ هشتم: بيروت، دارالوفاق، 1375 ق.


8. ابوزهره، محمد، خاتم پيامبران، ترجمه حسين صابرى، چ اول: مشهد، آستان قدس رضوى، 1380.


9. الرزقى، ابواليد محمد بن عبداللّه، اخبار مكه و ماجاء فيها من الآثار، تحقيق رشدى صالح ملحس، چاپ دوم: مكه المكرمه، دارالثقافه، 1385 ق.


10. برگ نيسى، كاظم، «مدخل ابرهه»، دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 2، زير نظر كاظم موسوى بجنوردى، چ اول: تهران، مركز دايرة المعارف بزرگ اسلامى، 1370.


11. پيگولوسكايا، ن. و. اعراب حدود مرزهاى روم شرقى و ايران در سده هاى چهارم و ششم ميلادى، ترجمه عنايت الله رضا، چ اول: تهران، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1372.


12. تقى زاده، سيد حسن، تاريخ عربستان و قوم عرب از اوان ظهور اسلام و قبل از آن، چ اول: تهران، انتشارات فردوس، 1379.


13. جفرى، آرتور، واژه هاى دخيل در قرآن مجيد، ترجمه فريدون بدره اى، چ اول، انتشارات توس، 1372.


14. جميلى، خضيرعباس، قبيلة قريش و أثرها فى الحياه العربيه قبل الاسلام، عراق، المجمع العلمى، 1422 ق.


15. حلى، حسن بن يوسف بن مطهر، كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد، تصحيح حسن حسن زاده آملى، قم، موسسه النشر الاسلامى، 1407 ق.


16. خزائلى، محمد، اعلام القرآن، چهارم: تهران، موسسه انتشارات اميركبير، 1371.


17. دقر، عبدالغنى، معجم النحو، قم، مكتبة القيام، [بى تا].


18. ديون پرت، جان، عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن، ترج
مه غلامرضا سعيدى، تهران، اقبال، 1355.


19. راميار، محمود، در آستانه سالزاد پيامبر، چ دوم: تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1365.


20. راوندى، قطب الدين، الخرائج و الجرائح، قم، موسسه امام مهدى (عج)، 1409 ق


21. رشيد رضا، محمد، وعبده، محمد، تفسير القرآن الحكيم (الشهير بالتفسير المنار)، بيروت، دارالمعرفه، ،[بى تا].


22. سالم، سيدعبدالعزيز، تاريخ العرب فى عصر الجاهليه، بيروت، دارالنهضه العربيه، [بى تا].


23. سيد قطب، فى ظلال القرآن، چ پانزدهم: بيروت، دار الشروق 1408 ق / 1988 م.


24. شريعتى، محمد تقى، تفسير نوين، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، [بى تا].


25. شعرانى، ابو الحسن، ترجمه و شرح تجريد الاعتقاد، چ چهارم: تهران، كتابفروشى اسلاميه، 1366.


26. شهيدى، سيد جعفر، تاريخ تحليلى اسلام، چ نهم: تهران، مركز نشر دانشگاهى، 1369.


27. شهيدى، سيد جعفر، مقاله «ا
ز ولادت تا بعثت»، در كتاب محمد خاتم پيامبران، چ دهم: تهران، انتشارات حسينيه ارشاد، 1363.


28. صادقى، محمد، الفرقان فى تفسير القرآن بالقرآن و السنه، بيروت، موسسة الوفاء، 1985 م.


29. صالح، احمد العلى، محاضرات فى تاريخ العرب، موصل، دارالكتب فى جامعه الموصل، 1981 م.


30. صدوق، ابى جعفربن محمد بن على، علل الشرايع، قم، مكتبه الداورى.


31. صدوق، محمد بن على، كمال الدين، قم، دار الكتب الإسلاميه، 1395 ق.


32. صفى پور، عبدالرحيم، منتهى الارب فى لغة العرب، تهران، سنائى، [بى تا].


33. طبرى، محمد بن جرير، تاريخ الامم و الملوك، چ پنجم: بيروت، موسسة الاعلمى، 1409 ق / 1989 م.


34. طبرى، محمد بن جرير، جامع البيان فى تأويل آى القرآن، بيروت، دارالفكر، 1420 ق / 1999 م.


35. طوسى، محمدبن الحسن، التبيان فى تفسير القرآن، چ اول: قم، مكتب الاعلام الاسلامى، 1409 ق (افست از روى چاپ بيروت، داراحياء التراث العربى).


36. عبده، محمد، الاعمال الكامله، چ اول: بيروت، دار الشروق، 1414 ق / 1993 م.


37. عبده، محمد، تفسيرالقرآن الكريم جزء عم، نشر ادب الحوزه (افست از روى چاپ 1341 ق. مصر).


38. على، جواد، المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، چ دوم: بيروت و بغداد، دارالعلم للملايين، مكتبة النهضه، 1978 م.


39. فريد وجدى، محمد، دائرة المعارف القرآن الرابع عشر ـ العشرين، بيروت، دار الفكر، [بى تا].


40. كراجكى، ابوالفتح، كنز الفوائد، قم، انتشارات دار الذخائر، 1410 ق.


41. كريستين سن، آرتور، ايران در زمان ساسانيان، ترجمه رشيد ياسمى، تهران، دنياى كتاب، 1372.


42. كلينى، محمد بن يعقوب، الكافى، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1365 ق.


43. گئورگيو، كنستان ويرژيل، محمد پيغمبرى كه از نو بايد شناخت، ترجمه ذبيح الله منصورى، چ اول: تهران، انتشارات زرين، 1376.


44. مدرسى، محمد تقى، من هدى القرآن، تهران، دار محبى الحسين، 1377.


45. مغنيه، محمد جواد، تفسير الكاشف، چ چهارم: بيروت، دارالعم للملايين، 1990 م.


46. نولدكه، تئودور، تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان، ترجمه عباس رزياب خويى، تهران، 1358.


47. يعقوبى، احمد بن ابى يعقوب، تاريخ اليعقوبى، قم، موسسه نشر فرهنگ اهل البيت (افست از روى چاپ دار صادر بيروت).


پی نوشت ها:


1. دانشجوى دكترى علوم قرآن و حديث.


2. سبأء (34) آيه هاى 15 ـ 17.


3. بروج (85) آيه هاى 1 ـ 9.


4. فيل (105) آيه هاى 1 ـ 5.


5. يونانيان و روميان، تمام سرزمين هاى عربى را به سه بخش تقسيم كرده اند: عربستان خوشبخت، عربستان بيابانى وعربستان كوهستانى. عربستان خوشبخت در كتاب هاى عربى و نزد جغرافى دانان مسلمان و عرب، تمام جزيرة العرب را شامل مى شود (ر.ك: جواد على، المفضل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، ج 1، ص 163 ـ 164). اما برخى محققان معاصر نوشته اند كه عربستان خوشبخت صرفاً بر مثلث جنوبى شبه جزيره، يعنى منطقه يمن اطلاق مى شده است (ر.ك: سيد جعفر شهيدى، تاريخ تحليلى اسلام، ص 6 و 9، محمود راميار، در آستانه سالزاد پيامبر، ص 35).


6. ر.ك: سيد جعفر شهيدى، همان، ص 15.


7. ابن خلدون مى گويد كه تاريخ نگاران جملگى دراين قول متفق اند كه ذونواس فرزند تبان اسعد بود و زرعه نام داشت و چون بر ملك پدران فرمانروايش غلبه يافت يوسف نام گرفت (ر.ك: ابن خلدون، العبر، قسمت اول، ج 2، ص 59).


8. ر.ك: جواد على، همان، ج 3، ص 495 ـ 460.


9. ر.ك: همان، ج 2، ص 595 و 597.


10. جواد على روايات مختلف را درباره چگونگى به قدرت رسيدن ابرهه نقل كرده است (ر.ك: همان، ج 3، ص 480 ـ 482).


11. Helletheaeus، او در ضبط كتيبه استانبول 7608 مكرر، به ء ل ءص ح ه، و نيز السبا آس Elesbaasو Elesboasهم خوانده شده است كه همه اين ها از الاصبحه حبشى گرفته شده است. نام او در روايات حبشى الاصحبه كالب آمده است و در عربى او را اصحمه خوانده اند (ر.ك: جواد على، همان، ج 3، ص 470 ـ 471 و 469 و محمود راميار، همان، ص 67).</P& gt;

12. Esimiphaeus، كسى كه پروكوپيوس او را ازيميفائوس / اسيميفائوس مى خواند، همان سميفع اشوَِع در كتيبه حصن الغراب است كه از طرف حبشيان نائب السلطنه نجاشى در سرزمين حمير به سال 525 شناخته شد (ر.ك: جواد على، همان، ج 3، ص 476).


13. آبراهام، آبراميوس و ابرهه، تلفظ هاى گوناگون عبرى، رومى و حبشى ابراهيم است. (ر. ك: آرتور جفرى، واژه هاى دخيل در قرآن مجيد، ترجمه فريدون بدره اى، ص 99 و 100).


14. ر.ك: محمود راميار، همان، ص 72 به نقل از: پروكوپيوس، جنگهاى ايران و روم، كتاب 1، فصل 20، عبارات 1 ـ 5.


15. محمود راميار، همان، ص 68 و 69 به نقل از: پروكوپيوس، همان، كتاب 1، فصل 20، عبارات 5 ـ 6.


16. محمد بن جرير طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج 1، ص 549.


17. همان، ج 1، ص 548.


18. محمود راميار، همان، ص 82 ـ 83، به نقل از: پروكوپيوس، همان، عبارات 7 ـ 8.


19. طبرى، همان، ج 1، ص 549 ـ 550. سيد حسن تقى زاده نيز در كتاب تاريخ عربستان وقوم عرب، جمع بندى همه اين روايات تاريخى را به طور خلاصه درباره ابرهه آورده است.


20. ر.ك: محمود راميار، همان، ص53 ـ 54.


21. ر.ك: مدخل ابرهه در دايره المعارف بزرگ اسلامى به نقل از Steven, Runciman: در كتاب ByzantieCivilization (صفحات 164 ـ 165 (چاپ لندن، 1966)


22. ر.ك: جواد على، همان، ج 7، ص 282.


23. ر.ك: محمود راميار، همان، ص 42.


24. ر.ك: جواد على، همان، ج 3، ص 490 ـ 491.


25. G .Ryckmans


26. ر.ك: جواد على، همان، ج 3 ص 493; نيز، ا. ف. ل. بيستون (A.F.L.Beeston) مدخل ابرهه، در دانشنامه ايران و اسلام حرف الف، ج 1، ص 369 ـ 370.


27. Justinian


28. Julianus


29. ر.ك: جواد على، همان، ج 3، ص 472 ـ 474، نيز ر.ك: ن. و. پيگولوسكايا، اعراب حدود مرزهاى شرقى روم و ايران، ترجمه عنايت الله رضا، ص 405 و محمود راميار، همان، ص 69 ـ 70.


30. ر.ك: جواد على، همان، ج 3، ص 495.


31. ر.ك: ن. و. پيگولوسكايا، همان، ص 246.


32. ر.ك: همان، ص 407.


33. ر.ك: همان.


34. ر.ك: همان، ص 406.


35. ر.ك: همان. ص 408.


36. ر.ك: صالح احمد على، محاضرات فى تاريخ العرب، ص 263.


37. اين ديدگاه را بعضى از نويسندگان شرقى هم تقريباً به همين صورت پذيرفته اند و حمله اى را كه پروكوپيوس از آن نام مى برد، حمله به مكه مى دانند كه در واقع براى پيوستن نيروه
اى ابرهه به قواى روم در شمال جزيره از طريق مكه صورت گرفت. (ر.ك: سيد حسن تقى زاده، تاريخ عربستان و قوم عرب، ص 111، صالح احمد العلى، محاضرات فى تاريخ العرب، ص 262 ـ 263).


38. ر.ك: پيگولوسكايا، همان، ص 246 ـ 247 به نقل از: ف. آلتهايم (Fr.Althaim).


39. ر.ك: همان، ص 247.


40. ر.ك: ابن كثير، البداية و النهاية، ج 2، ص 33، باب مولد رسول الله.


41. ر.ك: تئودور نولدكه، تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان، ترجمه عباس رزياب خويى، ص 340 و سيد حسن تقى زاده، تاريخ عربستان و قوم عرب، ص 111.


42. Conti Rossini


43. ر.ك: كاظم برگ نيسى، دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 5، ص 568، مدخل ابرهه.


44. ر.ك: السيد عبدالعزيز سالم، تاريخ العرب فى عصر الجاهلية، ص 169 به نقل از جواد على، تاريخ العرب قبل الاسلام، ج 3، ص 197.<o:p& gt;


45. ياقوت حموى در معجم البلدان نوشته است: «حَلَبَانُ: بالتحريك: موضع باليمن قرب نجران». نيز، ر.ك: جواد على، همان، ج 3، ص 496.


46. ر.ك: همان، ج 3، ص 498. در معجم البلدان آمده است: تُرَبة: بالضم ثم الفتح، قال عَرَّام: تُرَبَة واد بالقرب من مكة على مسافة يومين منها، يصبُّ فى بستان ابن عامر، يسكنه بنو هلال، وحواليه من الجبال السراة ويَسُوم وفَرقد، ومعدن البُرْم… وقال الأصمعى: تربة واد للضباب طوله ثلاث ليال، فيه النخل والزرع والفواكه، ويشاركهم فيه هلال و عامر بن ربيعه; قال أحمد بن محمد الهمذانى: تُرَبة وزَبْيَة وبيشة هذه الثلاثة أودية ضخام، مسيرة كل واحد منها عشرون يوماً، أسافلها فى نجد وأعاليها فى السراة; وقال هشام: تربة واد يأخذ من السراة ويفرغ فى نجران، قال: ونزلت خَثْعَم ما بين بيشة وتربة.


47. تقريباً اكثر مورخان در اين مسئله اتفاق نظر دارند كه ولادت آن حضرت در عام الفيل و در گذشت او در سن 63 سالگى، در 633 ميلادى بوده است. پس عام الفيل نمى تواند قبل از 570 ميلادى بوده باشد.



48. ر.ك: سيد حسن تقى زاده، تاريخ عربستان و قوم عرب، ص 111.


49. بـراى نمونه ر.ك: صالح احمدالعلى، مـحاضرات فى تاريخ العرب،ص 263 و سيد حسن تقى زاده، همان، ص 111.


50. براى نمونه از A .G Lundin مى توان نام برد (ر.ك: جواد على، همان، ج 3، ص 496) و نيز همه خاورشناسانى كه سال ولادت پيامبر اسلام را حوالى 570 ـ 573 ميلادى دانسته اند (ر.ك: محمود، همان، ص 135).


51. W.Caskel. اين نظر را دارد (ر.ك: جواد على، همان، ج 3، ص 495).


52. ر.ك: سيد جعفر شهيدى، محمد خاتم پيامبران، ج 1، ص 176 ـ 177.


53. ر.ك: ابوالوليد محمد بن عبداللّه الزرقى، اخبار مكه و ما جاء فيهما من الآثار، ج 1، ص 154 و جواد على، همان، ج 3، ص 520.


54. ر.ك: سيد قطب، فى ضلال القرآن، ج 6، ص 7939.&l t;/P>

55. ر.ك: ابوالوليد محمد بن عبدالله الزرقى، همان، ج 1، ص 154.


56. ر.ك: محمد بن اسحاق، كتاب المغازى و السير، ص 65; يعقوبى، تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 7; جواد على، همان، ج 3، ص 507 و نيز محمود راميار، همان، ص 134.


57. ر.ك: محمود راميار، همان، ص 135.


58. ر.ك: ابن كثير، البداية و النهايه، ج 2، ص 32 ـ 34 و محمد بن جرير طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج 1، ص 570 ـ 571.


59. ر.ك: محمد بن جرير الطبرى، ج 1، ص 570 ـ 571. استاد سيد جعفر شهيدى نيز اين تاريخ را دقيق تر مى داند (ر.ك: سيد جعفر شهيدى، محمد خاتم پيامبران، ج 1، ص 176 ـ 177).


60. ر.ك: على بن الحسين المعسودى، مروج الذهب، ج 2، ص 84.


61. ر.ك: همان، ج 2، ص 289.


62. ر.ك: محمود راميار، همان، ص 134.


63. ر.ك: همان، ج 1، ص 147 ـ 148.


64. ر.ك: محمد بن اسحاق، كتاب المغازى و السير، ص 65.


65. ر.ك: محمود راميار، همان، ص 136.


66. ر. ك: ابن هشام، السيرة النبوية، ج 1 ص 57 ـ 61 و الزرقى، همان، ج 1، ص 155.


67. ر.ك: الزرقى، همان، ج 1، ص 155.


68. ر.ك: همان، ص 156 و حسن بن فضل طبرسى، مجمع البيان، ج 10، ص 826.


69. الزرقى، همان، ج 1، ص 157.


70. ر.ك: ابن هشام، همان، ج 1، ص 57 ـ 61.


71. ر.ك: جواد على، همان، ج 3، ص 520.


72. ر.ك: همان، به نقل از: تفسير ابن كثير، ج 4، ص 548.


73. ر.ك: محمود الشكرى آلوسى، تاريخ الارب فى معرفة أحوال
العرب، ج 1، ص 262.


74. اين سه نفر اخير تا زمان نزول سوره فيل و بعد از آن زنده بودند و همگى بعد از آن در گذشتند.


75. ر.ك: عبدالغنى، الدقر، معجم النحو، مدخل همزة الاستفهام، ص 425.


76. گويا طه حسين در كتاب الوعد الحق شرحى جالب از پراكندگى سپاه ابرهه و غارت اموال آن ها به وسيله اعراب، از جمله قبيله خثعم بيان كرده است. متأسفانه دست رسى به اين كتاب ميسر نشد.


77. تقريباً همه مفسران در اين نكته، اتفاق دارند كه نزول سوره مربوط به حادثه لشكركشى ابرهه از يمن به مكه به قصد ويران سازى آن بوده كه با نزول عذاب الهى نابود شدند. (ر.ك: محمدتقى شريعتى، تفسير نوين، ص 334
).


78. ر.ك: الزرقى، اخبار مكه، ج 1، ص 149; صدوق، كمال الدين، ج 1، ص 177; در نقل بحارالانوار، ج 15 ص 186، و كراجكى، كنزالفوائد، ج 1، ص 177 و راوندى، الخرائج و الجرايح، ج3، ص 1071.


79. ر.ك: جواد على، همان، ج 3، ص 526 ـ 527 ; محمود راميار، همان، ص 142 و 180 و 209; آرتور كريستين سن، ايران در زمان ساسانيان، ترجمه رشيد ياسمى، ص 495; مسعودى سقوط آنان را 45 سال پس از حكومت انوشيروان ذكر كرده است (المسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 88) كه حدود 576 م خواهد شد و احتمالا اين تاريخ به حمله دوم وهريز به يمن پس از كشته شدن سيف ارتباط دارد.


80. ر.ك: محمود راميار، همان، ص 113.


81. ر.ك: همان، 137 ـ 138.


82. ظاهراً برگرفته از Ekklesia يونانى به معناى معبد است، ولى برخى از لغت شناسان عرب اين نام گذارى را به بلندى بنا و عظمتش مربوط مى دانند (ر.ك: ياقوت حموى، معجم البلدان، مدخل القليس).


83. ر.ك: محمد بن اسحاق، كتاب السير و المغازى، ص 60 ـ 61; ابن هشام، السيرة النبويه، ج 1، ص 43 و محمد بن جرير طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج 1 ص550 ـ 551، جواد على، همان، ج 3، ص 500.


84.Cosmas indicopleustes نويسنده كتاب هاى تقويم مسيحى و درياهاى هند (ر.ك: راميار، همان، ص 53).


85. ر.ك: جواد على، همان، ج 3، ص 506، نيز محمود راميار، ص 145.


86. ر.ك: محمود راميار، در آستانه سامرا و پيامبر، ص 97 ـ 98 و 123.


87. ر.ك: جواد على، همان، ج 3، ص 518 ـ 519.


88. ماجراى آلوده كردن قليس، در منابع مختلف تاريخى و تفسيرى نقل شده است، از جمله ابن اسحاق، كتاب السير و المغازى، ص 61; ابن هشام، السيرة النبويه، ج 1، ص 43; طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج 1، ص 551; الزرقى، ج 1، ص 140. صالح احمد العلى اين قصه را هذل و شوخى تلقى مى كند و اين اشكال را مطرح مى كند كه ابرهه چگونه مى توانست مشركان عرب را به زيارت كليسايى نصرانى دعوت و مجبور نمايد و اصولاً او در خارج از منطقه تحت حاكميت خود چگونه مى توانست اين ايده را عملى كند. مسيحيان كه علاقه اى به كعبه و مكه نداشتند پس با احداث قليس از اعتبار مكه چيزى كم نمى شد تا يك شخص از اهالى مكه اقدام به آلوده كردن قليس نمايد (ر.ك: صالح احمد العلى، محاضرات فى تاريخ العرب، ص 262).


89. ر.ك: ابن كثير، البداية و النهايه، ج 4، ص 549; جواد على، همان، ج 3، ص 510 و محمود راميار، همان، ص 116.


90. اين مطلب را طبرى در تاريخ خود (ج 1، ص 551) و تفسيرش (ج12، ص 387، روايت 29402) به نقل از ابن اسحاق آورده است. اصل خبر را ابن اسحاق بدون ذكر نامى از محمدبن خزاعى با تعبير رجلا من بنى سليم، اجمالا در كتاب السير و المغازى (ص 61) مورد اشاره قرار داده، ولى در گزارش ابن هشام از كتاب ابن اسحاق نيامده است. البته تعجب از استاد جواد على است كه اين خبر را عامل بسيار مهمى براى اتخاذ چنان تصميمى از سوى ابرهه تلقى مى كند و مى نويسد: شاهد اين كه عامل اصلى لشكركشى ابرهه آلوده كردن قليس و امثال آن نبوده (بلكه منافع توسعه طل
بانه اقتصادى و سياسى بوده است) خبرى است كه راويان نقل كرده اند و آن اين كه ابرهه محمد بن خزاعى را تاج اميرى بخشيد و به سوى قبيله مضر فرستاد و به او فرمان داد كه مردم را به حج قليس فراخواند، اما در سرزمين كنانه شخصى از بنى هذيل او را كشت و خبر به گوش ابرهه رسيد. او در غضب شد و تصميم به نابودى بنى كنانه و انهدام كعبه گرفت. در ادامه، مى نويسد: كشته شدن محمد بن خزاعى ابرهه را بر اين مركب خشن نشاند. طبيعتاً اين برآشفتگى نه به خاطر قتل يكى از عوامل و كارگزارانش بود، بلكه به دليل مخالفت با ايده و رأى او و در افتادن با مقاصد توسعه طلبانه اش در تحميل اراده دولت يمن و همپايانانش بر اهل مكه و مردم كنانه و مضر و غير آن بود. در عالم سياست، اين گونه مخالفت ها نوعاً موجب اتخاذ تصميم هاى قساوت بار مى شود. (ر.ك: المفصل، ج 3، ص 518) اما جالب اين است كه او پس از نقل خبر و تحليلى كه بر اساس آن ارائه داده است از كتاب المحبر ابن حبيب نقل مى كند كه محمد بن خزاعى به قتل نرسيده بود، بلكه هنگام حمله ابرهه به مكه در ميان لشكريان او بود (همان، ج 3، ص 519).


91. ر.ك: جواد على، همان، ج 3، ص 517.


92. ر.ك: كنستان ويرژيل گئورگيو، محمد پيغمبرى كه از نو بايد شناخت، ترجمه ذبيح الله منصورى، ص 18 ـ 17.


93. ر.ك: خضير عباس جميلى، قبيلة قريش و اثرها فى الحياة العربيه قبل الاسلام، ص 105.


94. ر.ك: همان، ص 113.


95. ر.ك: همان، ص 105.


96. ر.ك: جان ديون پرت، عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن، ترجمه غلامرضا سعيدى، ص 3.


97. ر.ك: جواد على، همان، ج 3، ص 512 ـ 513.


98. ر.ك: همان، ج 3، ص 518 ـ 519.


99. ر.ك: محمود راميار، همان و جواد على، همان، ج 3، ص 518، سهيل زكار نيز اهداف حمله ابرهه را نشر مسيحيت در اطراف شبه جزيره، دست يابى به ثروت و تجارت مكه و فشار آوردن بر امپراطورى ساسانى ياد مى كند (ر.ك: كتاب السيرو المغازى با تصحيح سهيل زكار، پانوشت، ص 61)


 100. در سال 24 يا 25 پيش از ميلاد مسيح آليوس گاليوس با لشكرى به جنوب عربستان حمله برد و در مدت چند روز خود را به مأرب رساند و در حجاز تا وادى نجران پيش رفت، اما به زودى در اثر دست رسى نداشتن به آب و مشكلات ديگرى كه براى او پيش آمد، مجبور به عقب نشينى شد. (ر.ك: سيد جعفر شهيدى، تاريخ تحليلى اسلام، ص 12).


101. ر.ك: جواد على، همان، ج 3، ص 503.


102. ر.ك: همان.


103. ر.ك: محمود راميار، همان، ص 138 ـ 139.


104. ر.ك: همان، ص 197 ـ 198.


105. ر.ك: ا. ف. ل. بيستون (A.F.L.Beeston)، دانشنامه ايران و اسلام، حرف الف ج 1، ص 369 ـ 370، مدخل ابرهه. متأسفانه
اين طرز تلقى نادرست را در برخى نوشته هاى اخير فارسى كه در منابع دايرة المعارفى هم درج شده مى توان به وضوح ديد (ر.ك: كاظم برگ نيسى «مدخل ابرهه»، دائرة المعارف بزرگ اسلامى).


106. ر.ك: سيد عبدالعزيز سالم، تاريخ العرب فى عصر الجاهليه، ص 18.


107. ر.ك: جواد على، همان، ج 3، ص 503.


108. در آيات 82 سوره هود و 74 سوره حجر به اين موضوع اشاره شده است: «وامطرنا عليها حجارة من سجيل»، «و امطرنا عليهم حجارة من سجيل».


109. ر.ك: ابن اسحاق، كتاب السيروالمغازى، ص63 ـ 64; ابن هشام، السيرة النبويه، ج 1، ص 55 ـ 56; طبرى، تاريخ الأمم و الملوك، ج 1، ص 577; الزرقى، همان، ج 1،
ص 146، طبرى، جامع البيان فى تأويل آى القرآن، ج 12، ص 385 و 390 ـ 391.


110. ر.ك: طبرى، جامع البيان، ج 12، ص 385، شماره 29401 و 29402.


111. ر.ك: كلينى، كافى، ج 8، ص 84، روايت 44; نيز صدوق، علل الشرايع، ج 2، ص 521، روايت 2.


112. ر.ك: طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج 1، ص 557.


113. ر.ك: الزرقى، همان، ج 1، ص 147 و طبرى، جامع البيان، ج 12 ص391.


114. ر.ك: كلينى، كافى، ج 8، ص 84، روايت 44 به نقل از:ابن اسحاق و قتاده.


115. ر.ك:ابن اسحاق، همان، ص 64; ابن هشام، همان، ج 1، ص55 ـ 56 ;الزرقى، همان، ج 1، ص 147 و طبرى، جامع البيان، ج 12، ص 391.


116. ر.ك: محمّد بن حسن طوسى، التبيان فى تفسيرالقرآن، ج 10، ص 411; نيز طبرسى، مجمع البيان با حاشيه مرحوم شعرانى، ج 10، ص 543.


117. ر.ك: آذرتاش آذرنوش، «مدخل ابابيل»; دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 2.


118. ر.ك: محمد
عبده، الاعمال الكامله، ج 5 ص 504 ـ 505; همو، تفسير القرآن الكريم، جزء عم، ص 157; احمد مصطفى مراغى، تفسير المراغى، جز30، ص 243.


119. ر.ك: محمد فريد وجدى، دايرة المعارف القرن الرابع عشر ـ العشرين، ج 1، ص 33 ـ 34، مدخل ابل.


120. ر.ك: جواد على، همان، ج 3، ص 516 ـ 517.


121. ر.ك: كاظم برگ نيسى، «مدخل ابرهه»، دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 5، ص 569، نيز سيد عبدالعزيزسالم، تاريخ العرب فى عصرالجاهليه، ص 168 (وى اين را به نقل از كتاب المحمل والحج احمد يوسف، ص 77، چاپ قاهره 1937، آورده است).


122. ر.ك: سيد حسن تقى زاده، همان، ص 111.</SPAN& gt;


123. ر.ك: كاظم برگ نيسى، «مدخل ابرهه»، دايرة المعارف بزرگ اسلامى.


124. السيد عبد العزيز سالم، همان، ص 168.


125. ر.ك: محمود راميار، همان، ص 133.


126. ر.ك: همان.


127. ر.ك: آرتور جفرى، واژه هاى دخيل در قرآن مجيد، ترجمه فريد
ون بدره اى، 98 ـ 99.


128. ر.ك: آذرتاش آذرنوش، «مدخل ابابيل»، دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج2.


129. ر.ك: همان، و نيز آرتور جفرى، واژه هاى دخيل در قرآن مجيد، ترجمه فريدون بدره اى، ص 99 پاورقى (اين احتمال مربوط به دكتر محمد مقدم استاد زبان شناسى دانشگاه تهران در دهه 20 است كه در مجله سخن سال اول شماره 7 و 8 بهمن و اسفند 1322 درج شده است).


130. ر.ك: آذرتاش آذرنوش; «مدخل ابابيل»، دائرة المعارف بزرگ اسلامى.


131. ر.ك: همان.


132. ر.ك: محمد خزائلى، اعلام القرآن، ص 159.


133. ر.ك: آذرتاش آذرنوش، همان.


134. ر.ك: همان، نيز خليل بن احمد، كتاب العين، ماده ابل و نيز فيروزآبادى، القاموس المحيط، ماده ابل.


135. ر.ك: خليل بن احمد، كتاب العين; ابن منظور، لسان العرب; ابن فارس، معجم مقاييس اللغه و فيروزآبادى، القاموس المحيط، ذيل ماده جدر.


136. اين روايات در: ا
بن اسحاق، كتاب السير و المغازى، ص 65; طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج 1، ص 557 و همو تفسير جامع البيان، ج 12، ص 391 شماره 29406 و 29407 ابن هشام، همان، ج 1، ص 35;الزرقى، همان، ج 1 ص 146; تقى زاده، همان، ص 111; كلينى، همان، ج 8، ص 84، روايت 44 ; مجلسى همان، ج 15، ص 138; زمحشرى، تفسير كشاف; فخر رازى، تفسير كبير; طبرسى، مجمع البيان، تفسير قمى و اكثر تفاسير ذيل سوره فيل به اين مطلب اشاره كرده اند.


137. ر.ك: جواد على، همان، ج 3، ص 504 و 516 ـ 517 ;صالح احمد العلى، محاضرات فى تاريخ العرب، ص 263 ـ 264.


138. ر.ك: جواد على، همان.


139. ر.ك: طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج 1، ص 557.


140. ر.ك: كلينى، همان، ج 8، ص 84، روايت 44.


141. ر.ك: محمود راميار، همان، ص 199.


142. ر.ك: كتاب العين، لسان العرب، معجم مقائيس اللغة و القاموس المحيط، ذيل ماده جدر و حصب. بايد توجه داشت كه امروزه حصبه عنوان براى بيمارى ديگرى است و نبايد با معناى حصبه در زبان عربى در گذشته اشتباه شود. در زبان عربى طبق كتب لغت معتبر و قديمى، مثل كتاب العين خليل و معجم مقاييس اللغه، حصبه جوش ودانه هاى خاصى بوده كه روى پوست ظاهر مى شده است (ذيل ماده حصب)، اما در فارسى، حصبه مرضى است واگير كه به واسطه ميكروب مخصوصى به نام باسيل ابرت توليد مى شود. اين ميكروب ازراه جهاز هضم با خوردن آب يا سبزى يا ميوه آلوده وارد روده مى شود و سپس از كبد عبور كرده داخل خون مى گردد. عوارض آن دردسر،، تب شديد، اسهال، استفراغ، نفخ شكم و خونريزى روده ها ست.


143. ر.ك: جواد على، همان، ج 3، ص 517.


144. عوارض و با عبارت اند از: قى، اسهال شديد، سنگينى در قلب و معده، كبود شدن لب ها و گونه ها، انقطاع بول، احساس برودت شديد و عطش مفرط و… كه هيچ كدام در جريان هلاكت اصحاب فيل گزارش نشده است.


145. ر.ك: سيد عبدالعزيز سالم، همان، ص 168.


146. ر.ك: محمدتقى شريعتى، تفسير نوين، ص 335 ـ 336.


147. ر.ك: همان، ص 341.


148. ر.ك: همان.&l t;/o:p>


149. ر.ك: ا حمد مصطفى مراغى، تفسير مراغى، جزء 30، ص 243 و محمد فريد وجدى، دايرة المعارف قرن الرابع عشرة ـ العشرين، ج 1، ص 33 ـ 34.


150. ر.ك: محمد عبده، تفسير القرآن الكريم، جزء عم، ص 157ـ158 و نيز الأعمال الكاملة، ج5، ص504 ـ 505.


151. ر.ك: همان، ص 158 و ج 5، ص 505.


152. ر.ك: محمد عبده، همان.


153. ر.ك: همان.


154. ر.ك: همان و رشيد رضا، تفسير المنار، ج 1، ص 348 ـ 351; ج 1، ص 322; ج 2، ص 457 به بعد و ج 3، ص 53 ـ 59. هم چنين ر.ك: على اوسط باقرى، «المنار و تفسير آيات بيان گر معجزات»، مجله معرفت، شماره 83.


155. ر.ك: محمد الصادقى، تفسير الفرقان، جزء 30، ص 461.


156. ر.ك: محمد ابوزهره، خاتم پيامبران، ترجمه حسين صابرى، ج 1، ص 191 ـ 192.


157. ر.ك: محمدتقى شريعتى، تفسير نوين، ص 341.


158. ر.ك: محمد جواد مغنيه، تفسير الكاشف، ج 7، ذيل سوره فيل; و نيز طه حسين، مرآة الاسلام، ص 30.


159. ر.ك: سيد قطب، فى ظلال القرآن، ج 6، ص 3976.


160. ر.ك: همان، ص 3977.


161. ر.ك: همان، ج 6، ص 3977 ـ 3978.


162. ر.ك: محمدتقى مدرسى، من هدى القرآن، ج 18، ص 356.


163. ر.ك: طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج 1، ص557 و كلينى، همان، ج 8، ص 84، روايت 44.


164. ر.ك: سيد حسن تقى زاده، همان، ص 111.


165. ر.ك: محمود راميار، همان، ص 199.


166. ر.ك: محمد خزائلى، همان، ص 159.



167. ر.ك: همان، ص 159 ـ 160.


168. ر.ك: طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج 1، ص 562 ـ 565; مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 86 ـ 87 و محمود راميار، همان، ص 171 ـ 195.


169. ر.ك: الخليل بن احمد، كتاب العين، ابن منظور، لسان العرب و فيروزآبادى، القاموس المحيط، ذيل ماده رهص. در منتهى الارب، ارهاص به معناى آماده چيزى شدن و نيز ديوار و حائط آمده است (ر.ك: منتهى الارب و لغت نامه دهخدا).


170. ر.ك: مدخل «ارهاص» در دايره المعارف تشيع (كه به نقل از شرح تجريد قوشجى و تلخيص المحصل آورده اند)، نيز تعريفات جرجانى مدخل ارهاص.


171. ر.ك: كشاف اصطلاحات الفنون، مدخل ارهاص.


172. ر.ك: ابوالحسن شعرانى، ترجمه و شرح تجريد الاعتقاد، ص 492.


173. ر.ك: حسن بن مطهر حلى، كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد، ص 252 و 253 و نيز: ابان بن عثمان، المبعث و المغازى، ص 34 ـ 35.


174. ر.ك: ابوالحسن شعرانى، همان، ص 492.


175. ر.ك: همان، ص 491.


176. ر.ك: همان، ص 492.


http://shafaqna.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید