خودمان را به حساب نمی آوریم
تو با شناخت ارزش خودت و با مقايسهى محرّكها و مؤثرهايى كه تو را هميشه راه مىاندازند و شاد و يا رنجور مىكنند، با قدر و ارزش خودت، در برابر كششها و حالتهاى طبيعى خودت مىايستى و حساب مىكنى، كه چرا خودت را براى اينهايى كه براى تو بودهاند، فدا كردهاى. و چرا از صبح تا شام، به خاطر آدمهايى مثل خودت و يا دنيايى پايينتر از خودت، دويدهاى. انسان با مقايسهى محرّكها با خودش، از بند آنها آزاد مىشود و بتهايش را مىشكند. و خودشناسى؛ يعنى اينكه تو با اين استعداد و امكان، چرا به خاطر دنياى بىجان و يا آدمها و فرعونها و طاغوتهايى كه مثل تو هستند، سوختهاى و ساختهاى. تو خودت را با تأثيرى كه از هر چيز احساس مىكنى، اندازه بگير و مقايسه كن، كه اين چيز، ارزش اين تأثير را داشته و يا جهل و غفلت
تو، او را بزرگ كرده است.
خودمان را به حساب نمی آوریم
پسرم محمّد! اگر تمامى آنچه را كه همهى آدمها در طول تاريخ بهدست آوردهاند و اگر تمامى ثروت و قدرت و رفاه و لذّتِ تمامى آنها را، تو به تنهايى صاحب شوى، بدان، اين همه از تو كوچكتر و بىارزشتر است، كه تو يك لحظهات را براى آن فدا كنى. اينها همه، براى تو و بهخاطر تو بودهاند و سزاوار نيست كه تو عمر خودت و وجود خودت را براى آنها بگذارى؛ كه امام اولياء، على مىفرمود و با تعبيرهاى گوناگون مىفرمود: به خدا، دنياى شما در نظر من، از آب بينى بز، از استخوان ليسيده در دست جذامى، از يك لنگه كفش پاره، بىارزشتر است؛ إلّا انْ أقيمَ حَقّاً أوْ أَدْفَعَ باطِلًا؛ مگر اينكه حقّى را به پا و يا باطلى را سرنگون سازم.
تمامى هستى به تو منتهى مىشود و تو بايد به خداى هستى منتهى شوى: انَّ الى رَبَّكَ الْمُنْتَهى؛ كه اين آيه درخور تأمل بسيار است.
خودمان را به حساب نمی آوریم
بابا! در اين نكته تأمل كن، ببين در برابر آنچه بهدست مىآورى، چه از دست مىدهى. در اين محاسبه، خودت را در نظر بگير. تمام باخت ما از اينجاست كه خودمان را به حساب نمىآوريم! فقط حساب مىكنيم چه بهدست آوردهايم و نمىبينيم چه از دست دادهايم. آنچه افتخار پيرزنهاى مهربان و ساده و بىتوجّه است، همان رنج و غصّهى تاجرى است كه مىداند چه از دست رفته و از جلوههاى بدست آمده مغرور نمىشود.
كسى كه اين تأمل را كامل كند، از دنيا خارج مىشود، پيش از آنكه از آن خارج شده باشد كه: مُوتُوا قَبْل انْ تَمُوتُوا، سفارش رسول است. و اين چنين وجودى، اگر در دنيا داخل شود، اسير نمىشود كه امير است و حاكم است.
خودمان را به حساب نمی آوریم
زهد در دنيا و آزادى از جلوهها و كششها، براى كسانى ميسّر است كه قدر خود و ارزش خود را در نظر گرفتهاند. اينها با تمامى شهود عالم و حضور دارايىها و امكانها و لذّتها و قدرتها، قانع نمىشوند و به غيب ايمان مىآورند: يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْب؛ چون اين قطرهها، عطش بزرگ آنها را سيراب نمىكند.
خودمان را به حساب نمی آوریم
از خودمان بگذر، كه غيب ما يك توپ، يك دوچرخه، يك ماشين، يك خانه و يك زن است، كه دنبال آنها هستيم. ولى غيب على و رسول، چيز ديگرى است. حتّى بهشت و جهنّم براى آنها غيب نيست، كه مشهود است. اين همه، در چشم آنها و در حضور آنهاست. غيب آنها، غيب ذات است؛ ديگر دنيا براى آنها محجوب و پنهان نيست؛ كه مىفرمود: لَوْ كُشِفَ الْغِطاء ماإِزْدَدْتُ يَقيناً؛ اگر پردهها كنار برود، من يقينى تازه بهدست نمىآورم. در معناى غيب در سورهى بقره، در «يُؤْمِنُونَ بِالْغَيب» تأمل كن…
نامه های بلوغ ص 22، استاد علی صفایی حائری
کانال جامع دو نور در ایتا:
https://eitaa.com/twonoor
کانال جامع دو نور در تلگرام:
https://t.me/twonoor
صفحه اصلی – موسسه قرآن و نهج البلاغه


