ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

موسي مبرقع فرزند امام جواد(علیه السلام) و پرسشهای یحیی بن اکثم

محمدهادی عالمی
حضرت امام جواد(ع) هشت فرزند داشت كه چهار تن از آن‌ها پسر و چهار تن دیگر دختر بوده‌اند؛ دومین فرزند ایشان بعد از حضرت امام علی النقی(ع)، ابو احمد «موسی» نام دارد.


ابواحمد از مادر پاكی كه ام ولده بوده در سال 214 هجری قمری متولد شد، نام این بانوی گرامی سمانه مغربیه بود كه مادر امام دهم نیز می‌باشد.[1] ایشان در زمان شهادت پدر بزرگوارش حدود پنج سال داشت.[2]
تا زمانی كه در مدینه بود سرپرستی اولاد حضرت جواد(ع) را بر عهده داشت و اموال آن بزرگوار را سرپرستی می‌نمود و موقوفات و صدقات پدرش را به اهلش می‌رسانید.[3]
در سال 244 هجری، متوكل عباسی خلیفه وقت، به علّت وحشت از موقعیت ایشان او را از مدینه به بغداد احضار كرد و او را در سامراء قرار داد تا مثل برادر بزرگوارش تحت نظر باشد؛ ایشان تا مرگ متوكل سال 247 تحت نظارت بود[4] و ظاهرا از سال 247 تا ورودش به قم در سال 256 هجری، در کوفه می زیسته است. موسی مبرقع جد سادات رضویه است و سلسه اولاد وی تاكنون باقی است و بسیاری از سادات، به وی منتهی می شوند. او اول نفر از سادات رضوی است كه از كوفه به قم وارد شد.[5]
سال ورود ایشان به قم را 256 هجری ذكر نموده‌اند. در ابتداء ایشان دائماً روی صورت خود بُرْقِع (روپوش) می‌انداختند تا چهره ایشان شناخته نشود و به همین جهت بزرگان عرب قم در ابتدا ایشان را نشناختند و به او نامه نوشتند كه باید از قم برود.[6]
برخی نیز نوشته‌اند كه چون موسی شمایل بسیار زیبایی داشت، برای اینكه مردم در كوچه به وی نگاه نكنند، برقعی روی صورت می‌انداخت، از اینرو به موسی مبرقع معروف شد.[7]


او به كاشان رفت و مورد تكریم بزرگان آن شهر واقع شدو برای او مقررّی سالانه یك هزار مثقال طلا معین كردند، لیكن پس از آن رؤسای عرب اهل قم پشیمان شدند. نزد او رفته از او عذر خواهی كردند و او را مجدداً با احترام به قم آوردند.[8] روزگار او در قم بسیار خوب شد، مزارعی خرید و كشاورزی ‌كرد. خواهران وی نیز به نزد او آمدند و همگی در قم وفات یافتند.


وفات یا شهادت


در اینكه آیا موسی مبرقع به مرگ طبیعی از دار دنیا رفته یا به شهادت رسیده است، اختلاف است. بعضی از تواریخ اشاره‌ای به شهادت وی نكرده‌اند بلكه تاریخ وفات وی را بصورت دقیق ثبت كرده‌اند.
بعضی شب چهارشنبه روز آخرماه اردیبهشت مصادف با 28 ماه ربیع الآخر، سال 296 را ذكر نموده‌اند.[9] البته در سال و ماه وفات ایشان اختلافی نیست همان سال ذكر كرده‌اند.[10]لیكن در بعضی تواریخ نقل شده كه ایشان در قم مزارعی ایجاد كرد و در كنار خواهرانش در قم می‌زیست، تا اینكه به¬دست عامل عباسیان در منزل خودش كشته شد.[11]طبق این خبر، موسی شهید شده است و به مرگ طبیعی از دنیا نرفته است، لیكن از آنجا كه هر دو تا
ریخ معتبر است و هیچ مؤیدی بر هیچكدام یافت نشده است، این قضیه همچنان مجهول باقی می‌ماند. ضمن اینكه ناقلین شهادت، نامی از عاملین قتل وی یا كیفیت آن ذكر نكرده اند. در هر حال ایشان به هنگام وفات 82 سال از عمرشان می‌گذشت
.
پس از فوت وی، امیر قم عباس بن عمرو غنوی بر وی نماز خواند و در خانه‌ای كه به خانۀ محمد بن الحسن بن ابی خالد الأشعری معروف بود دفن گردید. محل دفن ایشان هم اكنون در قم است مشخص است[12]و محل عبادت مؤمنین است.


سؤالات يحيي بن اكثم از موسي مبرقع(علیه السلام) و جوابهاي آن


يحي
ي بن اكثم بفضل و دانش موصوف و در بحث و جدل معروف بوده و در سن بيست و يك سالگي در شهر بصره بسمت قضاوت برگزيده شد و تدريجا مرتبه اش رفيع تر گرديده خود را به خلفاء عباسي نزديك ساخت و در بغداد و سامراء به مقام قاضي القضاتي ارتقاء يافت و مدتي مديد هم بدين سمت بر قرار بود


تا در سال 242 هـ.ق در قصبه ربذه وفات يافت و تامبرده همان كسي است كه در محضر مأمون براي بحث و جدل با حضرت جواد(ع) انتخاب گرديد و در عجز خود در برابر آنجناب معترف شد و شايد همان عجز و انكسار وي در انظار عمومي با آن مقام شامخ و مرتبه منيعي كه دارا بود بر وي گران آمد، موجب شد كه بر عليه آن امام و فرزندان وي قيام نمايد و همواره مترصد بود تا فرصت مناسبي بدست آورد و با ايشان به تلافي پردازد و چون بالأخره بر خود آنحضرت دست نيافت پس از رحلت آن امام(ع) در مقام برآمد كه با فرزندش همانسان معامله كند تا اينكه در دارالعامه با موسي مبرقع(ع) تلاقي كرده مسائل را كه قبلا بر صفحه نگاشته بود و در جيب داشت از وي جويا شد، و چون موسي مبرقع(ع) آمادگي مباحثه را نداشته و از طرف يحيي سؤالاتي از اعتقادات شيعه پرسيده كه بسيار حساس و زيركانه بود لذا موسي مبرقع(ع) اندكي از آن سؤالها را جواب گفت و ما بقي آن سؤالها را به خدمت برادر والاگوهرش حضرت امام هادي(ع) رسيده، بعد از مراتب ارادت و احوالپرسي، مسائل را به وي عرضه داشت و آنجناب هم يك يك آنها را جواب فرمود.


مرحوم عباس فيض قائل است كه خود امام اين مسائل را به موسي(ع) فرموده و اصلا داستان فوق صحت ندارد به دليل اينكه يحيي بن اكثم در سال 242 هـ.ق از مدينه به بغداد آمده است و پيش از آن با يكديگر تلافي نكرده بودند و در هيچيك از كتب رجال و تراجم براي موسي مبرقع(ع) قبل از تاريخ مزبور مسافرتي به طرف بغداد قيد نكرده اند تاگفته شود كه اين جريان مربوط به سفر قبلي او بوده است و از مفاد روايت كه در كتاب كافي و تهذيب در باب ميراث خنثي به واسطه محمد بن يحيي قمي از عبدالله بن جعفر از حسن بن علي بن كيسان از موسي مبرقع(ع) نقل نموده اند چنين بدست مي آيد كه اين مسائل را يحيي از خود حضرت هادي(ع) پرسيده و آن حضرت هم براي برادر خويش موسي مبرقع(ع) نقل فرموده اند كه موسي(ع) هم عينا از آنحضرت روايت كرده است كه خود بهترين دليل بر وثاقت موسي(ع) دارد چرا كه لااقل ساعتها در محضر برادر بزرگوار، و امام خود، عرض ادب مي كرده تا آنحضرت اين مسائل را با برادرش موسي(ع) در ميان ميگذاشته است.
در هر حال چون اين سؤالات بسيار زيبا و جوابهاي آن هم زيباتر است و از طرفي جزء عقايد شيعه و بعضا تفسير آيات و احكام فقهي است ما تمام آن را ازكتاب(جدي فروزان) خدمت خوانندگان عزيز تقديم مي نمائيم.


سؤال اول: از آيه شريفه (وقال الذي عنده علم من الكتاب انا اتيك به قيل ان يرتد اليك طرفك)كه مربوط بسليمان پيغمبر و خواستن تخت بلقيس قبل از رسيدن خود او و اظهار آصف بن برخيا بر اينكه تخت نامبرده را پيش از آنكه پلك خود را برهم بنهد حاضر گرداند و حاصل سؤال آنكه چگونه تصور ميرود كه پيغمبري مانند سليمان بر علومي كه آصف دارا بوده جاهل و به او نيازمند بوده باشد.
جواب امام(ع): سليمان(ع) هم در انجام عمل و اتيان تخت عاجز نبوده و بر آنچه آصف دانا و دارا بود او نيز دارا و دانا بود ولي با انجام اين كار مي خواست، عظمت آصف را برساند و او را به سمت خلافت و جانشيني خود به امت معرفي نمايد و مردم را هم با حال وي دانا كند زيرا آصف خليفه سليمان(ع) بود و هر چه را كه داشت از او داشت و هرچه را كه ميدانست هم از وي آموخته بود و همان اسم اعظم را هم به امر خداي سبحان سليمان(ع) نزد وي به وديعت گذارده بود تا آنكه در خلافت او پس از رحلت سليمان در ميانه امت اختلافي پديد نيايد چنانچه داود(ع) هم همان اسم را به همين منظور به فرزند خود سليمان در حيات خود آموخت.
سؤال دوم: از آيه شريفه (ورفع ابويه علي العرش وخروا له سجدا)مربوط به يعقوب نبي(ع) و رفتن او به كعنان نزد يوسف(ع) و شناختن او فرزندش را و سجده كردن او با فرزندانش از براي يوسف است وحاصل سؤال آنستكه چگونه چنان پيغمبري يوسف(ع) را سجده مي نمايد با اينكه سجده و خضوع و خشوع مخصوص حقتعالي و از براي ديگران به هيچ عنوان روا نميباشد.
جواب امام(ع): سجده يعقوب از براي يوسف(ع) نبوده به عباره اخري يوسف(ع) مسجود له نبوده، بلكه سجده مزبور سجده شكر است و در مقام سپاسگذاري به درگاه حضرت باري در برابر چنين موهبت بزرگي كه به او ارزاني فرموده بود مي باشد چنانچه سجده كردن ملائك هم در برابر آدم(ع)، سجده بر آدم محسوب نمي شده، بلكه به منظور اطاعت از امر باري تعالي و از جهت شكر گذاري در برابر خلفت چنان مخلوق زيبا و كاملي بوده است و بدين جهت شيطان هم پس از نافرماني و استيضاح از ناحيه حضرت سبحان چنين احتياج نمود كه من غير از تو را براي سجود سزاوار نميدانم بلكه جواب داد كه من از آدم زيباتر و شريفترم زيرا مرا از آتش آفريده واو را از خاك و آتش اشرف از خاك است(خلقتني من نار وخلقته من طين).


سؤال سوم: از آيه شريفه (وان كنت في شك مما انزلنا اليك فاسئل الذي يقرؤن الكتاب) و اينكه مخاطب حضرت باري تعاي دراين آيه شريفه و در كلمات(كنت) كيست؟ اگر شخص پيغمبر بوده است لازم مي آيد كه حضرتش درباره آيات منزله قرآنيه شك داشته باشد و اگر اينكه منظور ديگري است او كيست؟ و نامش چيست كه طرف خطاب حضرت رب الارباب بوده است؟.


جواب امام(ع): آيه‌ شريف خطاب بشخص پيامبر و او را هم در هيچيك از آيات كوچكترين شكي نبوده است منتها تني چند از نابخردان مي گفتند كه خداي سبحان چگونه برما مبعوث نفرمود از جنس پريان و چسان فرقي نگذاشت بين او با امتش در خوردن و آشاميدن و راه رفتن لذا وحي رسيد بر پيغمبر اكرم(ص) كه اگر درباره آنچه ما فرو فرستاديم شك و ترديدي داري در حضور همان نابخردان از كسانيكه صحف سماويه را قرائت و تلاوت مي نمايند، پرسش كن تا آنان بدانندكه پيش از تو هم هيچ پيغمبري را مبعوث نساختيم مگر از جنس امتش همان كساني را كه چون ديگري از افراد مي خوردند و مي آشاميدند و در بازارها هم راه ميرفتند و در اجتماعات نيز داخل بودند و با مرد هم خط و آميزش داشتند.
و بالجمله اگر چه مخاطب در آيه نامبرده شخص پيغمبر اكرم(ص) است ولي منظور امت آنحضرت هستند چنانچه در آيه مباهله(تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم ونسائنا و نسائكم و‌ انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنه الله علي الكاذبين)نيز چون اولا: براي چنان پيغمبر بزرگ و خليقي پسنديده نبود كه در مقام احتجاج با كفار بفرمايد(فنجعل لعنه الله عليكم) و در ثاني بر فرض هم كه چنان مي فرمود قطعا نصاراي نجران آنحضرت را اجات ننموده براي مباهله هم حاضر نمي شدند، علهذا پيغمبر اكرم(ص) هم لعنت خدايرا بطور كلي بر دروغگويان از هر طرفي كه بوده باشند حواله داد و با اينكه خداي تعالي مي دانست كه پيغمبرش حق رسالت او را اداء نمود، راستگو هم مي باشد اما چون دوست مي داشت كه خود دشمنان و مخالفين هم از روي انصاف دروغگو را در آن ميان تشخيص بدهند مصداق لعن قرار دهند فنجعل لعنه الله علي الكاذبين فرمود.


سؤال چهارم: از آيه شريفه(ولو ان ما في الارض من شجره اقلام‏ و البحر يمده من بعده سبعه ابحر مانفدت كلمات الله)آنكه اگر تمامي درختان روي زمين قلم شوند و هفت دريا هم مركب گردند باز هم براي نوشتن كلمات الله وافي نبوده و آنها تمام مي شوند در صورتيكه كلمات باري به پايان نمي رسد، حاصل سؤال آنكه اين هفت دريا كدامند و نامشان چيست.


جواب امام(ع): درياهاي مزبور عبارتند از: عين كبريت يا(كريت) و عين برهوت و درياي طبريه(در فلسطين) و درياي حمنه(بهمزه به معناي خاك سياه و مردا دريائيست كه خاكش سياه باشد و منطبق با درياي سياه كنوني است و حميه بياء هم خوانده شده كه به معناي آب گرم است كه مراد درياي آلبرن و يا ويكتوريا است كه در زير خط استوا واقعند) و مادسيدان(مادسودان) و درياي آفريقيه و درياي سجرون، ناگفته نماند اين جواب هم شايان دقت بيشتري است كه بر اهل حقيقت پوشيده نيست و بحث در پيرامون آن از منظور ما در اين كتاب بيرون است.


سؤال پنجم: از آيه شريفه(و فيها ما تشهيه الأنفس و تلذ الأعين)مفادا‌آنكه در بهشت است هر چه را كه نفس ها طلب كنند و چشمها ازديدنش لذت برند و اينكه اگر چنين است و هر خوردني و آشاميدني و شنيدني براي بهشتيان مهيا و مباح است پس براي چه خداي تعالي آدم نبي را به جرم تناول گندم معاقب فرموده و از بهشت بيرونش راند.


جواب امام(ع): خداي تعالي قبلا با آدم عهد و پيمان فرموده بود كه در پيرامون حسد نگردد و با چش
م حسادت بر كسانيكه خداوند ايشان را بر تمامت مخلوق مزيت بخشيده ست نظر نيفكند و چون او برخلاف معاهده خود با خداي تعالي رفتار نموده بر آنها حسد ورزيد از بهشت رانده شد.


سؤال ششم: از آيه شريفه(اويزوجهم ذكرانا و إناثا)و حاصل اينكه مطابق آيه شريفه تزويج مرد با هم جايز است و بنابر اين روي چه اصل و قاعده اي، قوم لوط بسبب همين عمل مورد عقاب و عتاب حضرت رب الارباب واقع شدند.


جواب امام(ع): مفادا چنين است كه اين آيه را صدر و ذيلي است كه بايد توأما ذكر شوند تا مقصود و منظور حق تعالي روشن گردد و تمام آيه اين است:(لله ملك السموات و الارض يخلق ما يشاء يهب لمن يشاء اناثا ويهب لمن يشاء الذكورا او يزوجهم ذكرانا واناثا ويجعل من يشاء عقيما انه عليم قدير)(خداي تعالي مي آفريند هر كه را كه بخواهد و دختري مي بخشد بهر كسي كه بخواهد و پسر مي دهد به هر كسي كه اراده فرمايد و يا قرين يكديگري سازد پسر و دختر را از براي ايشان و هر كسي را هم كه بخواهد عقيم و نازا مي گرداند چه كه اوست دانا و توانا و بالجمله فحواي آيه هم بدون ابهام كاملا منظور را مي رساند و جاي هيچگونه ترديد و تأملي هم نمي باشد.


سؤال هفتم: از آيه(واشهدوا ذوي عدل منكم)حاصل سؤال آنستكه به حكم آيه شريفه براي اداي شهادت در قضاء موقعي اثر مترتب مي گردد كه واجد سه شرط يعني رجوليت و تعدد و عدالت بوده باشد و با اين حال چگونه در موارد خاصي شهادت يكزن هم به تنهائي پذيرفته گشته در قضاوت هم منشأ اثر قرار داده مي شود، در صورتيكه واجد هيچ يك از شرايط نامبرده نيست.
جواب امام(ع): يگانه زني كه شهادت او به تنهائي مسموع و مقبول مي گردد همانا شخص قابله و ماما مي باشد آنهم در امور ويژه زنان و غير مرتبط با مردان به شرطيكه طرفين دعوي هم بر شهادت وي تراضي داشته بدان تسليم باشند ولي در صورت عدم رضايت يكي از دو طرف دعوي ناچار دو زن براي اداء شهادت بايد اقامه شوند زيرا راه چاره مسدود و شهود هم به طبقه نسوان محدود بوده از روي اضطرار هر زني را به جاي مردي به شهادت مي پذيرند چه كه در امور مخصوصه نسوان اصولا دعوت از مردان براي شهادت معنائي ندارد و اما در صورتيكه بر شهادت قابله تراضي نشو و شاهد ديگري هم در ميانه طبقه زنان وجود نداشته باشد باز هم بحكم اضطرار و ناچار، شهادت يكزن همان قابله به تنهائي با عدم تراضي هم مسموع و شهادتش منشأ اثر در دادن حكم قرار داده مي شود اما مشروط بر اينكه شهادت خود را با سوگند هم مؤكد گرداند.


سؤال هشتم: از گوسفند موطوئه و مشت
به در يك گله، تكليف آن چيست؟


جواب امام(ع): اگر گوسفند شناخته شده باشد او را ذبح مي كنند و در آتش ميسوزانند ولي اگر راهي براي تشخيص آن در دست نباشد بايد با قيد قرعه آنرا تعيين كنند، به اين طريق كه بدوا گله را به دو نيمه تقسيم كنند و با قيد قرعه نيمي را فراگرفته نيم ديگر را رها سازند، و پس از آن نيم گرفته را هم به دو نيمه تقسيم كرده و با قيد قرعه نيمي از آنرا نگاه داشته بقيه را نيز رها سازند و اين عمل را چندان مكرر كنند كه جز دو گوسفند باقي نماند و در اين صورت باز هم بين آن دو گوسفند قرعه زده به هر يك كه اصابت كرد آنرا گرفته ذبح نمايند و گوشت و پوست او را هم در آتش بسوزانند و با انجام اين عمل ساير گوسفندان از آسيب سوختن مصون خواهند ماند.


سؤال نهم: از علت آشكار خواندن قرائت در فريضه صبح با اينكه جزء صلوات يوميه است چرا ظهرين را آهسته خواندنش راجح است.


جواب امام(ع): حضرت رسول(ص) چون هميشه فريضه صبح را در موقعي بجا مي آو
ردند كه هنوز هم تاريك بود بدين جهت حكم جهر را بر آن جاري فرمودند.


سؤال دهم: از بشارت دادن علي(ع) قاتل زبير ابن صفيه را به آتش و اينكه چرا در جنگ جمل آن حضرت او را به قتل نرسانيد با اينكه خليفه وقت و امامي مقتدر بوده ست.


جواب امام(ع): چون رسول خدا(ص) فرموده بود كه قاتل ابن صفيه در جنگ نهروان خروج خواهدكرد و كشته خواهد شد، علي(ع) هم او را در جنگ جمل در بصره آزاد گردانيد زيرا يقين داشت كه جزء خوارج نهروان به قتل خواهد رسيد چنانچه به قتل هم رسيد.


سؤال يازدهم: از متفاوت بودن حكم علي(ع) در جنگ صفين با حكم او در جمل بدين بيان كه درباره شاميان در جنگ صفين چنين فرمان داد كه جنگجويان را در هر حال تعقيب نموده از ايشان دست بر نداشته آنها را بقتل برسانيد، چه به جنگ اقبال كنند، و چه از آن ادبار نمايند، سالم باشند يا مجروح، سواره باشند يا پياده، مسلح باشند و يا بدون سلاح بالجمله هر كه را يافتند از برابر تيغ بگذرانيد.

در صورتيكه در جنگ جمل درباره بصريين چنين فرمان داده بود كه منحصرا جنگجويان را آنهم در ميدان دنبال كنيد و كسانيكه مستعد جنگ هستند بكيفر برسانيد ولي فراريان را دنبال ننمائيد و آنهائيكه بجنگ پشت كرده اند هم متعرض نشويد و افراد غير مسلح را هم آزار نرسانيد و از نفراتيكه اسلحه خود را بر زمين ميافكنند نيز دست برداريد و از كسانيكه بخانه هاي خود باز ميگرداند هم چشم بپوشيد، و اگر فرمان آنجناب درباره شاميان صحيح باشد قهرا درباره بصريان نا صحيح گردد و اگر درباره بصريان بموقع باشد درباره شاميان بي موقع مي شود.


جواب امام(ع): با توجه بچگونگي هر يك از اين دو جنگ و عنايت باختلاف آشكاري كه در ميانه آنها وجود دارد بخوبي روشن مي شود كه فرمانهاي فرماندهي در هر دو غزوه بر طبق مصالح زمان و مقتضيات وقت صدور يافته ناشي از كمال ابداع و ابتكار اميرمؤمنان علي(ع) بوده همانطوريكه حكم وي در غزوه جمل بر اساس متيني استوار بود و فرمان او هم در غزوه صفين برپايه آهنين قرار داد.
چون اركان جنگ جمل عبارت بودند(زبير بن صفيه) و(طلحه) و(عايشه) كه اولي پس از چند كرت جولان از ميدان بيرون تاخته سر به بيابان نهاد و در موقع خواب كشته شد و دومي هم در ميدان جنگ بقتل رسيد و شتر حامل هودج فرماندهي(عايشه)، محمد بن ابي بكر برادرش او را از ميدان بدر برد و بالجمله كسي باقي نمانده بود كه مردم را ديگر باره بجنگ
تحريص و ترغيب و تشجيع نموده آنها را سلاح و مركوب بخشد و يا براي آنها كمك برساند و مسلم بود كه هر كه از ميدان جان بدر ميبرد ديگر باره برنمي گرد و از آنجائيكه مقصود فرماندهي هم قتل نفوس و آدمكشي نبوده، فرمان داد تا كسي مستعد جنگ و آماده قتال نباشد بدو آزاري نرسانند.

ولي جنگ صفين كه فرماندهي مانند معاويه و مشاوري چون عمر بن عاص داشت و هر دو هم با عزم راسخي فراريان را گرد آورده به جنگ ترغيب مي كردند و مجروحين را معالجت مي نمودند و منهزمين را هم تقويت مي بخشيدند و غير مسلح را مسلح مي ساختند و پياده گان را مركب مي دادند و جنگويان را با قواي تازه نفسي مدد ميرسانيدند البته حكم مخصوصي را مغاير با جنگ جمل لازم بود.


سؤال دوازدهم: مردي كه بلواط اقرار نمايد، آيا حدي بر او هست يا خير؟.


جواب امام(ع): اگر اقرار او به لواط با بينه و شاهدي تأييد نشود امام مي تواند كه از ناحيه خداي تعالي به روي منت گذاشته او را مجازات نفرمايد، آيا نشنيده اي قول خداوند تعالي را كه مي فرمايد:(هذا عطاؤنا فامنن او امسك بغير حساب)


پی نوشت:


1)       شيخ عباس قمي، منتهي الامال، تهران، انتشارات مقدس، 1379، چاپ دوم، ص 1235


2)      تحليلي از زندگاني و دوران امام محمدتقي عليه‌السّلام، ص 450.


3)      همان، ص 451.


4)      همان.


5)      منتهي الامال، ص 1235.


6)       ناصر الشريعه، محمدحسين، تاريخ قم، بي‌جا، انتشارات رهنمون، 1383، چاپ اول، ص 201.


7)      تحليلي از زندگاني و دوران امام محمدتقي عليه‌السّلام، ص 451


8)      منتهي الامال، ص 1235.


9)      همان، ص 1236.


10)   شريعتمدار، شيخ محمدعلي، انوار المشعشين، بي‌جا، چاپ سنگي، بي‌تا، ص 220.


11)   تحليلي از زندگاني و دوران امام محمدتقي عليه‌السّلام، ص 451.


12)   منتهي الامال،ص 1236.


http://www.sibtayn.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید