ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

معتمد محله ما

معتمد محله ما


عشق رفتن به جبهه ديوانه ام كرده بود. نه سن و سالِ درست و حسابي داشتم، نه تن و بدن رشيد و تنومند. هر بار كه مي رفتم پايگاه اعزام نيرو، انگار كه با بچة تخس و پررويي طرف باشند، دنبالم مي كردند و با بد و بيراه و تهديد، بيرونم مي كردند. اما آن قدر رفتم و آمدم تا مسئول ثبت نام را از رو بردم. بندة خدا با خنده اي كه شكل ديگري از گريه بود، چند تا فرم داد دستم. من هم چشمان اشك آلودم را سريع پاك كردم و با خط خرچنگ قورباغه ام، تندتند فرم ها را پر كردم. ماند دو تا فرم كه بايد دو نفر از افراد معتمد و خوش نام محله آن را پر مي كردند. مثل خر ماندم توي گل. درحالي كه سعي مي كردم حالت چهره ام مظلومانه باشد، به مسئول ثبت نام گفتم: “من دو تا خوش نام و معتمد از كجا پيدا كنم”بندة
خدا كه از دستم عاصي شده بود، با تندي گفت:” از تو جيب من! من چه ميدانم فرمها را بده پر كنند و زود بيار. حالا هم تا از تصميم خودم برنگشته ام، برو ردّ كارت.” ماندن را جايز ندانستم و زدم بيرون.نفهميدم مسير پايگاه اعزام نيرو تا محل همان را چطور آمدم. در راه، همه اش دنبال دو تا معتمد بودم. راستش در محله مان، معتمد و خوشنام كم نبود، اما مشكل من اين بود كه خودم خيلي خوشنام نبودم و اندازة صد تا آدم گناهكار اسم دركرده بودم! همة كسبه و اهالي محل از دستم ذله بودند. مغاز هاي نبود كه شيشه اش را با توپ خرد و خاكشير نكرده باشم. پيرمردي نبود كه موقع بازي فوتبال درمحله، مزة شوتهاي مرا نچشيده و با ضربة توپ كله معلق نشده باشد! خلاصة كلام همه از دستم عاصي بودند و ميدانستم اگر بفهمند كارم به آنها افتاده و ريش نداشته ام پيششان گرو است، چه معامله اي با من مي كنند. يك دفعه ديدم ايستاده ام جلوي مغازة “آقا پرویز” و او دارد بروبر نگاهم می کند. اين آقا پرويز، اسم واقعي اش پرويز نبود. يك بار از دهان نوه اش پريد و گفت كه اسم واقعي پدربزرگش « قندعلي » است. از آن به بعد، من هر بار كه مي خواستم صداش كنم، مي گفتم: «! آقا قندعلي » و او سرخ و سفيد مي شد و برايم خط و نشان مي كشيد. اما حالا زماني بود كه بايد گردن كج مي كردم و يك جوري دلش را به دست مي آورم. رفتم توي مغازه و گفتم:«! سلام آقا پرويز » بندة خدا طوري با چشمان ورقلبيده و متعجب نگاهم كرد كه دلم برايش سوخت. بعد از چند لحظه، گل از گلش شكفت و با لباني خندان گفت: « سلام پسر گلم. حالت چطوره؟ »  فهميدم كه زده ام به هدف. حسابي مايه گذاشتم و مخش را ريختم توي فرغون و برايش روضه خواندم و منبر رفتم كه ترش كرد و با عتاب گفت: «بس كن بچه، اول صبحي چه خبرته اين قدر حرف مي زني! راست و حسيني بگو ببينم دردت چيه؟ » فهميدم كه تنور داغ است و موقع چسباندن نان. ماجرا را گفتم. اول هاج و واج نگاهم كرد. بعد پقي زد زير خنده و آب دهانش مثل قطرات باران، ريخت روي سر و صورتم. لابه لاي افشاندن آب دهانش گفت: «؟ چي…تو … مي خواي… بري جبهه» «؟ مگه من چه ام است. خداي نكرده، كور و كچلم يا دست و پايم چلاقه » : اخم كردم و گفتم تا گفتم كچل، انگار كه حرف ناجوري زده باشم، ترش كرد. حق هم داشت. چون قدرت خدا، جز چند تا شويد روي سر برّاقش، اثري از مو نبود. كمي سرخ شد و گفت
:«! نخير. من همچه كاري نمي كنم. برو ردّ كارت »


داشتم قاطی می کردم . گفتم “باشد آقا قندعلي. فقط يادت باشد كه خودت خواستي. از امروز، روي تمام ديوارهاي محل مي نويسم آقا پرويز مساوي با آقا قندعلي! اصلاً يك تابلوي گنده مي خرم و مي دهم رويش بنويسند مغازة پُرمگس آقا قندعلي!” كم آورد. به زور لبخند زد و گفت : “آخر پسر جان، تو از جان من چه مي خواهي. مي داني اگر ننه بابايت بفهمند من مي دانستم كه تو مي خواهي بروي جبهه و خبرشان نكرده ام، چقدر از دستم ناراحت مي شوند؟”نفس راحتي كشيدم و گفتم:” خيالتان تخت. آن قدر جيغ و داد كرده ام كه همه جان به سر شده اند و با رفتن من به جبهه موافقند، به شرطي كه ديگر كاري به كارشان نداشته باشم.” سرتكان داد و گفت:«! آن فرم لعنتي را بده من » بعد عينك شيشه كلفتش را به چشم زد. با خوشحالي يكي از فرم ها را به دستش دادم. فرم دوم را روي كفة ترازويش گذاشتم و گفتم:” بي زحمت، اين يكي را هم بدهيد يكي از دوستانتان پر كند، تا ديگر مزاحم نشوم.”آه سردي كشيد و حرفي نزد. بله. این طوری بود که آقا قندعلی و دوست صمیمی اش “آقا مراد”معرف من شدند و من رفتم جبهه. اما دست روزگار، بازي ديگري براي من تدارك ديده بود. سال ها بعد كه من جواني متين و سربه راه شده بودم، به همراه پدر و مادرم بار ديگر مزاحم آقا قندعلي شدم. اما اين بار مي خواستم مرا به غلامي قبول كند و دامادش بشوم. حالا شما فكرش را بكنيد كه در جلسة خواستگاري چه گذشت!


منبع: کتاب ترکش های ولگرد

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید